به عزم سفر ...
دارم وسایلم رو جمع میکنم، انقدر این کار رو کردم که دیگه ناخودآگاه شده برام، یه لیست با دوتا ستون کنارش که هی هر چی رو که بر میدارم و پرت میکنم وسط پذیرایی یه تیک کنارش میزنم، ستون بعدی هم برای وقتیه که دارم وسایل رو میذارم توی کوله/چمدون یا هرچیزی ازین دست، آخرش هم همیشه یه چیزایی هست که یادم بره....
وسوسه دیدن و بودن چند روزه با دوستای قدیمی، احتمالا تنها چیزیه که میتونه آدم رو جدا کنه از اون گوشهای که به قول برادرم، دارم تبدیل میشم به بخشی از وسایل اتاق.
هی فکر میکنم به روزهای دوری که حافظ میخوردم/میخوندم و همش حسرت اینکه، حافظ که همه چیش خوبه فقط نمیشد اهل سفر هم باشه، مگه میشه آدم عاشق سفر نباشه، همیشه مدل رویایی حافظ برام «حافظ خسرو» بود، ترکیبی از ناصر خسرو و حافظ، که موقع خوندن فلان غزل، هی تخیل کنی که این لامصب این شعر رو کجا گفته! اون موقعها هی چرتکه مینداختم که چطوریه؛ سعدی صد صال قبل، این همه مَرد سفر بوده و مثل اینکه حمله مغولها به بغداد رو هم دیده و حتی روایتش هست که به دیدار مولانا هم رفته. اون وقت حافظ همه عمر نشسته شیراز! فقط یک بار تا یزد رفته که اونم پشیمون شده و زود برگشته خونه!
...
هنوز راه نیفتادی که فکر میکنی٬ میری سفر که چی بشه! که خوش بگذره که بخندی که تو سر و کله هم بزنین که لبه همه جدولا راه بری و کف همه زمینها بشینی و وسط آجرهای دوره زندیه عکس بگیری و دو قدم اون طرفتر کوزههای چند هزار ساله ناهار بخوری.... با دوستهای صمیمی و قدیمی باشی...
هی همه چیو میذاری کنار همو میبینی خوشحالی. اما هنوز نرفته در لحظه حاضری نری، فکر میکنی که اگر خوشی و رضایت از جنس کیفت باشه، مهم اینه که حاصل بشه، دیگه جا و دلیلش فرقی نداره...
وسایلم که جمع شده، دیگه مطمئمنم که میشه و میتونم بمونم...
میتونی هیچ جا نری و خوب باشی و تجربه کنی...
...
هر کاری میکنم عاقبت کوله بارم ٬کم و سبک نیست... طول سفر یک عالمه وقت هست که بخشیش رو زمین بذارم، یک عالمه فرصته که میتونیم با هم حرف بزینم، انقدر همه حال همو از دنیای مجازی دارن که از هر فرصتی استفاده میکنیم که گپ واقعی بزنیم.......
هی گوش میدم، با دقت، با کیفیت، سعی میکنم شنونده خوبی باشم که اگرم قرار شد برای حرفا و دغدغههای بقیه نظری بدم، رو هوا نباشه، هی فرصت میشه که منم بگم، اما هر بار٬ حرف رو مثل بغضی که فرضا جلوی بازجو میاد بالا و با یه لبخند قورتش میدی که فکر نکنن ترسیدی، ناراحتی یا هرچی، فرومیبری.
هی فکر میکنی و یه عالمه راهکار سر هم میکنی که از صدقه سر مشاوره خداد تومنی که دوستت رفته خیلی هاش تکراریه، هر چی هم که زیر و رو میکنی از همه اتفاقات و هیجانات جدی دور و برت، یه شادش رو پیدا نمیکنی که تعریف کنی که کمک بگیری حتی، هی قورتش میدی با لبخند با شوخی، که نمیخوای با داستانهای باور نکردنیت سرگرمشون کنی.
........
عجیبه اما خیلی قبلتر از اینکه برسی به مقصد، همون موقعها که تهران بودی مطمئنی که غروب دریا، طلوع کویر، قلههای مرتفع، یخچالهای طبیعی رو هم ندیدی؛ ندیدی...
هی فکر میکنم که باید بگردم توی زندگی حافظ،
باید برم و اون استاد شیک کلاسهای خفن تریپ مایه داری حافظ خوانی که میرفتم رو پیدا کنم، همون استادی که هر جلسه بعد ازکلاس تا مسیری که با هم میآمدیم هی تو گوشم میخوند، نیکا ول نکنیا، دوسال دیگه تو کلاس حافظ داری! بیچاره فکر نمیکرد که زودتر از اونی که فکرش رو بکنه حوصلهام از تحلیل و روش و حافظش سر میره،
باید پیداش کنم و بهش بگم: ببین اینکه زلف و ذقن و صنم و ذکر جمیل و راح و شحنه و شوخ، چه معنی میده رو بیخیال، بگو حافظ توی شیراز چی پیدا کرده بود که جُم نمیخورد از اونجا! بگو چه کیفیتی رو تجربه کرده بود...
.....
به تابلویی که یک خانم مینیاتوری با پیچ و تاب داره به یه آقایی که یحتمل باید حافظ باشه! جام شراب میده خیره شدم، زیرش نوشته "شاخه نبات" وایمیستم و هی فکر میکنم که این خانم با زلف و پیچ میتونه دلیل بیسفری حافظ باشه...؟!
هی فکر میکنم که بدون اینکه کوله بارت رو جمع کنی و راه بیفتی و کیلومترها جا به جا بشی، میتونی بشینی کنج یه کافه با یه آدمی که اهل سفر هست یا نیست، چایی تلخ بخوری و درک بشی و حرف بزنی و درک کنی و بفهمیش، بعد سرخوش و سبک از هم جدا بشین...
میتونی بشینی توی مترو به سمت خونه دوستی، فامیلی/آدمی/آشنایی که دوستش داری و میفهمیش و توی راه بال دربیاری از smsی که «پس کجایی؟ برات از اون چایی که دوست داری دم کردم» و بعد توی صفحه اول یاهو، اولین غذایی که آموزش داده بود٬ به عنوان شام درست کنی و تا اذان صبح حرف بزنین و بشنوین، از سیاستهای کلان دولت تا دونه دونه وزیرا٬ بعد مقایسه کیفیت فلان مجله با اون یکی و فک زدن راجع به اینکه چرا از فلان تاتر استقبال خوبی شده! تا مهاجرت فلانی و چوب حراجی که به کتابا، مجلهها و فیلماش زده... تا مارک یخچالی که خواهرت خریده و فکر میکنی که چرا خدمات بعد از فروش اینطوریه؟ و پنج صبح گیر بدی که چه معنی داره ساقه طلایی رو بیچایی میخوری و پنج و نیم صبح بگی: بیداری؟ راستی دقت کردی چقدر کیف وکفش قاچاق چینی زیاد شده و دوباره شروع کنید از نرخ ریسک سرمایه گذاری تا چرخ معیوب تولید..... تا..... تا خورشید بیاد وسط آسمون و از خستگی بیهوش شی. بعدم هر وقت که عشقتون کشید تا پای کوه دم خونه برید و قدم بزنید....
فکر میکنی ، لازم نیست که حتما وسط چمنهای باغ عفیف آباد یا وسط رملای کویر یا کنار فلان ساحل یا ارتفاع فلان کوه باشی که احساس خوشی و سرخوشی و غرور کنی! همین که توی شهر، کسی رو داشته باشی که یهو بتونی بری پیشش و دوروز بساطت رو پهن کنی اونجا و با هم یه دل سیر گریه کنید؛ برای احساس خوشبختی کافیه! یا حتی اینکه کسی باشه که بیهوا و الکی و بیموقع بتونی بهش sms بدی که: «خیلی خوبی، دلم برات تنگ شده»
.....
رسیدم خونه کوله بارم سنگینتر از موقع رفتنه،منهای چرت و پرتایی که خریدم، با دقت و وسواس، نگرانی دوستم بابت ازدواجش با کسی که خیلی نمیشناسه و دلشوره اون یکی برای مراسم عروسی و زندگیش رو و.... گذاشتم کنار چیزهایی که با خودم برده بودم، کنار بغض و حسرت و دلتنگی دوستی که رفت و خندههای غمگین دوستی که آمده... کنار تنهایی این و پیش انسانیت اون یکی.
+حالا فکر میکنم آدمِ سفر و راه نبودن هم میتونه به اندازه عشق سفر بودن، حرفی برای گفتن داشته باشه.

