وقتی که معطل عکس هام


می‌خواستم خیر سرم بخونم ببینم چی می‌گه؟ چی می‌گن؟ آدمهای سرزمینِ بلاد کفر و کمی اینطرف ترش!

همون اول هاش نوشته بود:

*... When we travel to the developing world to meet with women’s groups, they often ask us 

بعد برمیگردم رو جلد، عکساش رو نگاه می‌کنم همینطوری هی با جزئیات، می‌خوام حدس بزنم این آدم‌ها، از اون آدمهای مثلا خوشبخت‌تر چی می‌پرسن؟

انقدر محو عکسم که انگار اونجام، انگار می‌تونم صدای خندهٔ اون دختر رو بشنوم که حتما با هم دوست شدیم حالا... نه... شایدم با یه آدم بیشعوری که عشق عکس انداختن و ضرضر روشنفکری و دوربین دست گرفتنه... رفته باشم!

ازون احمقای تو مُخی که آخرش باید بهش بگی: مرده شورت رو ببرن که از اون خزعبلاتی که ممکنه خونده باشی، که حتما چیز زیادی هم نبوده، انقدر نفهمیدی که حقوق اولیه آدم‌ها رو رعایت کنی...

اما بیخیال فهم و شعورعکاس، درعجبم که چقدر آشناست، هم نگاهشون هم خنده‌ها و صداشون... گیرم که همه بگن: عکس‌ها که صدا ندارند!

اصلا منو یاد مادر بزرگم می‌ندازه، یک چیزی که نمی‌دونم چیه! انگار خودشه که داره به دوربین لبخند می‌زنه با اینکه خیلی دوست نداشت کسی ازش عکس بگیره!

احتمالا ، مادر بزرگم که وقتی هفت ساله بوده و بعد از بیچارگی‌ها و جنگ‌های شوروی آمده ایران، با موهای مشکی مجعد و پوست سفید، باید با آدمهای یه نقطهٔ دور آسیا به لحاظ چهره، فاصله زیادی داشته باشه!

عکس رو به مامانم نشون می‌دم و می‌پرسم: این شما رو یاد کی می‌ندازه! هیــــــــچ گزینهٔ خاصی نداره! به جز زن غضنفر!!! که خیلی جدی می‌گه و من هیچکدوم رو ندیدم... نه غضنفر! نه زنش! که زمان کودکی مامان من کارگری می‌کردن. ...میگم: شبیه مامان بزرگ نیست؟ میگه: اصلا!

پس حتما شباهت از یه جنس دیگه است، از جنس درد شاید، لابد مادر بزرگه منم کلی سختش بوده ... همون وقتی که خیلی جوون  بوده و با جسارت از پدر بزرگ پولدارم طلاق گرفته و دو تا بچه‌اش رو هم نتونسته با خودش بیاره...

در عکس اما؛

هلاک اون کشباف گشاد شدهٔ بلوز دختره‌ام که حتما یکی انقدر پوشیده که دیگه نمی‌خواستتش و خودش هر چی هم که می‌پوشتش بازم می‌خوادش...... که شبیه همه کشباف‌های گشاد شده و لباس‌های رو هم پوشیده ایه که تا حالا دیدم... به تن همه بچه‌ها و زنهایی که تا حالا خودشون نرفتن خرید که انتخابی داشته باشند، مثلا یه بلوز گل گلیه صورتی که ازش دوازده تا رنگ دیگه هم توی مغازه باشه، اما این لباسا..... این لباسایی که با دیدنش_ دقیقا از همون سر آستین_حتی توی عکس، می‌تونی تا تهش بری، تا اون جایی که هیچیش رو انتخاب نکرده، نه مادر زحمت کشش، نه پدر شاید معتادش نه اون مزرعه و جغرافیایی که توش به دنیا آمدن و نه حتی کشی که موهاش رو باهاش بسته...، آرزو هم نداره، آرزو هم لابد باید از جایی بیاد که آدم‌ها چندتا خواسته داشته باشند که قبلش هم امید داشته باشند و بعدترش بتونند یکی از اون چندتا امکان رو انتخاب کنند،...... پس شاید آرزو هم ندارند، در حد همون لباس‌ها که باید برسه تا بپوشنش، نرسید هم نرسید... آرزوی سلامتی دارند اونم نه برای خودشون که لابد برای مادر و پدرشون.....

از همه دنیا هم یه زمین و یه آسمونه که اونم با ۷میلیارد و ۴۶ میلیون نفر دیگه شریکند و بقیه چیزا محو و تاریکه، اصلا فرقی نمی‌کنه که رئیس جمهور کیه و نرخ GDP، GNP دقیقا امسال با سال پبش چه فرقی داره، اونا و زندگی و مزرعه و اصلا شاید استانشون، کم رنگ‌تر از این حرفاست، دقیقا مثل گل کم رنگ شده روی بلوزش،

بعد با خودم میگم: نکنه دیوونه شدم... این همه تا اینجا‌ها رفتن فقط با یه عکس! بعد فکر می‌کنم باید در سفر باشی، باید باور داشته باشی که وجه تمایز آدم با حیوانات، صرف نظر از ناطق بودنش، برای خاصیت سفر کردنشه، اینکه آدم می‌تونه فکر کنه و بره به فضاهای متفاوت، به زمان‌های متفاوت حتی، مثلا وقتی درحاله، حسرت گذشته رو بخوره و به آینده هم امیدوار باشه...

 باید انقدر شرمنده همه این عکسا و دست‌ها و بلوز‌ها و لبخند‌ها و کشباف‌ها و نگاه ها... باشی تا با هر دستی و با هر خنده‌ای بتونی بری، بری تا کلبه‌های دور‌ترین روستاهای بنگلادش و آوار‌ترین خونهٔ سودان، کوچک‌ترین کارگر کوره پز خونه و... تا مرزهای دور ایران تا لب دریا... اون دریایی که بچه‌های پدر و مادرِ مهاجرِ آرزو زده‌ای..... توش غرق شدن ..... تا اون بچه‌هایی که توی عراق و سوریه، بدون خون و خون ریزی و آروم و ساکت مُردن، از بس که همه جنگهای کثافت شیمیایی بود.

بعد به عکسه نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که اگر اونجا بودم، حتما کلی حرفای خوب باهم می‌زدیم، مثلا اینکه: هوا داره سرد می‌شه انگار، چه کشاورزیه خوبی دارید، من همیشه آرزو داشتم یه همچین جایی باشم، بعد برمیگشتم و نگاه دختره رو دنبال می‌کردم و می‌گفتم: اِاِاِ اونکه داره از دور میاد خواهر کوچیکته؟ ولی نمی‌پرسیدم که چندتا بچه‌اید... چه ضرورتی داشت! وقتی کلی مقاله و کتاب نوشتن که ثابت کنند زنهای فقیر‌تر، بچه‌های بیشتری دارند... مهم این بود که می‌خندیدیم و دوست می‌شدیم با هم.

به خانمه که با مهربونی گذاشته بود ازش عکس بگیریم و با سخاوت  لبخند هم زده بود، از قشنگیه گل هاش می‌گفتم تا اینکه بپرسم چند سالتونه و اونم بعد از اینکه جواب داد بگه: پیرترم نه؟! پیر شدم!..... حتما بهش می‌گفتم که شما خیلی زرنگ و زحمت کشید به جای اینکه بگم: توی آسیا به طور میانگین زن‌ها ۱۰ تا ۱۲ ساعت بیشتر از مرد‌ها کار می‌کنند، یا اینکه: هر چی که دنیا پیش میره برای تو بد‌تر می‌شه، اصلا می‌دونی چیه، هر چی که جهان توسعه پیدا می‌کنه (به لحاظ کیفی، کمیش که خدارو شکر فعلا مقدور نیست)، گرچه شما فعال‌تر می‌شید اما جای شما_اصلا ما_ تو این دنیا کوچک‌تر می‌شه (هم کیفی هم کمی) و زنان در هیچی که نتونسته باشن پیشی بگیرن...... در یک چیز از مردان جلوترند، اینکه سرعت زیر خط فقر رفتنشون بیشتره!.... تقریبا ۱۷_۱۸ درصد و شاید سهمت از هر چیزی اندک باشه، اما سهمت از فقر تا ۷۰ درصد کل فقرا پیش رفته و اگر همهٔ جهان و تاریخ، چهره‌ای مردانه داره، چهرۀ فقر کاملا زنانه است...

شاید هم یهو مثل الان، وسط حرفام یادم میفتاد که بهش بگم : انقدر زن رنج کشیده تو دنیا زیاده که یه روزی رو مثل 25 نوامبر ، روز جهانی حذف خشونت علیه زنان گذاشتن و از قضا اون روز همین دور و بره**!

اما حتما به جای اینا بهش می‌گفتم: می‌دونستی شما خیلی منو یاد مادربزرگم میندازی...  و تا عصر اگر خیلی با هم دوست شده بودیم و اجازه میداد ، محکم بغلش می‌کردم.....

------------

*زنهای کشورهای در حال توسعه، اغلب ازشون میپرسیدن: “Do you give grants?”

** یه جاهایی مثل اینجا هم در موردش حرف زده

عکس از یک کتابچه با  عنوان:

Fundraising Guide for Women’s Community-Based Organization 

سلام مصطفا


امیدوارم که خوب باشی، خب احتمالا این جمله کلیشه‌ای رو گفتم، برای اینکه شروع کنم به احوال پرسی، شاید توی ایمیل هم همین رو نوشته باشم و با همین جمله شروع کرده باشم،

راستش،..... آره شاید خبری ازت نگرفتم و وقتی هم که جاهای مختلف پیغام گذاشتی جوابی ندادم! بگذریم که چرا جواب ندادم، که درین مقال نگنجد! ... البته متاسفم...

می‌دونم که اینجا و توی این کشور؛ برای مدت کوتاهی، مهمان بودی و حداقل باید به رسم مهمان نوازی هم که شده، تا رسیدنت به مقصد، پیگیر رسیدن و سلامتیت می‌شدم، لابد با نگاه تیز بینانه و شَمِ هنری و خبرنگاریت، از بقیه سفرت هم کلی حرف‌های جالب داشته باشی برای تعریف، می‌دونی شاید اصلا از همینه فیس بوک بدم میاد، اینکه آدم‌ها هر وقت که خواستن، هرچی که خواستن تعریف می‌کنن، از بس که این فیس بوک همییینجووور می‌پرسه: «چی تو فکرته؟» آدم احساس مسئولیت می‌کنه که لابد باید یه چیزی بگه، بعدم انگار نمی‌شه، فرصت نمی‌ده از کسی بپرسی: چه خبر؟ در چه حالی؟

اما خب حالا که ما در بی‌خبری مطلقیم، تو چطوری؟ در چه حالی؟...

توی این بی ‌دیالوگی چند وقتیه ما، شاید به نظر نیاد، اما من موضوع برای اینکه یاد تو بیفتم زیاد داشتم،

مثلا،... مثلا پریشبا ساعت ۸ شب، خسته و مونده رفتم توی یه کتابفروشی توی خ. ولیعصر، کتابی که کسی پیشنهاد کرده بود رو بخرم، خب کتابه تقریبا آشغال بود... خزعبلاتی راجع به مدیران موفق!... عوضش من رفتم سراغ قفسه شعرا، می‌دونی وقتی از ۵ ونیم صبح بیدار باشی و در به در خیابون و اینور اونرو، اون ساعت، ساعت دیر و دوریه که فقط شعر می‌شه خوند.... بعد یه کتاب شعر دیدم، خیلی دوست داشتم، اما مرضم گرفت که نخرم... همینطوریا... آمدم خونه و هی هم دلم می‌خواست که خریده بودمش، حالا چه ربطی به تو داشت؟..... خب یهو یاد تو افتادم، با اون وبلاگت که پر شعر حزین بود، یاد اون ادبیات خوندنت توی یه کشور غریب، به بزرگ شدنت و جفا دیدنت توی کشور ما، بعد فکر کردم که باید برات یه نامه بنویسم که چطوری؟ نکنه با ژرمن‌ها فارسی حرف نزنی! ، نکنه انقدر انگلیسی رو با آلمانی به قول خودت میکس کنی که تهش یادت بره کلمات فارسی رو موزون بچینی کنار هم؛ گیرم که حزین و غمین...

یادته اوایل که آمده بودی ایران، تو SMS انگلیسی می‌فرستادی و من فارسی جواب می‌دادم، یادته نگران این بودی که من متوجه لهجه‌ات نشم و من خیلی دوست داشتم که تو واژه‌های فارسی رو، به طرز شگفت انگیزی بکر و دست نخورده استفاده می‌کردی با یه لهجه شیرین افغان، که  تحصیلش کرده بودی،

هنوزم اون خط مترو «ارم سبز» تابلو و نقشه نداره، و هی یادت میفتم که روت نشده بود از کسی بپرسی و گم شده بودی و من کم مونده بود کله‌ات رو بکنم که: بیخود!... غلط کرده هر کی بخواد مسخره کنه...

یا مثلا هفته پیش یه چند روزی پشت سر هم توی برج میلاد بودم و هی یاد اون آدرس دادنای sms ی خودم

 افتادم که احتمالا دیوانه‌ات کرده بود و تو هر بار با ادب تشکر می‌کردی!

داشتم می‌گفتم که ، شاید اینجا جواب تورو ندادم، اما همیشه به جای همه شما، جواب همه رو می‌دم، برای تاریخ و جغرافیا و دوستی‌ها و جنگ‌ها و درد‌ها و مهاجرت‌ها و البته انسان بودن مشترکی که داریم......

من هنوزم که هنوزه، وقتی کسی به مسخره اسم کشور تو رو میاره، حتما هر طور که شده یه برچسب احترام هم ضمیمه‌اش می‌کنم، یه چیزی که مثلا تا حالا نشنیده باشه!

داشتم می‌گفتم که من جواب همه رو میدم، حداقل برای آرامش وجدان خودم،

مثل همون روز که با چندتا از دوستام توی ایستگاه مترو بودیم و مامور گیت مترو یهو داد زد: هوووووی افغانی وایستا، و من بی توجه به واااااای و غر دوستام که گفتند: الان نیکا می‌ره و توضیح میده و.... گوش ندادم و رفتم کلی با اون آقای گیتی! صحبت کردم.

مثلا..... وقتی کسی راجع به افغان‌ها حکم کلی صادر می‌کنه که فلانند و بهمانند، من جوابش رو می‌دم که ‌ای بابا اونجا شاعر داره و فرهنگ داره و اصلا اونجا همون ایرانه،

به بعضیا می‌گم: بدبخت... هنوز چند صد سال نگذشته که دور همه ما یه خط بوده توی نقشه،... اصلا توی حجاری‌های کاخ آپادانا هم می‌تونی هروی‌ها(هرات) رو ببینی!

وقتی کسی میگه شبیه افغانیاست... می‌گم بابا!..... ما هم توی ایران چند تا منطقه داریم که همین شکلیند.... تازه اونجا هم چند تا‌ نژاد داره: تاجیک، پشتون، هزاره، ازبک، ترکمن و...

وقتی کسی می‌گه که هموطن‌های تو جاشون رو تنگ کردن می‌گم: فکر نکنم بشه در جهان، دولتی پیدا کرد که بتونه مهاجره خارجیش رو سی سال بلاتکلیف نگه داره!

خودت می‌دونی که چیا می‌گم از حوزه‌های دیگه، که کم حرف نزدیم با هم...

پریروز که  یادت کردم؛ یه آدم نسبتا خَفنی، مخصوصا با پُستی که تازگیا در دولت جدید گرفته، داشت می‌گفت که الان افغانستان روزنامه‌ها و تلویزیون و مطبوعات خیلی آزاده! خیلی آزاد‌تر از خیلی از کشورهای دموکرات حتی!.... خب خیلی حرص نخور.... منم گذاشتم دفعه بعد که دیدمش، که خیلی هم دور نیست، بهش یه توضیحِ مفصلی بدم، حتی فکر کردم اگر اینجا بودی به عنوان شاهده زنده می‌بردمت که خودت از خجالش دربیای و روشنش کنی که چه خبره و نمی‌شه راحت نشست و گفت: آزاد...

نمی‌دونم اجازه می‌دی یا نه، که اون فیلم‌ها رو ببرم بهش نشون بدم؟!، شایدم براش تعریف کردم که: یهو یه مشت نیروی تفنگداره شخصی، خودشون سر خود، برنامه اعدام و مجازات یه زن رو ترتیب دادن فقط سر یه شک مسخره مثلا و همه منطقه هم جمع شدن از پشت بوم بگیر تا ....تا توی را‌ه و جاده... و زن بی‌دفاع، مچاله وسط یک عالمه چادر و پارچه و پوشش، انقدر که دیگه حجم کلیش رو هم نمی‌شه حدس زد، خودش رو جمع کرده و لابد داره می‌لرزه و لابد‌تر، به اندازهٔ همهٔ بچه‌های بی دفاعی که توی این سالهای گُه نفرین شده، گوشه گوشه این دنیا، وسط میدونای جنگ کشته می‌شن، ترسیده و احساس تنهایی می‌کنه... و یه آدم بدبخت تری از اون، اسلحه رو می‌گیره سمتش...... تق... تق... و تمام!........

نه! اینجا تمومش نمی‌کنم که بادی به غبغب بندازه و بگه: «خااانم، چی فکر کردی!؟ من خودم اینا رو خوب می‌دونم»، نه بهش می‌گم که یه مدتی بعد، یه نفر دیگه‌ای رو هم، فقط به خاطر همکاری با اون گروه تصویر بردار و خلاصه انتشار اون برنامه کشتن، بهش می‌گم که اگر مثلا  توی افغانستان آزادی بیانه  ، نه برای اینکه دولت دموکراتی داره و یا خیلی خوبه، برای بی‌لیاقتی دولت هم هست، راستش رو بخوای یادمه که تو هم می‌گفتی که خیلی چیزا رو می‌شه توی تلویزیون و روزنامه گفت، اما من مطمئن نیستم اگر حامد کرزای، قدرت بیشتری داشت و روی همه کشور تسلط و دسترسی مطلقی داشت، باز هم اینطوری بود!

بهش می‌گم که فرض کن که اصلا همه چی آزاد، چه اهمیتی داره وقتی که آدمهایی که اون اخبار رو منتشر می‌کنند، امنیت جانی حداقلی هم ندارند..... چه فایده که هر روز یکی می‌تونه تهدیدیشون کنه...

راستی، اون چه می‌دونه که آزادی به حق نشر و پخش نیست، لابد تا حالا یه برادر داغدار ندیده، یکی که یهو کنار برادر رشید و سلامت و تحصیلکرده‌اش، موقع تهیه گزارش، یه بمب منفجر شده باشه و رفته باشه پیش خدا و... و هر بار بعد از آوردن اسمش، حتی وسط خندیدنش هم چشماش پر اشک بشه، حتما تا حالا دوستی نداشته که مجبور شده باشه پدر و مادر داغدیده و... خانواده و کشور و شأن اجتماعی و شغلی و حقوق به دلارش رو یهو‌‌ رها کرده باشه و  جونش رو برداشته باشه که بچرخه دور کره زمین!

اما از تو چه پنهان، یه جاهایی هم حرفی برای گفتن ندارم، مثلا وقتی که "دکتر کهرم" از رود "هیرمند" و کم لطفی افغان ها وخشک شدن دریاچه هامون میگفت، چیزی نداشتم که بگم... بگذریم...

نمی‌دونم کجای آلمان و یا دنیایی، «می‌بینی اینطوری یه جورایی به بی‌معرفتیم هم دارم اعتراف می‌کنم»، اما امیدوارم یه جای آرومی باشی، همونطور که دوست داشتی، یه جایی که صبح که چشم باز می‌کنی، تا شعاع چند صد کیلومتریت، قرار نباشه کسی، کسی رو با گلوله آبکش کنه، یه جایی باشی که صبح که از در میری بیرون، نگران نباشی که به خاطر چارتا عکسِ پریروز، یکی انتظارت رو می‌کشه که خلاصت کنه از دنیا!  ماهواره و بی بی سی و... هم نداشت که چه بهتره...

امیدوارم یه جای امنی باشی و انقدر در آرامش تحصیل کرده باشی، که دوباره همون انگیزه قدیم رو پیدا کنی و بخوای همه دنیا رو زیر و رو کنی و دوباره و ابن بار،منصفانه‌تر از قبل  بچینی و..... ، مثل اون روزهایی که هی به من می‌گفتی، پاشو بیا اینجا... بیا کابل، اینجا کار برای انجام دادن زیاده،....

خوشحالم که قبل از اینکه با یکی از اون بمب‌های کذایی غبار بشی و در هوا از مرز عبور کنی..... خودت رو نجات دادی.....

خوشحالم که هستی تا بتونم به یه سری دیگه‌ای هم که فکر می‌کنند افغانستان یه تلی از خاکه که چندتا بچه هم با دمپایی دارن روش سر می‌خورند، از تو تعریف کنم که اووووه بابا من یه دوستی دارم که فلان و بهمانه و شاعره ، که مجری خبر بوده که بلده برنامه و مستند بسازه، که.... خب یادم نمی‌ره که از درد و رنجتون و از خشونت‌ها هم بگم...

الان دارم فکر می‌کنم، باید پارسال به جای اینکه دوره بگردونمت توی جاهای مختلف که مدل به مدل بخوای هم وطن رنج کشیده ببینی، چندتا تور خوب طبیعت بهت معرفی می‌کردم وقتی تو اون همه از سرسبزی اطراف کابل، عکس بهم نشون دادی...

راستی یه اعتراف بکنم، هنوز یکم اون فیلمهایی که توی اون کافه ریختی روی لپ تابم، همونایی که گفتی: «این یعنی افغانستان» رو کامله کامل ندیدم، از بس که افغانستان رو هر جور بچرخونی مترادفه درده

---

عکس:بند امیر /بامیان افغانستان

اندر عوالم ...سوووت و ناسوووت...

ما در دوران دبیرستان که بودیم برای درس فیزیک طرح یک ماکتی رو از یک جایی دزدیده بودیم و داشتیم برای نمایشگاه کپی می‌کردیم... همه هم به نظر می‌رسید آدم حسابیم درمدرسه، بعد باید می‌رفتیم خازن و مقاومت و... می‌خریدیم، سر اینکه کی و کِی بره، بحثمون شد و سوت شدیم (وقتی سو تفاهم منجر به قطع دیالوگ قابل فهم می‌شود) فلذا در شلوغی تعطیل شدن مدرسه، دوستمان برای ما ابراز تاسف کرد بابت اینکه بچه‌ایم و ما هم به او متقابلا، عاقبت یک دوست محافظه کار سومی رفت و خرید و درست شد و فکر کنم یه اولی هم شدیم... 

بعد که الان است برای ما یک ته مانده شرم بابت ضایع بودن موضوع و یک رو مانده طنزی باز هم بابت ضایع بودن موضوع مانده... 

بعد‌تر‌ها مثلا بحث‌های سیاسیه در حد همون ذوق کردن بابت گرفتن حال فلان بسیجی و فلان بچه پرو یا سرکار گذاشتن فلان استاد و اینا بود که همچنان یک شرمی و طنزی بابت‌‌ همان ضایع بودن.... مانده است برامان... 

اما خب ما باید ترقی می‌کردیم و کردیم شاید! در این حد که می‌توانستیم با آدم‌ها قاطی و حتی پاتی شویم و حتی بگوییم که دوستشان داریم و بشنویم که دوستمان دارند و در تعاملات خفنی، کارهایی بس بزرگ و شگرف در جهت تغییر و اصلاح و دگرگونی و حتی واژگونی جهان_به زعم خودمان_ برداریم... اما ما داغون شدیم، سطحش انصافا مترقی‌تر بود و از جنس متفاوت تری؛ یعنی وقتی شما از خریدن خازن و مقاومت و دعوا سر تیتر‌های صد من یه غاز روزنامه به تعارضات جهانی _به زعم خودمان باز_ رسیده باشی، تعالی نباشد، ترقی هست... داغون شدیم.... چرا که باور نمی‌شدیم، بعد باور نشدن در باور مطلق داشتن خودت نسبت به کاری که می‌کنی، انقدر موضوع پیچیده و نا‌متعینی بود که بچرخیم دور خودمان و حتی دیگران، که چی شد؟!! بعد هی ما گفتیم و هی فهمیده نشدیم و... تا...... تا.... یک روز گفتند که دروغ می‌گویی، اصلا خائنی!.... می‌خواهی بیرونمان کنی که جای خودت باز شود..... شرم داشت اما طنز نه!.... شاید تنها نقطه طنازانه‌اش این بود که این اتفاق دقیقا همون نقطه‌ای افتاد که فکر می‌کنی: حالا نه اینکه تقدیر و تشکر کنند، تشویق هم نه اما یقه‌ات را نمی‌گیرند لااقل... و این یعنی اینکه.... ما ناسوت (وقتی سوتفاهم منجر به قطع تفکر و تعقل مشترک و قابل فهم می‌شود) شده بودیم در عالمه ناسوتی شما از جَو خارج شده‌اید! از جو آدمهایی که همه با هم در سطح بالاتری بودید گویا!... حالا شما در عالم بی‌وزنی به سر می‌برید، لاکن فقط دست و پا می‌زنید و داد و بیداد شما هم به چشم بقیه، روی بقیه حرکات پانتومیم شما حساب می‌شود... اولش ملت _که همه هم حرفای هم رو می‌فهمند_ انگار که بالن دیده باشند حوصله می‌کنند و دقت به خرج می‌دهند، بعد خسته می‌شوند و تهش فحش می‌دهند و شما همینطور دور‌تر می‌شوید تا جایی که انگار هیچ وقت نبوده‌اید... شما از جو خارج شده‌اید... رادار‌ها هم شما را نمی‌گیرند و شما هم بقیه را..... مدتی طول می‌کشد تا بفهمید و باور کنید که دیگران نمی‌شنوند شما را.... بعد می‌فهمید که نمی‌بنندتان که حرف بزنند حتی! بعد شما می‌شوید ناظر حرف‌ها از دور دست‌ها... و عاصی و مضطرب گریه می‌کنید و قاطی می‌کنید و عجبا که این تنها چیزی است که از شما دیده می‌شود تا حرف بزنید لب زده‌اید و خلاص... 

بعد کم کم ایمان می‌آورید به آغازِ فصل و جوَ جدید... و تجربه سکوت رو درک می‌کنید و یاد می‌گیرید که با خودتان صحبت کنید... و...... بعد در میانه این دیالوگ‌های تنهایانه،‌ گاه گاهی پاسخ می‌گیرید! بعد می‌بینید که در این عالم هم آدم‌های سوت شدهٔ جوِّ قبل هستند که آن‌ها هم ناسوت شده‌اند و اینجا گرچه فضای خلوت تریه اما خالی هم نیست... بعد چون شما کروکودیل خستهٔ سواحل دور نیستید... و همچنان مشکلات شما با خودتان و جهان هم مانده که حالا که با تیتر روزنامه‌ها و مدل‌های دزدی فیزیک و جوزدگی‌های نجات بخش جهان و... در عالم سوت... حل نشده، اما به هر جان کندنی باید حل شود... 

لکن یک تفاوت‌هایی دارد، از آنجایی که در این دنیا آدم‌ها معلقند ودر عین حال متعلقند... و تراکم جمعیت هم کمتر است و همه هم عالم و دوران سکوت و با خود حرف زدن رو تجربه کرده و از سر گذرانده‌اند... هر کدام سیاره و یا جزیره خودشان را دارند..... که کاملا محتاتانه، متعقلانه، بدبینانه ولی خرانه هر از گاهی با هم دیالوگ برقرار می‌کنند..... اینجا حرف‌ها و فهم‌ها و نفهمی‌ها سطح خیلی بالا تری دارد... برای همین کیفش هم بیشتره و آثارش عمیق‌تر....... و البته دردش هم..... 

حالا......... باز می‌شنوید که دروع می‌گی!... کوتاهی می‌کنی!... حالا سطح بالا‌تر رفته، بیشتر از پیش، تعبیر دروغ هم متفاوته؛ «دروغ می‌گی که چی؟ که ما اذیت نشیم و به سیاره خودمون برنگردیم؟».... «که سری به سیاره تو نزنیم؟».... دروغ می‌گی که..... 

که البته این وضعیت ارتباط مستقیمی هم با فرکانس های  رسیده از عالم سوت دارد...

بعد دقیقا شما کف می‌کنید ، بعد فکر می‌کنید لابد باید بعد از سوت در سوت  اینجا، به عدمی چیزی پرت شوید... 

بعد می‌فهمید که این عالم هم دیسکانکت شدن دارد و بی‌سوت ی‌های‌ گاه به‌گاه! که نه می‌شنوید، نه شنیده می‌شوید... در این نقطه.... !؟!... خب... ما نمیدانیم که آدم‌ها چه می‌کنند... اما احتمالا یک قانون نانوشته _اصلا مکتوبات بین ناسوتی‌ها معنی ندارد!!! مگر در مواقع دیسکانکت_ هست که صریحا اعلام می‌دارد در صورت دچار شدن به وضعیت پانتومیم و لب زدن، به سیاره خود رفته و دوره سکوت و دیالوگ با خودتان را دوباره از سر بگیرید و بعد دوباره به جمع برگردید... دلیل ساده‌ای هم دارد، در این عالم، آدم‌ها شما را می‌بینند ولو اینکه شما فراموش کرده باشید که دیده می‌شوید و رقابت سنگینی برای آزرده نکردن شما وجود دارد... 

--------------

+ در دوران Advance شما قادر خواهید بود که با همهٔ عوالم _با علم و یادآوریه پرت شدن به عالم ناسوتی_ دیالوگ داشته باشید. 

+هر آدمی می‌تواند بخش یا بخش‌هایی ناسوت شده در وجود خود داشته باشد... 

این سوت‌ها از سوء ...و...سوت شدن می‌آید و ربطی به آن عوالم ناسوت ندارد. کاملا اتفاقی است و یک جناس تام بیش نیست.

یک روزگه... همراه با روح احسان علیخوانی...

+ چند روز گذشته ولی ما همچنان لج و حرص و غممان به جاست، 

+ خیلی طولانیه چون معمولا روزهای بد، کِش میان.


یه روز گه! لزوما نباید از صبح شروع بشه، می‌تونه از شب قبلش شروع شده باشه. اونم با خوندن خبر بد ِگم شدن سه تا کوه نورد توی کوه‌های برودپیک. 

گم شدن و قطع ارتباط توی ارتفاع ۸۰۰۰ متری یعنی شوخی تلخ و کشنده‌ای که هیچ وقت جایز نیست خدا با هیچ بنده‌ای انجام بده... یعنی تمام... 

صبحش هم طبیعتا با گشتنِ ذره‌ای خبرِخوش در سایت‌ها شروع می‌شه... 

حالا توی این اعصاب خوردی... فکر کن روز تولد آدم هم شبیه یه طیفی از روز‌ها شده باشه که هی هر سال یاز هر گروهی از دوستام که نمی‌دونم یکیشون چطوری اشتباهی فهمیده تولدم کیه، بقیه هم همون روز تبریک می‌گن، یعنی یه گروه هر سال یهو یه روزی به آدم تبریک می‌گن، بعد دو تا دیگه یه روز دیگه بعد چارتا دیگه... فرض کن هر سال برادره غلط و خواهره روز تولد آدم رو درست تبریک بگن و هر سال هم من می‌فهمم که باز و هنوز، مثل تام و جرین و انقدرا از هم خبر ندارن.. 

بعدش همچنان توی این اوضاع که آدم تلاش می‌کنه توی آفتاب ۴۰ درجه، بگه چه هوای ابریه پاییزیه دلگیری!... یکی وسط این تبریکات غلط بگه: «راستی برای بچه‌ها کاری نمی‌کنی؟ هر وقت کاری می‌کردی و جایی مستقر شده بودی خبرم کن»، یعنی فقط مونده بود که این sms یادم بیاره که برای هیچ بچه‌ای در هیچ نقطه‌ای هیچ کاری نمی‌کنم و یادم بیاره که کاری هم نکردم و تازه باید هم کاری کنم یا قراره بوده انگار... 

بعد همچنان توی این هیر و ویری، مامانم که از روز قبل رصد کرده که ما از سر تنبلی، امروز از منزل خارج نمی‌شویم، تهدیدات اولیه و ثانویه رو شروع کنه که دیگه نمی‌تونه به قرض دادن اون کمد تو اون اطاق ادامه بده..... و بیا و وسایلت روببر در سلول خودت!!! 

بعد می‌گه که کتابات رو بردار و... می‌گم اونا کتابای من نیست، جدا کردم که بندازم به خواهرزادهٔ محترم که بیاد و ببره... اینم باید همین امروز باشه تا من یادم بیاد... که چه کتابای کوفتی رو خوندم... 

بعد می‌پیچونم و می‌چپونم در اولین جای کمد، 

بعد همین امروز بین رِفرش کردن سایت‌ها و دعا کردن و خبر گرفتن، باید از اون موسسه‌ای که دو هفته است پیچوندمشون و نرفتم و البته امروز هم پیچوندم، زنگ بزنن که سلام خانم فلانی عزیز! خواستم ببینم کی تشریف میارید انشالله!!! بعد من بگم که بله بله یادم بود که امروز یکشنبه است و ادامه نمی‌دم که یادم بوده که می‌خواستم نیام...... که تو اعصابمین، که حالم رو، اون رفتارای عوضیتون با بچه‌ها به هم می‌زنه که حالم از خودم به هم می‌خوره از بس سکوت می‌کنم.... بعدم یه حرف نسبتا دروغ می‌گم که خوب گَه بودن روزم تکمیل بشه، می‌گم بله بله sms آقای فلانی که مدیر موسسه است رو دیدم و گفتم برنامه‌ام برای ادامه کلاس‌ها چیه! که راستش می‌شد اینکه sms ش رو درجا پاک کردم و جواب هم نمی‌خواستم بدم... و هیچ وقت هم جواب نخواهم داد...... یه چرت و پرت نسبتا راستی تو این مایه‌ها می‌گم که: من با همکارتون هماهنگ کردم چون کلاس زوری نیست و باید هر کی می‌خواد بیاد و.... و حاضر نیستم زیر بار این خفت برم که شاگرد شانسی بفرستین... 

بعد فکر می‌کنم امروز که اول هفته است کو تا آخر هفته و می‌گم، البته راست می‌گم، که پنج شنبه با استاد پیانو هماهنگ کردم. از سرم باز می‌شه و مثل همه بدبختایی که استادانه می‌پیچونم، کاملا بدهکار و شرمنده قطع می‌کنه، با یه عالمه تشکر بابت حضور پر فتوحم، خب اگر آدم کمی حسابی باشه، باید حالش بد‌تر بشه که از اونجایی که من حالم بد‌تر شد، می‌شه نتیجه گرفت که هنوز کمی حسابیم گیرم که کتابی هم در کار باشه یا نه... 

بعدش تذکرات بعدی مامان به همراه این سوال که چطور هر جایی یه چیزی ریختی؟! 

بعد همین امروز باید به حکم مامانم کوله و وسایل کوهم رو هم ببرم در سلول خودم... دقیقا همین امروز لعنتی... 

بعد هی غصه دار‌تر فکر کنم که وقتی من سه سوت، توی «خله نو» تو ارتفاع حدود ۴ هزار، خیلی مفت مفت از یه دره برف گیر پام سر خورده بود و میلیمتری از بغل یه صخره رد شدم و خیلی الکی نمردم، یا خیلی راحت توی علم کوه، توی علم چال موقع پر کردن شیشه‌های آب از برفای آب شده، یه دره رو با یه چاله آب اشتباه گرفتم و نزدیک بوده سقوط کنم، چطوری می‌تونن زنده بمونن، اصلا مرگ توی کوه به آدم نزدیک‌تر از سریع‌ترین گروه‌های امداد توی جهانه... 

بعد اون کوله و وسایل کوفتی رو جابه جا می‌کنم... 


حالا همین امروز وقتی دارم برای اون کوله بد قواره جا پیدا می‌کنم، باید یه کیسه پر از نوار کاست‌های چند سال پیش رو پیدا کنم که هنوز هم فوق العاده کارهای خوبین و هر چی هم که بخشیدم بازم یه چیزاییش مونده، که وسطش کلی کاست‌های ضبط شده است که هی روش نوشته : نیکا تمرین گروه سبز در سبز/ تمرین گروه فلان / تمرین... فلان قطعه/مشق

بعد یادم بیاد که‌ ای بابا! چه بدو بدو و چه شوق و ذوقی داشتم برای این ساز و هیچی به هیچی... البته خوشحالم... اون همه آدمای عوضی که حتی حاضر نشدن فیلم اجرا‌ها رو بهم بدن... چه برسه به تشکر... 

بعد می‌گم خب حالا که انقدر امروز گه بوده چرا بعد از هرگز! تلویزیون رو روشن نکنم،همون اول، این احسان علیخوانی داره وِر می‌زنه، میگم ببینم چی می‌گه که اون روز توی مغازه صندل فروشی همه محو تلویزیون بودن... میخوام کانال رو عوض کنم که میخکوب می‌شم...‌ای تو روحت... مهمان برنامه رو می‌شناسم، حداقل حدس می‌زنم که بشناسم... مجری برنامه هم هی اصرار اصرار که تا ته برنامه رو باید ببینید... میخکوب ولو شدم جلوی تلویزیون... حالا اونم به جمع مهمونا اضافه شده ....فاطمه عزیز و دوست داشتنیه... با یه مقنعه زوری بلنده مشکی... دیگه از این شوکه تر نمی‌تونم باشم... حالا هیچکس هم تو خونه نمی‌بینه این تلویزیون کوفتی رو... مامان پای تلفنه، بابا هم نیست، زنگ می‌زنم به نیما، تو راهه و هنوز به مقصد نرسیده که تلویزیون باشه... به خواهرم، اونم پشت فرمونه.... باید یکی همزمان با آدم ببینه این شومن بازیه عوضی رو که مطمئم بشم من دیوونه نیستم و بقیه هم می‌فهمند که چه فاجعه‌ای در حال اتفاق افتادنه... 

اون احسان علیخانی کاسب کار، فاطمه عزیزِ دوست داشتنی رو کرده سوژه اشک درآوری خودش... باید هی حرف بکشه از زن و شوهری که باید به زورم که شده فخر بفروشن بابت اینکه فاطمه که خودِخود فرشته که نه؛ به حق اشرف مخلوقاته، به فرزندی قبول کردن، چون قدش مثل بقیه نبوده..... من شوکه نشستم و نمی‌دونم چه اتفاقی داره می‌فته... هزار بار با خودم فکر کرده بودم کاش می‌شد حداقل یک دهمه آدم‌ها مثل فاطمه بودن، وقتی آدم رو با تمام وجود بغل می‌کنه، وقتی هیچ تشکر و هیچ خداحافظیش بدون در آغوش کشیدن آدم نیست......که تازه میفهمم که صبح به خانمه باید میگفتم از وقتی فاطمه نیست زورم میاد بیام ....‌ای تو روحت‌ ای احسان علیخوانی.... هی منتظرم یه جوری این مسخره بازی رو راست و ریست کنه که تیر خلاص رو می‌زنه.... حال ندارم حتی بنویسم که چی شده... سر و تهش این می‌شه که در کمال ناباوری به یک پدر و مادری که یه بچه معلول رو سال‌ها بزرگ کرده بوده به پاس تشکر! اون مجری فلان فلان شده یه بچه کادو می‌ده..... واقعا یه کودک...... یه کودک واقعی............ یه کودک شوکهٔ دوست داشتنیه معصوم که حالا باید تشکر هم بکنه..... فقط مونده بود که یه روبان قرمز بزنن بهش...‌ای تو روحت احسان علیخانی...... که آدم رو دقیقا یاد بازار برده فروش‌ها میندازی......‌ای تو روحت احسان علیخانی که انگار فقط برنامهٔ تو بچرخه کافیه، گیرم که حالا یک بچه‌ رو که از صدقه سر دکون بازار تو، از پس فردا تو محل و مدرسه انگشت نما شده بود رو حالا کرده باشی دوتا.....‌ای تو روحت که فکر نکردی تشویق مردم به انسان دوستی رو نمی‌شه به قیمتهای از این ارزون‌تر هم ترویج کرد چه برسه به کالا انگاشتن یه کودک معصوم.....‌ای تو روح خودت و اون کتابای روان‌شناسی که تو جا به جا کردی! که جلوی بچه‌ها اون لفظ «دست نوازش بر سریتیم» از دهنت نیفتاد...‌ای تو روحت که به روح و روان و احساس کودکان اعتقاد نداری که حداقل بری یه بار اون فیلم رو بذاری و ببینی که چقدر اون بچه ی معصوم، زیر نور اون پروژکتور‌ها و اون آدم‌های غریبه شوکه بود، که نترسیدی همه توان کودکیش رو هم که جمع کنه، نتونه یه پدر و مادر یهویی رو هضم کنه ، اونم دو تا آدمی که تا حالا هم ندیده اونم جلوی اون همه آدم.... چندتا بچه می‌خوای نشونت بدم که پدر و مادرهای واقعیشون رو هم بعد چند دهه هنوز درک نکردن...‌ای... 

هیچی... این دیگه تیر خلاص بود... انقدر پای تلویزیون‌ های های گریه کردم که بقیه روز رو تو خلسه و گیجی و سر درد باشم و بالاخره با تنها آدم نزدیکی که اون برنامه رو دیده بود حرف بزنم و نصفه شبی پشت تلفن گریه کنم و غر بزنم و بر خودم لعنت بفرستم بابت همه روزهایی که صرف هیچ چیزی نشده بود... نه کوه... نه موسیقی... نه کودک... 

که روز گهی بود این ۲۴ ساعت کشنده......... که تهش هم بعد از اون همه گریه زاری، نفهمیده بودم بر مرگ چه چیزی باید عزاداری کنم.... چرا هیچ کس هیچ دهنی رو نمی‌بنده و هیچ دری رو گِل نمی‌گیره و چرا ما شبیه هیچ جا نیستیم... 

_______________

_ اینو ده روز پیشا نوشته بودم... حالا دیگه از اون روزگه، چند روزی گذشته و چندتا مراسم یادبود هم برای کوه نورد‌ها برگزار شده، همچنان احسان علیخانی داره برنامه هاش رو می‌بره روی آنتن و همچنان اون تنها برنامه‌ای بوده که من در طول این چند سال ازش دیدم.... و همچنان هم، همه فکر می‌کنند کاری می‌کنند/میکنم لابد و فعال حقوق کودکند... ولو اینکه همه کاری که کردن یه بازی گل کوچیک با یه بچهٔ به زعم خودشون آسیب دیده باشه... ای تو روحت...

...

باید خوشبخت باشیم که تو زندگیمون ، شانس خوابیدن زیر یه سقف، با تیرهای چوبی رو داشته باشیم،

وسط دره های فیروزکوه و کنار صدای نفس های پدربزرگ، ازین تیرهایی که هنوز نگاه کردن بهشون درخت رو تداعی میکنه ، ازین تیرچوبی های اصیل، نه از این اداهای مد شده که ته تهش توریستای ندید بدید اروپایی رو خر میکنه که مثلا قدیمیه...

اون موقع ها صبح که چشم باز میکردیم، همینطور خیره به سقف و یادمون میرفت که کجاییم باید فکر میکردیم تا یادمون بیاد! و دو دقیقه و... کمتر از دو دقیقه، طول میکشید تا یادمون میامد که... ..در سفریم...

مثل روز اولی که عینکی شده بودم و صبح که بلند شدم یهو یادم آمد که آخ جون عینکم و هی قبل و بعدش... آخ جون دوچرخه ، آخ جون.... فقط دو دقیقه و بعد دنیا، دنیایی بود که فرق میکرد  با قبلش...

اما کم کم میفهمیم که دنیا، بیشتر دنیای از دست دادنه تا به دست آوردن ... که قرار نبوده همیشه همینجور ذوق کنیم...

صبح چشمام رو باز میکنم و خیره به سقف احساس سبکی میکنم، از بس که یادم نیست که ... سرخوشم اما فقط برای دو دقیقه شایدم کمتر...

باز یادم میفته و دلم میخواد بخوابم... هی خیره به سقف، لجم درمیاد از این دنیای کوفتی ...

اما دیگه زندگی کرده تر از اونم که ندونم این دو دقیقه ها هم دوومی نداره..... و چنان شکل زندگی  بعد از هر جای خالی، تغییر میکنه که اصلا آدم یادش نمیاد که قبلش چطور بوده!... عادت کردیم که عادت کنیم به نبودنها و انقدر روزها طولانی و خوابها کوتاه میشه که لحظه ی بیداری و حتی خواب هم، اون تیکه های کم شده رو از یاد نمیبریم...

هر بار، یاد میگیریم که بخندیم و حتی زندگی کنیم با اون جاهای خالی... کم کم باور میکنیم که تعداد صبح هایی که بلند میشیم و درد یادمون نیست انقدر کمه، که اگر صبحی، مثلا  در نتیجه رویای شب قبل، یادمون رفته بود که چه خبره!!! اون روز رو، به فال نیک بگیریم ... که انگار در سفریم...

و اینطوریه که همیشه بخشی از ما غمگینه...

مضحک

 من يک آدم مضحک هستم. البته الآن به من ميگن ديوانه. اگه به اندازه قبل در نظر اوﻧﻬا مضحک نبودم، ميشد گفت که به من ترفيع دادن. ولی الآن ديگه از اين امر نمی رنجم، همشون برای من عزيزن، حتی وقتی به من می خندن – و در واقع وقتی به من می خندن، بيشتر برا من عزيز می شن. منم می تونستم باهاشون بخندم – نه دقيقا به خودم، بلکه به خاطر علاقه ای که به اوﻧﻬا دارم، البته اگه وقتی بهشون نگاه می کنم اينقدر غمگين نشم. غمگين برا اينکه اوﻧﻬا حقيقتو نمی دونن و من می دونم. آه، چقدر سخته که تنها کسی باشی که حقيقت رو می دونه! ولی اوﻧﻬا نمی فهمن. نخير، نمی فهمن. قبلنا، من احساس بدبختی می کردم، به خاطر اينکه مضحک به نظر میرسيدم. نه اينکه به نظر می رسيدم، بلکه واقعا مضحک بودم. من هميشه مضحک بودم، و اينو می دونستم، شايد، از لحظه ای که به دنيا اومدم. شايد از وقتی که هفت سالم بود می دونستم که مضحکم. بعدش رفتم مدرسه، تو دانشگاه درس خوندم، و آيا می دونين، هر چی بيشتر ياد می گرفتم، بهتر می فهميدم که مضحکم. طوری  که  سرآخر هرچی بيشتر تو تمام علومی که در دانشگاه ياد گرفتم، عميق می شدم، به اين نتيجه می رسيدم که اين علوم فقط به اين خاطر وجود دارن که به من ثابت کنن مضحکم. در مورد زندگی هم قضيه عينهو مثل علم و دانش بود. سال به سال، آگاهی من نسبت به مضحک بودنم در رابطه با آدم ها، رشد کرده و قوی تر می شد. همه هميشه به من می خنديدن. ولی هيچ کدوم از اوﻧﻬا نمی دونست يا حدس نمی زد که اگه يه نفر تو دنيا وجود داشته باشه که بهتر از بقيه بدونه من مضحکم، اون يه نفر خودم هستم، و چيزی که بيشتر از همه منو رنج می داد اين بود که اوﻧﻬا اينو نمی دونستن. ولی تقصير خودم بود؛ به قدری مغرور بودم که هيچ چيز باعث نشد تا اين واقعيت رو به همه بگم. با گذشت ساليان، اين غرور در من رشد کرد؛ و اگه می شد اين اجازه رو به خودم می دادم که به همه اعتراف کنم آدم مضحکی هستم، مطمئنا بعدازظهر همون روز، مغز خودمو داغون می کردم. آه، چقدر در اوان جوانی از ترس اينکه يه وقت کم بيارم و به همکلاسی هام اعتراف کنم، رنج بردم. ولی وقتی بزرگ شدم، به دلايل نامعلومی آرامتر شدم، با اينکه هر سال به ويژگی های مزخرف خودم بيشتر واقف می شدم. به اين خاطر گفتم "نامعلوم"، که هنوز که هنوزه نمیدونم چرا. شايد به دليل بدبختی عظيمی بود که به خاطر "چيزی"در روح من در حال رشد بود و بيشتر از هر چيز ديگه ای عواقبش متوجه من بود: اون "چيز"، متقاعد شدن به اين بود که هيچ چيز تو دنيا اهميت نداره . مدت های طولانی يه چيزايي راجع به اين قضيه می دونستم ولی ادراک کامل اون، به طور تقريبا تصادفی، پارسال اتفاق افتاد. تصادفا دريافتم برای من علی السويه است که دنيا وجود داشته باشه يا اصلا هيچ چيز، هيچ وقت وجود نداشته، با تمام وجودم احساس می کردم که چيزی وجود نداره. اولش تصور می کردم در گذشته، چيزای زيادی وجود داشته، ولی بعدش حدس زدم که هيچ وقت، در گذشته هم، چيزی وجود نداشته بلکه به دلايلی من اينطور تصور می کردم که چيزايي وجود داره. کم کم حدس زدم که در آينده هم چيزی وجود نخواهد داشت. اونوقت بود که ديگه از دست مردم عصبانی نبودم و حتی تقريبا توجهی هم به اوﻧﻬا نداشتم. در واقع اين بی توجهی خودشو تو کوچکترين چيزها نشون می داد: مثلا تنه زدن به مردم تو خيابون، برام عادی شده بود. و نه به اين خاطر که تو افکار خودم غرق بودم: چی داشتم که بهش فکر کنم؟ اون موقع اصلا فکر کردنو کنار گذاشته بودم؛ هيچ چيز برام مهمنبود. ايکاش حداقل مشکلاتم رو حل کرده بودم! آه، هيچ کدوم ازاوﻧﻬا رو راست و ريست نکرده بودم و چقدرم زياد بودن! ولی ديگه به هيچ چيز توجه نکردم، و کل مشکلاتم پر زدن و رفتن ...

 

بخشی از داستان "روياي يک مرد مضحک"   ..... فئودور داستايوفسکی

 

بی خیالش نمیشیم...

تو عالم بچگی با دوستام به هم میگفتیم: نخند! زیاد بخندی بعد هر خنده ای گریه ست بعد به زور جلوی خودمون رو میگرفتیم و دهنمون رو محکم نگه میداشتیم که بیش از حد نخندیم که نکنه از دماغمون دربیاد...

بعدن اما فهمیدم که شاید داستان اونوری بوده، که: زیاد گریه نکن، حتما خنده ای هست، گیرم که دور و دیر، یعنی انقدر گریه کردم و از ته دل از دست دادم که فهمیدم ... اوووووه احتمالا فقط مرگه که چاره نداره... برای بقیه چیزها حتما دیر یا زود، روزی میرسه که بخندم و حتی از خدا تشکر کنم بابت اینکه نجاتم داده از اون وضعیت مزخرف و لابد خر بودم که غصه میخوردم ... اصلا کم کم آدم به جایی میرسه که در به در و هلاک یک چیزه واقعی؛ یک اتفاق اصیـله... که براش یه دل سیر گریه کنه و مراسم عزاداری و از دست دادن برگزار کنه...

اما از بین اتفاقاتی که بعد از مدتی بهش خندیدم و تعجب کردم که چرا انقدر به خاطرش ناراحت بودم، بعضیاش یه چیزی داشته که همیشه ی همیشه ارزش غصه خوردن داشته و اونم، اون گوشه هایی بوده که نشونی از عشق داشته ...  یعنی ته اون قضیه تنها چیزی که رسوب کرده، همون عشق بوده که همه اون موقع هایی هم که از پا افتادم تلنگر زده و از دست دادن و له شدن و دیده نشدن عاشقی، تنها چیزیه که هیچ روزی از تقویم نخواهد رسید که آدم بهش بخنده ... مثل یه گلدونی که خشک شده و پدر آدم درمیاد تا دوباره جون بگیره...

ما میتونیم سوت بزنیم ... میتونیم سرمون رو بالا بگیریم و بگیم: اوه من از پسش براومدم... من بی خیالش شدم... دیدید چقدر قوی بودم... اصلا گور باباش ...

ما میتونیم هزار و یک ادا دربیاریم ...... مثلا هزار و یک کار دیگه بکنیم که حواسمون رو از همه اون جغرافیا و تاریخ پرت کنیم....

اما نمیتونیم دووم بیاریم... اینا فقط باعث میشه تا فضا مه آلود تر بشه و بعدا جستن سخت تر و گیجی بیشتر...

عشق، مثل این کاکتوسای پرروی بد پیله ی جون سخته که اگر ولش هم کرده باشی و ریشه اش هم هوا خورده باشه به محض نزدیکی با خاک دوباره جون میگیره...

ما میتونیم به جای اینکه عشق رو بذاریم تو مشتمون و مشتمون رو هم بذاریم تو جیبمون و لحظه ای ازش غافل نشیم که مثلا داره یادمون میره....

بذاریم عشق _حالا به هرچی یا هر کی_، مارو بذاره تو جیبش و هر جا که خواست ببره...

عشق خشونت و نفرت و بی عدالتی و نا امیدی نیست که ما رو از پا دربیاره ... خودش پای رفتنه...

 

 عکس: flickr

سرطان، این درد سبک سنگین

می‌تونه یه صبحی باشه مثل همه صبح‌های دیگه...

فکر کن که یکی از در خونه بیاد تو و بگه سرطانه .....

وقتی سرطان از در میاد تو... وقتی سرطان از در، با یه آدم دیگه میاد تو... وقتی سرطان خبرِدیگری، نیست که این بار تو خبر داری...

همه اطرافیان آدمِ سرطان زده! شکل نسیم می‌شن بی ‌سرصدا و آروم... یهو زمان متوقف می‌شه... یهو اجل عجله‌ای، مفهوم زمان رو تغییر میده...

حتی اگر همۀ عمـر، خواستی ادای آدمهای محکم رو دربیاری، این بار اما، قبض آزمایشگاه به دست، پشت باجۀ پذیرش می‌ایستی و با بغض می‌گی، این فرق می‌کنه! بعد واژه سرطان رو پرت می‌کنی جلوش و میذاری همینطوری صورت سنگ شده‌ات رو نگاه کنه و نگاه شوکه، ترحم آمیز و دلسوزانه‌اش رو بریزه تو صورتت...

سرطان نقطه تلاقی دیر شدن و زود بودنه... فکر می‌کنی همون لحظه، همون لحظۀ اول کفایت می‌کنه تا بفهمی، چقدر وقتِ با هم بودنتون غنیمت بوده و چه با ارزش...

سرطان نقطه تلاقی تصنع و حقیقته...  اینکه حقیقی‌ترین رفتار‌ها و احساس‌ها، جاشون رو به تصنعی‌ترین لبخند‌ها میدن... اینکه تلخ‌ترین رفتارهارو در قالب شادی، به خورد همدیگه میدید...

سرطان نقطه تلاقیه معنا و بی‌معنی بودنه...  همه چیزهایی که تا دیروز معنی داشته، معنای خودش رو از دست میده و در سکوت غرق می‌شه و پیش و پا افتاده‌ترین اتفاقات، بار معنایی و ارزشی پیدا می‌کنه...

سرطان نقطه تلاقی مرگ و زندگیه...  اینکه طومار زندگی چنان با مرگ آمیخته می‌شه که هر حرکت سرزنده‌ای، حتی لبخند یک نوزاد، مرگ رو تداعی می‌کنه... اجل عجله ایی که هرچی هم که بدوی بهش نمی‌رسی...

سرطان نقطه تلاقی حافظه و فراموشیه... اینکه همه تلخی‌های تا دیروز رو فراموش می‌کنی و به جاش، هر چیز جدیدی رو می‌بلعی و مثل یک گوهر با ارزش توی ذهنت ثبت و ضبطش کنی...

سرطان نقطه تلاقی خوف و رجا، ایمان و کفره...

سرطان نقطه تلاقی سبکی و سنگینیه ... قرابت با سرطان می‌تونه چنان سبکت کنه که از همه، همه آدم‌ها و کینه‌ها، دوستی‌ها و دشمنی‌ها بگذری و چنان سنگین که می‌خوای تا ابد به عزیزت بچسبی و تا همیشه، از همه اونایی که دوستشون داری لحظه‌ای جدا نشی...

------                         

وقتی سرطان داره بال هاش رو از توی زندگیت جمع می‌کنه، باید یکی از پرهاش رو نگه داری و بذاری لای سر رسیدت... یا یک جایی جلوی چشم، اینطوری شاید یادت نره که مرگ به خودت و عزیزانت انقدر نزدیکه که هیچوقت از خودت و دیگران دور نشی...

اندر جابه جایی و نا به جایی بعضی

                     

 

خانه استاد مهمانی است، ما مهمانی دوست نداریم،

ما مجبوریم برویم، چون مثل خیلی از کارهای اجباری دیگر، نرفتنش زشت است،

ما یک عالمه همسر خوشگل  و خوشتیپ  و تریپ خارجی، می‌بینیم که سال گذشته به این تریپی و شکلی و خوشگلی نبودند،

ما یک عالمه همسرانشان را هم می‌بینیم که همچنان شبیه سالهای گذشته‌اند، بلکم ضایع‌تر...

ما یک عالمه می‌شنویم  که هر کدام دوست پسر‌ها و دخترهای فابریک دارند که خرجشان می‌کنند و برعکس،

ما برگشته‌ایم، نصف شب است، در خانه‌مان هستیم.... یک ساعت جلوی یخچال ولو می‌شویم و دلمان شهری، کشوری و حتی کُره‌ای دیگر می‌خواهد غیر از اینجا ...

ما در زندگیم،

که می‌فهمیم اون همه اصراری که به دوستی کرده بودیم که رابطه‌ات را حفظ کن، گناه داره پسر مردم.... آن مرد، همسر مردم بوده، نه پسرشان... و دوست ما عاشق همسرِ زن دیگریست حالا .... دوست ما روشنفکر تر و تحصیلکرده تر_از کی؟ از خودش لابد_ است!.....

جایی پیدا نمی‌کنیم که نفرت و ناراحتیمان را پنهان کنیم.....لذا، دوستیمان را به هوا می‌فرستیم....

ما سر کلاسیم،

همه خوبن و ظاهرا و بعضا خوشتیپ هستند و از شوهرانشان همهٔ عمر، منهای روز خواستگاری و بله برون! متنفر بوده اند، که احتمالا وغالبا از خرید عروسی/ اولین نگاه مادر شوهر / اولین غضب بیجای شوهر / اولین بی‌محلی و قهر کودکانه و ابلهانه و احمقانه شوهر/  اولین خشونتِ در قالب محبت شوهر واولین فوتبال پخش مستقیم و... شروع شده...

همه خوبن و ملالی نیست جز بی‌پولی و زیاد بودن مقوله همسر! در زندگی،

ما حرفای خوب و جدی و طبیعی می‌زنیم،

اما آنجا مهم‌ترین مشکلشان، مسائلی است که مسئله نیست...

مدیر ما را می‌کشد  کنار و می‌گوید: تو را دوست دارند! و حتی قبول هم دارند، راجع به رابطه هاشون، وفاداری، شوهرداری، امر آسمانی: «طلاق، نیکو‌تر از خیانت» صحبت کن. ما بغضمان را ته کوله‌مان می‌چپانیم و بیرون می‌آییم...

جلسه  بعد سر کلاس بغضمان را درمیاوریم و غافلگیرشان می‌کنیم... اما،

در همه راه، ما دلمان شهری، کشوری و حتی کره‌ای دیگر می‌خواهد... غیر ازاینجا؛

ما در هیچ جا نیستم...

مثل غالب اوقات زندگیمان در متروییم...

مادری به دخترش می‌گوید: «زرنگ باشی، تا ولنتاین جفتشون رو نگه می‌داری... »

ما جایی پیدا نمی‌کنیم که نا‌امیدیمان را بگذاریم...

ما هیچ کسی نیستیم که بتوانم هیچ کسی را تغییر دهیم...

ما در فضای مجازیم،

می‌رسیم به‌  این خبر: «از یک جامعه ی آماری ۸۶۰ نفره ، حدود ۳/۳۳درصد زنانِ شوهردار، رابطه نامشروع داشته اند»

ما فکر می‌کنیم که لابد مردان آمار بهتری نداشته اند که زنانه‌اش را گذاشته‌اند، ما نمی‌دانیم که باید خوشحال باشیم یا ناراحت که بدون جامعه آماری ۸۶۰ نفره به ۳/۳۳ درصد، بلکم بیشتر رسیده‌ایم...

ما دلمان یک  هوایی، بارانی، کوفتی می‌خواهد به اسم محبت، وفاداری، صداقت و اخلاق، تا همانطور که یواشکی برای گنجشکهای مترو، نان می‌ریزبیم و آرزو می‌کنیم یک خانمی در هیبت هرکوول خودش را پرت نکند روی صندلی و گنجشک‌ها با فراغ بال بیایند و نان‌ها را بخورند، یواشکی بپاشیم روی این شهر و کشور و کرهٔ بی‌اخلاق؛ قبل از اینکه سر خری چیزی برسد...

ما هیچ جا نیستیم هیچ جای این تاریخ و جغرافیا..... اما نگرانیم از این اصرار به  جابه جاییه... تنانه و زنانه و مردانه و خرانه بعضیا.....  و مانده ایم که در این روزگار سخت ، اگر مردم وفاداری هم نداشته باشند، دیگر چه چیزی برایشان مانده ؟!

 اما خدا را چه دیدید، شاید هنوز خیلی جا‌ها باشد که آنجا عقب مانده محسوب نشویم...

به نظر میرسد ما اُمَلیم و جدی و شوخ و خشک و خط کشی...

لاکن، ما می‌خواهیم که نباشیم... هیــــچ جا.

با تشکر از همهٔ در راه و رابطه و ضابطه مانده‌ها...

 

ماهپاره ای که شما باشید...

داستان از اونجایی شروع شد که هی دور و برمان ساختمان ساختند و رفتند بالا و یک خونه شد ۲۰ تا و ما همچنان پابرجا و در‌‌ همان جا! و هی ما دیشمان را جا به جا و جا به هرجا کردیم تا اینکه بعد از ساختن ساختمان پشتیه، دیگه دیشمان جواب کرد، ما هم که هنوز در این شهر، که همه همینجوور برج ساز و برج نشین هستند در خانه‌ای شیروونی دار زندگی می‌کنیم، دیگه نمی‌تونستیم دیشمون رو از اون طبقه‌ای که هست بالا‌تر ببریم، البته روزی یک نفر آمد که احتمالا نصاب چینی بود، چرا که با حرکات آکروباتیک که فقط باید از کودکی تمرین کرده باشه، نقطه نقطه شیروونی رو امتحان کرد و از اقصی نقاطش آویزان شد و... اما دریغ از یک خط و یک نیم خط، چه در جهت عمودی و چه در جهت افقی.... اون بدبخت (منظورم دیشه، نه آقای نصاب) که یه موقعی از کف حیات هم فرکانس‌ها رو در همهٔ جهات می‌گرفت حالا از نوک‌ترین قسمت شیروونی هم چیزی دریافت نمی‌کرد. به این ترتیب ما که کلا حوزه بصریمون ضعیف بود و تو کار دیدن هیچ چیز خاص تصویری نبودیم، بد‌تر و تعطیل‌تر هم شدیم، کلا هم هر مهمانی که داریم، معمولا از همه خدمات لابی و غذا وترانسفر و... راضیه، اما از این یکی شاکی بود و شاکی‌تر هم شد که وقتی می‌اد خونه ما، از فیلما و سریالاش غافل میشه! قبلنا که ماهواره‌ مان به راه بود هدایتش می‌کردیم به سمت تلویزیون و می‌رفتیم دنبال کارمون و اگر فکر می‌کنید مدتی که فرکانس‌ها دچار مشکل شده بود، مهمان‌ها می‌رفتنند و دیگه نمی‌آمدند که در خانه و شهر خودشان سریال‌ها و فیلم‌ها رو دنبال کنند، با توجه به بالا بودن و بالا ماندن آمار مهمانهای خانه ما، باید بگم که سخت دراشتباهید...

خلاصه این رو هم اضافه کنم که خونه ما کلا یه طوریه که شما اگر اونطرف باشید به کلی از شر صوت و تصویرش (منظورم تلویزیونه، نه مهمون) خلاصید و فاصله‌اش تا نقطه آبادی (از نظر ما نقطهٔ آباد خانه، آشپزخانه است و آبادترش یخچال) و مرکز خونه زیاده به حمدالله... خلاصه که نمی‌تونم حرف بزنم به همون روش غیر خلاصه...

 یک باد زمستانی هم آمد و آنتن اسلامی مون رو هم پروند و اینطوری شد که از تصاویر ۳۰ما هم محروم شدیم. بعد کنترل تلویزیونی که به یک عدد DVD وصل بود هم در ماشین جا موند (اینکه چطور کنترل می‌تونه در ماشینی که اصلا هم به ما نزدیک نیست جا بمونه، از ویژگیهای منحصر به فرد خانوادگی ماست) و با اینکه تلویزیون خوب و نسبتا با شخصیتیه! یهو دکمه هاش از کار افتاد (قسمته آقا قسمت)، کنترل این تلویزیون هم به اون تلویزیون می‌خوره اما نه در این حد که منوهاش هم باز بشه، اونوقت این تلویزیونمون هم که اون کنترل نصفه ه رو داشت (واقعا نصفه است) حال نداشتیم به DVD چیزی یا حتی کِیس کامپیو‌تر، وصل کنیم. یعنی همه اینارو گفتم که بگم که بعد از مدتی که فرکانسمون رفت و نیامد ما هم تلاشی نکردیم که بالاخره یه تصویری از جایی داشته باشیم یا حداقل این فیلمایی که رو دستمون مونده رو بینیم...

 اما خب خوبیش این بود که فرصت دور هم بودنمون بیشتر شد..... مثل اون موقع‌هایی که بچه بودیم و برق می‌رفت و شروع می‌کردیم به شخم زدن آرشیو پر و پیمون مجلات مامانم، اونم در نور شمع یا چراغ شارژی...

 تازه موفق شدیم تواناییامون رو ارتقا هم بدیم، مثلا وقتی مامان جدول میکرد، هم زمان که مشغول خوندن روزنامه یا کتاب بودیم، یا سرمون توی سایت و مونیتور بود، به سوالات کاملا بیربط از هم _که البته بابام با اعتماد به نفس تمام همیشه اولین نفر برای پاسخ دادنه_ جواب می‌دادیم. مثلا اینکه گوشت به ترکی چی می‌شه، اولین نفری که رفت فضا، ۸۴ مین عنصر جدول مندلیف و...

و توی این مدت کلی داستان‌های زیرخاکی از پدر و مادرم شنیدیم... مثلا اینکه بابای من چه پدری ازش درآمده در سه سالی که می‌رفته خواستگاری مامانم... حتی با پیگیری‌های من و برادرم و اشارات ‌گاه به گاهی و تقلبات خواهرم، فهمیدیم که چرا پدرمان هیچ عکسی از اسکی رفتن هاش در دوران جوانی نداره... چرا که مامان ما با همکارهای درهم بابام حال نمی‌کرده و به علت نبود امکانات به صورت دستی خودش عکس هارو "Hidden" می‌کرده البته هنوزم هردو می‌خندن به این موضوع و... علی رغم اینکه ما پدرمون رو خوب می‌شناسیم... اما خب سوژه‌ای شده بود برای ما...

البته این باعث شده بود که رفتارهایی که از ضم دیگران آنرمال بود هم از خودمون نشون بدیم... مثلا وقتی خونه خالم، همه داشتن باهم صحبت می‌کردن و مطمئن بودیم که هیچکس سریال ترکیه‌ای _که ما شوکه از عدد سه رقمیه قسمت سریال بودیم_ نگاه نمی‌کنه، با خونسردی صدای تلویزیون رو کم یا خاموش می‌کردیم، یهو همه با هم می‌گفتن اِاِاِ داریم می‌بینیم و هنوز حرفشون تموم نشده بود که حتی صدای زنگ در رو هم، همه با هم می‌شنیدن و همه با هم می‌گفتم آخجون شام رسید... و هرچی هم ما می‌گفتیم حتی آ. خمینی هم نمی‌تونسته این همه کار رو با هم انجام بده قبول نمی‌کردن...

حتی همه اینا باعث شده بود که سنت‌های عجیب غریبی که بابام بنا کرده بود و ما فکر می‌کردیم فراموش کرده، دوباره احیا بشه که البته خیلی جدی بهش یادآوری کردم که دیگه بزرگ شدم و... نمی‌شه که هر کی که می‌اد بگی خب نیکاجان برو سازت رو بیار بزن! آقا یا خانم فلانی ببینه!!!..... یعنی من هنوز که هنوزه نفهمیدم این کارش جنبه تشویقی  داشت یا تنبیهی! شایدم به حساب عذاب آخرتم نوشته می‌شد... ولی همچنان امیدوارم اون دنیا به جاش چارتا کنسرت آبرومند توی سالنهای استاندارد «بهشت» برم... و همچین وارد اون دنیا شده نشده، خدا یه سِت با کامل جاز، با یه «کانجو» بهم بده...

بالاخره همسایمون اصرار کرد و دیشمون رو گذاشتیم روی پشت بوم بلندشون، حالا هم که مدتهاست همه سیستممون به هم وصله، کسی از کانال شش که بی‌بی سیه اون طرف‌تر نمی‌ره،

و تازه ما ترجیح می‌دیم که خیلی پز روشنفکرانه و بعضا تعجب آورانه ندیم که حاضر نیستیم ریخت تلویزیون وطنی رو ببینیم، گرچه علاقه‌ای هم نداریم، اما هر ازگاهی کانال‌ها رو دور می‌زنیم و مثلا با تعجب می‌بینیم که شبکه فلان (چهار یا مستند) داره یه فیلم مستند با موضوع ایدز پخش می‌کنه و... وتا حالا، کلی مستند خوب دیدیم...

والبته نگرانی هم نداریم که وای چرا حالا که همه دنیا رو می‌گیریم، چند تا جزیره کوچیک در مالدیو، یا یه روستای کوچیک نزدیک زیمباوه از دستمون در رفته و یا اون تلویزیون محلی گامبیا رو نمی‌گیرم! چون انگار حالا که سه روز در هفته تعطیلن (از جمعه تا یکشنبه) قراره فلان سریال رو که شونزده دفعه دیدیم برای بار هفدهم، اونم با زیر نویس و لهجه محلیه گینه بیسائو نشون بده...

 حتی بعد از اینکه دوستی، پیگیرانه خبر داد که فلان تاریخ و فلان ساعت توی رادیو فرهنگ، باهاش مصاحبه می‌کنن، کشف جدیدی کردم به اسم «رادیو» با کلی ذوق که چه نقد‌ها و برنامهٔ خوبی راجع به تاترهای روز داره و اینکه رادیو نمایش، نمایش سریالی با مایه طنز داره با نویسندهای خوش ذوق که به موضوعات خیلی جالبی می‌پردازن...

حالا اینا هیچی؛ از همه مهم‌تر فهمیدیم؛

بدم نیست که آدم فرکانسش همه رو نگیره اصلا چه معنی داره! آدم عمر به این کوتاهی و زمان به این هَدری..... هی بچرخه و هی بچرخونه که همه رو بگیره و بد‌تر اینکه همه هم بگیرنش …