تو تنها نیستی.... حتی به زور
"آدم چه دیر میفهمد. من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتا"*
چند وقتیه که توی سرم میچرخی، خودت و تنهاییات و تئوریهات و دغدغه هات...
تو و یه عالمه کلمه، نمیتونم کلمه کلییدی رو پیدا کنم یا یه جملهای که حرفم رو برسونه، نمیدونم شاید اگه همون موقع که از دستت متعجب بودم یه ایمیل بلند بالا مینوشتم، رسونده بودم لپ مطلب رو، اما بر خلاف ظاهر جیغ جیغو و شلوغم احتمالا بدونی که حرفم نمیاد، یعنی ور میزنم اما همون موقع که باید بگم چی میگم نه تنها سکوت میکنم که اصلا خودم رو هم از انظار گم و گور میکنم... چرا؟ لابد میترسم....... از چی؟ لابد به قول اون دوست جامعه شناسم از بد فهمیده شدن... من حرفها رو میذارم توی بغچهام انقدر که میشه شبیه این پارچههایی که سوغاتی مکهای جاییه و همه حداقل یه قوارهاش رو دارند و بعد سی سال نه میدوزند و نه دیگه دوختنیه... نه دور انداختنی...
بعد بلافاصله یاد اون داستانای صوفیانهای که بچه بودیم و مامان برامون تعریف میکردم میفتم مخصوصا یکیش که البته دقیقش یادم نیست اما داستان دو تا زاهد بود که اولی ۴۰ سال تو کوه ریاضت و تنهایی کشیده بود و صاحب کرامات شده بود و بالاخره بعد از مدتها میاد توی شهر و میره دم مغازه اون یکی که همه اون سالها در کنار عبادت، دکان زرگری هم داشت... بعد میگه:::!" ای غافل چه نشستی !! در مال و حرص دنیا غرقی و من از دنیا بریدم و کنج تنهایی و عزلت گزیدم؛ بعد نگاه میکنه به یه سبد و اون سبد میره روی هوا و همونطور میمیونه....! تو همین وسط مسطا یه خانم خوش تیپی از راه میرسه و نگاه شیخ غافل میشه و سبد در حال افتادنه که زرگر سر بر میگردونه و سبد رو با نگاه بین زمین و هوا نگه میداره و بهش میگه: عبادتی که به یک نگاه بر باد بره فایده نداره و مهم اینه که آدم در میان خلق باشه و با خدا باشه. خلاصه از این حرفا _میتونستم این حکایت رو دقیقش رو از مامان بپرسم و یا حتی اصلش رو بیارم ولی من همین شکلیش میامد تو ذهنم_
خب حالا اینا چه ربطی داره؟........ هوم الان میفهمم که چرا با تو یا خیلیهای دیگه حرف نمیزنم چون احتمالا همین جاهاش میپریدی وسط حرفم که خب که چی؟ نیکا! بس کن این حرفارو ، یعنی من آدم به دورم... ووووووو........ اوه تا من به غلط کردن و ... نمیرسیدم تو ول نمیکردی و منم ادامه میدادم و هیچی به هیچی. تهش هم به پیاده روی و بستنی خوری ختم میشد... والا...
بعدش خب به این فکر کردم که احتمالا تنهایی دو تا سر داره یعنی تنهایی لزوما با محبت دیدن و حمایت شدن و برآورده شدن انتظارات و توقعات، مخصوصا در مواقع سخت و بر زبان بودن بقیه بر آنچه ما را در دل است و فهمیده شدن بدون حرف زدن خلاصه نمیشه، بارها ازت شنیدم که اوووه فلانی از پس تنها بودن برنیامده، از نظر تو فلانی با من قابل مقایسه است؟ نه انصافا؟ و من هم هر بار جواب دادم: نه انصافا!
اما میدونی به این نتیجه رسیدم که از پس تنهایی برآمدن پیچیدهتر از این حرفاست، پیچیدهتر از استقلال مالی داشتن و فراتر از اینکه کسی نباشه یا اصلا نیازی نباشه که با آدم بیاد دکتر یا چمیدونم مثلا تعمیرات خونه رو انجام بده یا آدم بتونه تا اون سر دنیا تنها بره و تازه بر هم بگرده وسط سیاره تنهایی... به نظرم تنهایی و از پس تنهایی برآمدن چیزیه که آدم باید برآیندش رو حساب کنه، یعنی چی؟ خب از برکات نوشتن اینه که آدم میتونه تا آخر دنیا توضیح بده... یعنی همون قدر که بینیازیت از آدمهای پیرامونت اهمیت داره، بینیازی اطرافیان هم مهمه، اون وقت اینطوریه که به نظرم آدمها به سمت تنهایی میل میکنند اما هرگز بهش نمیرسند، اینطوریه که ما هر چی هم که تنهای تنها باشیم اما باز هم به دیگران کمک میکنیم به دیگرانی که حتی شاید مطمئن باشیم که جبرانی در کار نیست و یا برای بار آخرِ که میبینیمشون.... چرا؟ برای اینکه تنها نمونیم، حتی وقتی که جامون رو توی مترو به خانم مسنی میدیم؛ داریم دخلمون رو پر میکنیم، اما تنهایی که مثل نیروی گریز از مرکز ما رو پرت کرده باشه یه گوشهای یا... کجا به کار ما میاد و ما از پسش برآمدیم!...
همینطوریاست که الان مدتیه به سوالت و به جوابم مشکوک شدم، یعنی به نظرم آدمهای کمتر تنها اما بیشتر وسط گود؛ بهتر از پس تنهاییشون برآمدن….. آدمهایی که انقدر ازشون مونده و از خودشون گذاشتن که هنوز میتونند بخشی از روزگارشون رو بدون اینکه انتظار داشته باشند به اشتراک بذارند و در عوض چند روزی رو در مواقع لزوم دریافت کنند.
*سهراب سپهری
نقاشی: Marina Harris