یک روزگه... همراه با روح احسان علیخوانی...
+ چند روز گذشته ولی ما همچنان لج و حرص و غممان به جاست،
+ خیلی طولانیه چون معمولا روزهای بد، کِش میان.
یه روز گه! لزوما نباید از صبح شروع بشه، میتونه از شب قبلش شروع شده باشه. اونم با خوندن خبر بد ِگم شدن سه تا کوه نورد توی کوههای برودپیک.
گم شدن و قطع ارتباط توی ارتفاع ۸۰۰۰ متری یعنی شوخی تلخ و کشندهای که هیچ وقت جایز نیست خدا با هیچ بندهای انجام بده... یعنی تمام...
صبحش هم طبیعتا با گشتنِ ذرهای خبرِخوش در سایتها شروع میشه...
حالا توی این اعصاب خوردی... فکر کن روز تولد آدم هم شبیه یه طیفی از روزها شده باشه که هی هر سال یاز هر گروهی از دوستام که نمیدونم یکیشون چطوری اشتباهی فهمیده تولدم کیه، بقیه هم همون روز تبریک میگن، یعنی یه گروه هر سال یهو یه روزی به آدم تبریک میگن، بعد دو تا دیگه یه روز دیگه بعد چارتا دیگه... فرض کن هر سال برادره غلط و خواهره روز تولد آدم رو درست تبریک بگن و هر سال هم من میفهمم که باز و هنوز، مثل تام و جرین و انقدرا از هم خبر ندارن..
بعدش همچنان توی این اوضاع که آدم تلاش میکنه توی آفتاب ۴۰ درجه، بگه چه هوای ابریه پاییزیه دلگیری!... یکی وسط این تبریکات غلط بگه: «راستی برای بچهها کاری نمیکنی؟ هر وقت کاری میکردی و جایی مستقر شده بودی خبرم کن»، یعنی فقط مونده بود که این sms یادم بیاره که برای هیچ بچهای در هیچ نقطهای هیچ کاری نمیکنم و یادم بیاره که کاری هم نکردم و تازه باید هم کاری کنم یا قراره بوده انگار...
بعد همچنان توی این هیر و ویری، مامانم که از روز قبل رصد کرده که ما از سر تنبلی، امروز از منزل خارج نمیشویم، تهدیدات اولیه و ثانویه رو شروع کنه که دیگه نمیتونه به قرض دادن اون کمد تو اون اطاق ادامه بده..... و بیا و وسایلت روببر در سلول خودت!!!
بعد میگه که کتابات رو بردار و... میگم اونا کتابای من نیست، جدا کردم که بندازم به خواهرزادهٔ محترم که بیاد و ببره... اینم باید همین امروز باشه تا من یادم بیاد... که چه کتابای کوفتی رو خوندم...
بعد میپیچونم و میچپونم در اولین جای کمد،
بعد همین امروز بین رِفرش کردن سایتها و دعا کردن و خبر گرفتن، باید از اون موسسهای که دو هفته است پیچوندمشون و نرفتم و البته امروز هم پیچوندم، زنگ بزنن که سلام خانم فلانی عزیز! خواستم ببینم کی تشریف میارید انشالله!!! بعد من بگم که بله بله یادم بود که امروز یکشنبه است و ادامه نمیدم که یادم بوده که میخواستم نیام...... که تو اعصابمین، که حالم رو، اون رفتارای عوضیتون با بچهها به هم میزنه که حالم از خودم به هم میخوره از بس سکوت میکنم.... بعدم یه حرف نسبتا دروغ میگم که خوب گَه بودن روزم تکمیل بشه، میگم بله بله sms آقای فلانی که مدیر موسسه است رو دیدم و گفتم برنامهام برای ادامه کلاسها چیه! که راستش میشد اینکه sms ش رو درجا پاک کردم و جواب هم نمیخواستم بدم... و هیچ وقت هم جواب نخواهم داد...... یه چرت و پرت نسبتا راستی تو این مایهها میگم که: من با همکارتون هماهنگ کردم چون کلاس زوری نیست و باید هر کی میخواد بیاد و.... و حاضر نیستم زیر بار این خفت برم که شاگرد شانسی بفرستین...
بعد فکر میکنم امروز که اول هفته است کو تا آخر هفته و میگم، البته راست میگم، که پنج شنبه با استاد پیانو هماهنگ کردم. از سرم باز میشه و مثل همه بدبختایی که استادانه میپیچونم، کاملا بدهکار و شرمنده قطع میکنه، با یه عالمه تشکر بابت حضور پر فتوحم، خب اگر آدم کمی حسابی باشه، باید حالش بدتر بشه که از اونجایی که من حالم بدتر شد، میشه نتیجه گرفت که هنوز کمی حسابیم گیرم که کتابی هم در کار باشه یا نه...
بعدش تذکرات بعدی مامان به همراه این سوال که چطور هر جایی یه چیزی ریختی؟!
بعد همین امروز باید به حکم مامانم کوله و وسایل کوهم رو هم ببرم در سلول خودم... دقیقا همین امروز لعنتی...
بعد هی غصه دارتر فکر کنم که وقتی من سه سوت، توی «خله نو» تو ارتفاع حدود ۴ هزار، خیلی مفت مفت از یه دره برف گیر پام سر خورده بود و میلیمتری از بغل یه صخره رد شدم و خیلی الکی نمردم، یا خیلی راحت توی علم کوه، توی علم چال موقع پر کردن شیشههای آب از برفای آب شده، یه دره رو با یه چاله آب اشتباه گرفتم و نزدیک بوده سقوط کنم، چطوری میتونن زنده بمونن، اصلا مرگ توی کوه به آدم نزدیکتر از سریعترین گروههای امداد توی جهانه...
بعد اون کوله و وسایل کوفتی رو جابه جا میکنم...
حالا همین امروز وقتی دارم برای اون کوله بد قواره جا پیدا میکنم، باید یه کیسه پر از نوار کاستهای چند سال پیش رو پیدا کنم که هنوز هم فوق العاده کارهای خوبین و هر چی هم که بخشیدم بازم یه چیزاییش مونده، که وسطش کلی کاستهای ضبط شده است که هی روش نوشته : نیکا تمرین گروه سبز در سبز/ تمرین گروه فلان / تمرین... فلان قطعه/مشق
بعد یادم بیاد که ای بابا! چه بدو بدو و چه شوق و ذوقی داشتم برای این ساز و هیچی به هیچی... البته خوشحالم... اون همه آدمای عوضی که حتی حاضر نشدن فیلم اجراها رو بهم بدن... چه برسه به تشکر...
بعد میگم خب حالا که انقدر امروز گه بوده چرا بعد از هرگز! تلویزیون رو روشن نکنم،همون اول، این احسان علیخوانی داره وِر میزنه، میگم ببینم چی میگه که اون روز توی مغازه صندل فروشی همه محو تلویزیون بودن... میخوام کانال رو عوض کنم که میخکوب میشم...ای تو روحت... مهمان برنامه رو میشناسم، حداقل حدس میزنم که بشناسم... مجری برنامه هم هی اصرار اصرار که تا ته برنامه رو باید ببینید... میخکوب ولو شدم جلوی تلویزیون... حالا اونم به جمع مهمونا اضافه شده ....فاطمه عزیز و دوست داشتنیه... با یه مقنعه زوری بلنده مشکی... دیگه از این شوکه تر نمیتونم باشم... حالا هیچکس هم تو خونه نمیبینه این تلویزیون کوفتی رو... مامان پای تلفنه، بابا هم نیست، زنگ میزنم به نیما، تو راهه و هنوز به مقصد نرسیده که تلویزیون باشه... به خواهرم، اونم پشت فرمونه.... باید یکی همزمان با آدم ببینه این شومن بازیه عوضی رو که مطمئم بشم من دیوونه نیستم و بقیه هم میفهمند که چه فاجعهای در حال اتفاق افتادنه...
اون احسان علیخانی کاسب کار، فاطمه عزیزِ دوست داشتنی رو کرده سوژه اشک درآوری خودش... باید هی حرف بکشه از زن و شوهری که باید به زورم که شده فخر بفروشن بابت اینکه فاطمه که خودِخود فرشته که نه؛ به حق اشرف مخلوقاته، به فرزندی قبول کردن، چون قدش مثل بقیه نبوده..... من شوکه نشستم و نمیدونم چه اتفاقی داره میفته... هزار بار با خودم فکر کرده بودم کاش میشد حداقل یک دهمه آدمها مثل فاطمه بودن، وقتی آدم رو با تمام وجود بغل میکنه، وقتی هیچ تشکر و هیچ خداحافظیش بدون در آغوش کشیدن آدم نیست......که تازه میفهمم که صبح به خانمه باید میگفتم از وقتی فاطمه نیست زورم میاد بیام ....ای تو روحت ای احسان علیخوانی.... هی منتظرم یه جوری این مسخره بازی رو راست و ریست کنه که تیر خلاص رو میزنه.... حال ندارم حتی بنویسم که چی شده... سر و تهش این میشه که در کمال ناباوری به یک پدر و مادری که یه بچه معلول رو سالها بزرگ کرده بوده به پاس تشکر! اون مجری فلان فلان شده یه بچه کادو میده..... واقعا یه کودک...... یه کودک واقعی............ یه کودک شوکهٔ دوست داشتنیه معصوم که حالا باید تشکر هم بکنه..... فقط مونده بود که یه روبان قرمز بزنن بهش...ای تو روحت احسان علیخانی...... که آدم رو دقیقا یاد بازار برده فروشها میندازی......ای تو روحت احسان علیخانی که انگار فقط برنامهٔ تو بچرخه کافیه، گیرم که حالا یک بچه رو که از صدقه سر دکون بازار تو، از پس فردا تو محل و مدرسه انگشت نما شده بود رو حالا کرده باشی دوتا.....ای تو روحت که فکر نکردی تشویق مردم به انسان دوستی رو نمیشه به قیمتهای از این ارزونتر هم ترویج کرد چه برسه به کالا انگاشتن یه کودک معصوم.....ای تو روح خودت و اون کتابای روانشناسی که تو جا به جا کردی! که جلوی بچهها اون لفظ «دست نوازش بر سریتیم» از دهنت نیفتاد...ای تو روحت که به روح و روان و احساس کودکان اعتقاد نداری که حداقل بری یه بار اون فیلم رو بذاری و ببینی که چقدر اون بچه ی معصوم، زیر نور اون پروژکتورها و اون آدمهای غریبه شوکه بود، که نترسیدی همه توان کودکیش رو هم که جمع کنه، نتونه یه پدر و مادر یهویی رو هضم کنه ، اونم دو تا آدمی که تا حالا هم ندیده اونم جلوی اون همه آدم.... چندتا بچه میخوای نشونت بدم که پدر و مادرهای واقعیشون رو هم بعد چند دهه هنوز درک نکردن...ای...
هیچی... این دیگه تیر خلاص بود... انقدر پای تلویزیون های های گریه کردم که بقیه روز رو تو خلسه و گیجی و سر درد باشم و بالاخره با تنها آدم نزدیکی که اون برنامه رو دیده بود حرف بزنم و نصفه شبی پشت تلفن گریه کنم و غر بزنم و بر خودم لعنت بفرستم بابت همه روزهایی که صرف هیچ چیزی نشده بود... نه کوه... نه موسیقی... نه کودک...
که روز گهی بود این ۲۴ ساعت کشنده......... که تهش هم بعد از اون همه گریه زاری، نفهمیده بودم بر مرگ چه چیزی باید عزاداری کنم.... چرا هیچ کس هیچ دهنی رو نمیبنده و هیچ دری رو گِل نمیگیره و چرا ما شبیه هیچ جا نیستیم...
_______________
_ اینو ده روز پیشا نوشته بودم... حالا دیگه از اون روزگه، چند روزی گذشته و چندتا مراسم یادبود هم برای کوه نوردها برگزار شده، همچنان احسان علیخانی داره برنامه هاش رو میبره روی آنتن و همچنان اون تنها برنامهای بوده که من در طول این چند سال ازش دیدم.... و همچنان هم، همه فکر میکنند کاری میکنند/میکنم لابد و فعال حقوق کودکند... ولو اینکه همه کاری که کردن یه بازی گل کوچیک با یه بچهٔ به زعم خودشون آسیب دیده باشه... ای تو روحت...