وقتی که معطل عکس هام

میخواستم خیر سرم بخونم ببینم چی میگه؟ چی میگن؟ آدمهای سرزمینِ بلاد کفر و کمی اینطرف ترش!
همون اول هاش نوشته بود:
*... When we travel to the developing world to meet with women’s groups, they often ask us
بعد برمیگردم رو جلد، عکساش رو نگاه میکنم همینطوری هی با جزئیات، میخوام حدس بزنم این آدمها، از اون آدمهای مثلا خوشبختتر چی میپرسن؟
انقدر محو عکسم که انگار اونجام، انگار میتونم صدای خندهٔ اون دختر رو بشنوم که حتما با هم دوست شدیم حالا... نه... شایدم با یه آدم بیشعوری که عشق عکس انداختن و ضرضر روشنفکری و دوربین دست گرفتنه... رفته باشم!
ازون احمقای تو مُخی که آخرش باید بهش بگی: مرده شورت رو ببرن که از اون خزعبلاتی که ممکنه خونده باشی، که حتما چیز زیادی هم نبوده، انقدر نفهمیدی که حقوق اولیه آدمها رو رعایت کنی...
اما بیخیال فهم و شعورعکاس، درعجبم که چقدر آشناست، هم نگاهشون هم خندهها و صداشون... گیرم که همه بگن: عکسها که صدا ندارند!
اصلا منو یاد مادر بزرگم میندازه، یک چیزی که نمیدونم چیه! انگار خودشه که داره به دوربین لبخند میزنه با اینکه خیلی دوست نداشت کسی ازش عکس بگیره!
احتمالا ، مادر بزرگم که وقتی هفت ساله بوده و بعد از بیچارگیها و جنگهای شوروی آمده ایران، با موهای مشکی مجعد و پوست سفید، باید با آدمهای یه نقطهٔ دور آسیا به لحاظ چهره، فاصله زیادی داشته باشه!
عکس رو به مامانم نشون میدم و میپرسم: این شما رو یاد کی میندازه! هیــــــــچ گزینهٔ خاصی نداره! به جز زن غضنفر!!! که خیلی جدی میگه و من هیچکدوم رو ندیدم... نه غضنفر! نه زنش! که زمان کودکی مامان من کارگری میکردن. ...میگم: شبیه مامان بزرگ نیست؟ میگه: اصلا!
پس حتما شباهت از یه جنس دیگه است، از جنس درد شاید، لابد مادر بزرگه منم کلی سختش بوده ... همون وقتی که خیلی جوون بوده و با جسارت از پدر بزرگ پولدارم طلاق گرفته و دو تا بچهاش رو هم نتونسته با خودش بیاره...
در عکس اما؛
هلاک اون کشباف گشاد شدهٔ بلوز دخترهام که حتما یکی انقدر پوشیده که دیگه نمیخواستتش و خودش هر چی هم که میپوشتش بازم میخوادش...... که شبیه همه کشبافهای گشاد شده و لباسهای رو هم پوشیده ایه که تا حالا دیدم... به تن همه بچهها و زنهایی که تا حالا خودشون نرفتن خرید که انتخابی داشته باشند، مثلا یه بلوز گل گلیه صورتی که ازش دوازده تا رنگ دیگه هم توی مغازه باشه، اما این لباسا..... این لباسایی که با دیدنش_ دقیقا از همون سر آستین_حتی توی عکس، میتونی تا تهش بری، تا اون جایی که هیچیش رو انتخاب نکرده، نه مادر زحمت کشش، نه پدر شاید معتادش نه اون مزرعه و جغرافیایی که توش به دنیا آمدن و نه حتی کشی که موهاش رو باهاش بسته...، آرزو هم نداره، آرزو هم لابد باید از جایی بیاد که آدمها چندتا خواسته داشته باشند که قبلش هم امید داشته باشند و بعدترش بتونند یکی از اون چندتا امکان رو انتخاب کنند،...... پس شاید آرزو هم ندارند، در حد همون لباسها که باید برسه تا بپوشنش، نرسید هم نرسید... آرزوی سلامتی دارند اونم نه برای خودشون که لابد برای مادر و پدرشون.....
از همه دنیا هم یه زمین و یه آسمونه که اونم با ۷میلیارد و ۴۶ میلیون نفر دیگه شریکند و بقیه چیزا محو و تاریکه، اصلا فرقی نمیکنه که رئیس جمهور کیه و نرخ GDP، GNP دقیقا امسال با سال پبش چه فرقی داره، اونا و زندگی و مزرعه و اصلا شاید استانشون، کم رنگتر از این حرفاست، دقیقا مثل گل کم رنگ شده روی بلوزش،
بعد با خودم میگم: نکنه دیوونه شدم... این همه تا اینجاها رفتن فقط با یه عکس! بعد فکر میکنم باید در سفر باشی، باید باور داشته باشی که وجه تمایز آدم با حیوانات، صرف نظر از ناطق بودنش، برای خاصیت سفر کردنشه، اینکه آدم میتونه فکر کنه و بره به فضاهای متفاوت، به زمانهای متفاوت حتی، مثلا وقتی درحاله، حسرت گذشته رو بخوره و به آینده هم امیدوار باشه...
باید انقدر شرمنده همه این عکسا و دستها و بلوزها و لبخندها و کشبافها و نگاه ها... باشی تا با هر دستی و با هر خندهای بتونی بری، بری تا کلبههای دورترین روستاهای بنگلادش و آوارترین خونهٔ سودان، کوچکترین کارگر کوره پز خونه و... تا مرزهای دور ایران تا لب دریا... اون دریایی که بچههای پدر و مادرِ مهاجرِ آرزو زدهای..... توش غرق شدن ..... تا اون بچههایی که توی عراق و سوریه، بدون خون و خون ریزی و آروم و ساکت مُردن، از بس که همه جنگهای کثافت شیمیایی بود.
بعد به عکسه نگاه میکنم و فکر میکنم که اگر اونجا بودم، حتما کلی حرفای خوب باهم میزدیم، مثلا اینکه: هوا داره سرد میشه انگار، چه کشاورزیه خوبی دارید، من همیشه آرزو داشتم یه همچین جایی باشم، بعد برمیگشتم و نگاه دختره رو دنبال میکردم و میگفتم: اِاِاِ اونکه داره از دور میاد خواهر کوچیکته؟ ولی نمیپرسیدم که چندتا بچهاید... چه ضرورتی داشت! وقتی کلی مقاله و کتاب نوشتن که ثابت کنند زنهای فقیرتر، بچههای بیشتری دارند... مهم این بود که میخندیدیم و دوست میشدیم با هم.
به خانمه که با مهربونی گذاشته بود ازش عکس بگیریم و با سخاوت لبخند هم زده بود، از قشنگیه گل هاش میگفتم تا اینکه بپرسم چند سالتونه و اونم بعد از اینکه جواب داد بگه: پیرترم نه؟! پیر شدم!..... حتما بهش میگفتم که شما خیلی زرنگ و زحمت کشید به جای اینکه بگم: توی آسیا به طور میانگین زنها ۱۰ تا ۱۲ ساعت بیشتر از مردها کار میکنند، یا اینکه: هر چی که دنیا پیش میره برای تو بدتر میشه، اصلا میدونی چیه، هر چی که جهان توسعه پیدا میکنه (به لحاظ کیفی، کمیش که خدارو شکر فعلا مقدور نیست)، گرچه شما فعالتر میشید اما جای شما_اصلا ما_ تو این دنیا کوچکتر میشه (هم کیفی هم کمی) و زنان در هیچی که نتونسته باشن پیشی بگیرن...... در یک چیز از مردان جلوترند، اینکه سرعت زیر خط فقر رفتنشون بیشتره!.... تقریبا ۱۷_۱۸ درصد و شاید سهمت از هر چیزی اندک باشه، اما سهمت از فقر تا ۷۰ درصد کل فقرا پیش رفته و اگر همهٔ جهان و تاریخ، چهرهای مردانه داره، چهرۀ فقر کاملا زنانه است...
شاید هم یهو مثل الان، وسط حرفام یادم میفتاد که بهش بگم : انقدر زن رنج کشیده تو دنیا زیاده که یه روزی رو مثل 25 نوامبر ، روز جهانی حذف خشونت علیه زنان گذاشتن و از قضا اون روز همین دور و بره**!
اما حتما به جای اینا بهش میگفتم: میدونستی شما خیلی منو یاد مادربزرگم میندازی... و تا عصر اگر خیلی با هم دوست شده بودیم و اجازه میداد ، محکم بغلش میکردم.....
------------
*زنهای کشورهای در حال توسعه، اغلب ازشون میپرسیدن: “Do you give grants?”
** یه جاهایی مثل اینجا هم در موردش حرف زده
عکس از یک کتابچه با عنوان:
Fundraising Guide for Women’s Community-Based Organization


