من ......... شاید وقتی دیگر
دستم رو گرفتن اما باز تلو تلو میخورم، به سختی پلهها رو میرم پایین، دیشب خواب «علم چال» رو میدیدم. خوب اون سنگهای عظیم رو، بعد بدون اینکه بیام پایین داشتم از صخرههای کرمانشاه بالا میرفتم، دست به سنگ...... چسبیده بودم بهشون و به جای راه، از صخرهها میرفتم بالا. اما صبح توی تختم بودم با سبدهای قرص و اکسیژن و...؛ روی تختی که حتی تشکش هم طبی بود. دستم رو گرفتن و به سختی پلهها رو میرم پایین، با دقت و یکی یکی.... همزمان یادم به قله دارآباد میفته به اون قسمتهای شن اسکی که با جیغ و داد همه رو سُر میخوردیم، بدون اینکه از افتادن و پرت شدن بترسیم و صبح بعدش کلی کبود بودیم از دست سنگها...
بالاخره اون ۴تا پله تموم میشه، میرسم به سطح زمین، دستم رو گرفتن، میخوام درو باز کنم اما در توانم نیست همزمان هم دستهاش رو نگه دارم و هم بکشمش عقب، یاد طنابهای شیرپلا میفتم همون شبی که میگفتن دمای هوا ۱۲ درجه زیر صفره و ما بیاعتنا به سرما، دستمون رو میگرفتیم به نردهها و پامون رو میذاشتیم گوشه پلهها تا قبل از ده برسیم به پناهگاه...
کتفم رو برای لحظهای رها میکنه و به حرکتی در رو باز میکنه......... اوه! حالا قسمت سختش مونده، باید سوار ماشین بشم... با دست و پایی که انگار دورش رو سیمان گرفتن..... میام تکونی به خودم بدم و از چهارچوب در رد بشم که کم مونده تعادلم رو از دست بدم. به دادم میرسه و کمک میکنه از روی اون یه ذره آهن لبه در رد بشم. درِ جلو سمت شاگرد رو قبلا یکی باز کرده، انگار سالها وقت میخوام تا برسم به ماشین.... یاد روزهایی میفتم که سر سریعتر , و دنده عقب بیرون آمدن از اون کوچه باریک و بن بست، با بقیه کل کل میکردم..... اون روزهایی که یه نم بارون و یه فضای باز لازم بود تا هی دستی بکشیم و ته ماشین یهو بچرخه! میرسم به در ماشین، صندلی رو کشیدن عقب تا بدن غیر منعطفم با تا و انحنای کمتری روی صندل قرار بگیره......... بالاخره میشینم اما نمیدونم چرا راه نمیفته! آهان پای راستم هنوز بیرونه، آروم بلندش میکنه و میذاره تو ماشین..... راه میفتیم، دوست ندارم شیشه ماشین رو بدم پایین، میترسم باد خشک ترم کنه........ بر خلاف اون موقعها که آرزو داشتیم تو مسیر کوهی.... جایی... پشت نیسانی چیزی بشینم و اون عقب کلی توی باد کِیف کنیم...... میرسیم به مطب دکتر... در خودم نمیبینم از ماشین تا آسانسور رو برم... اما تو رودربایستی دستهایی که به کمک آمدن، خودم رو تا آسانسور میرسونم...... انقدر ایستادن سخته که انگارآسانسور قراره از طبقه هزارم بیاد پایین تا این یک طبقه رو بریم بالا........ بالاخره میرسه و تق صدا میده؛ یادم میفته به آسانسور خونه عمو که شرط میبستیم که تا طبقه چهارم از پلهها زودتر از آسانسور برسیم...... تنها صندلی اتاق دکتر مال منه، از بس ۴تا استخونم به زور روی هم سوار شده... دکتر لبخند میزنه، صداش رو بلند میکنه... انگار که من کر باشم....... سرش رو میاره نزدیکِ صورتم و داد میزنه: مادرجون خدا رو شکر خوبی الحمدلله!....... خدا رو شکر میکنم که جملهاش خبری بوده و مجبور نیستم جواب حرف مسخرهاش رو بدم..... تمام انرژیم رو جمع میکنم که چیزی بگم اما فقط فکر و ذهنمه که انرژی نمیخواد و در اختیار خودمه! ته انرژیم رو جمع میکنم، با چشمهام بهش خیره میشم و یه لبخند میزنم که فکر کنه راست میگه....
با دو دست کتفهام رو میگیرن و از روی صندلی بلندم میکنن...... هنوز حرکت نکرده، دلم تختم رو میخواد این همه حرکت توی چند ساعت، حداقل ۴۰ ساعت خواب مدام میخواد... مثل اون وقتها که از ۴ صبح بدون اینکه شب خوابیده باشیم تا ۹ شب راه میرفتیم و همینکه اتراق میکردیم و چادر میزدیم مثل سنگ میفتادیم که بخوابیم.
دوباره آسانسور و ماشین و در و چارچوبش و... بالاخره تخت طبی عزیزم.... تازه نشوندنم لبه تخت که برام شیرکاکائوی داغ میارن. با اینکه هوا خنکای مطبوع پاییزی داره، اما کفایت میکنه برای اینکه من سردم شده باشه، لیوان رو دستم میگیرم و یادم میفته به اون شبی که توی پناهگاه تو هوای خیلی سرد.... بالا سره اون خانمه که خواب بود، پرتغال یخ میخوردیم و میخندیدم.... وعده لبخندم رو قبلا برای دکتر خرج کردم........ به آرومی نی رو میذارم توی دهنم و گرم میشم... انقدر که بتونم خَم تنم رو روی تخت باز کنم.....
چشمام رو میبندم و میدونم تا وعده بعدی قرص هام کسی صدام نمیکنه....... چشمهام رو میبندم بدون اینکه خوابم ببره... همون موقعها هم اینطوری بودم......... هنوز زیپ کیسه خواب رو نکشیده، بقیه خواب بودن و من میدونستم توی همه ساعتهای بعدی، کجای آسمون باید دنبال ماه بگردم... و ماه قراره تا کجاها بره.........
-----------------------------
توضیحات:
سهیل مرسی بابت نگرانی و پیگیریت از خوندن این پست.......... راستش فکر کردم اگر در اثر بلایای طبیعی و غیر طبیعی، تا 40 _50 سال دیگه نمیرم، لابد یه همچین وضعیتی پیدا میکنم......