سرطان، این درد سبک سنگین

می‌تونه یه صبحی باشه مثل همه صبح‌های دیگه...

فکر کن که یکی از در خونه بیاد تو و بگه سرطانه .....

وقتی سرطان از در میاد تو... وقتی سرطان از در، با یه آدم دیگه میاد تو... وقتی سرطان خبرِدیگری، نیست که این بار تو خبر داری...

همه اطرافیان آدمِ سرطان زده! شکل نسیم می‌شن بی ‌سرصدا و آروم... یهو زمان متوقف می‌شه... یهو اجل عجله‌ای، مفهوم زمان رو تغییر میده...

حتی اگر همۀ عمـر، خواستی ادای آدمهای محکم رو دربیاری، این بار اما، قبض آزمایشگاه به دست، پشت باجۀ پذیرش می‌ایستی و با بغض می‌گی، این فرق می‌کنه! بعد واژه سرطان رو پرت می‌کنی جلوش و میذاری همینطوری صورت سنگ شده‌ات رو نگاه کنه و نگاه شوکه، ترحم آمیز و دلسوزانه‌اش رو بریزه تو صورتت...

سرطان نقطه تلاقی دیر شدن و زود بودنه... فکر می‌کنی همون لحظه، همون لحظۀ اول کفایت می‌کنه تا بفهمی، چقدر وقتِ با هم بودنتون غنیمت بوده و چه با ارزش...

سرطان نقطه تلاقی تصنع و حقیقته...  اینکه حقیقی‌ترین رفتار‌ها و احساس‌ها، جاشون رو به تصنعی‌ترین لبخند‌ها میدن... اینکه تلخ‌ترین رفتارهارو در قالب شادی، به خورد همدیگه میدید...

سرطان نقطه تلاقیه معنا و بی‌معنی بودنه...  همه چیزهایی که تا دیروز معنی داشته، معنای خودش رو از دست میده و در سکوت غرق می‌شه و پیش و پا افتاده‌ترین اتفاقات، بار معنایی و ارزشی پیدا می‌کنه...

سرطان نقطه تلاقی مرگ و زندگیه...  اینکه طومار زندگی چنان با مرگ آمیخته می‌شه که هر حرکت سرزنده‌ای، حتی لبخند یک نوزاد، مرگ رو تداعی می‌کنه... اجل عجله ایی که هرچی هم که بدوی بهش نمی‌رسی...

سرطان نقطه تلاقی حافظه و فراموشیه... اینکه همه تلخی‌های تا دیروز رو فراموش می‌کنی و به جاش، هر چیز جدیدی رو می‌بلعی و مثل یک گوهر با ارزش توی ذهنت ثبت و ضبطش کنی...

سرطان نقطه تلاقی خوف و رجا، ایمان و کفره...

سرطان نقطه تلاقی سبکی و سنگینیه ... قرابت با سرطان می‌تونه چنان سبکت کنه که از همه، همه آدم‌ها و کینه‌ها، دوستی‌ها و دشمنی‌ها بگذری و چنان سنگین که می‌خوای تا ابد به عزیزت بچسبی و تا همیشه، از همه اونایی که دوستشون داری لحظه‌ای جدا نشی...

------                         

وقتی سرطان داره بال هاش رو از توی زندگیت جمع می‌کنه، باید یکی از پرهاش رو نگه داری و بذاری لای سر رسیدت... یا یک جایی جلوی چشم، اینطوری شاید یادت نره که مرگ به خودت و عزیزانت انقدر نزدیکه که هیچوقت از خودت و دیگران دور نشی...

اندر جابه جایی و نا به جایی بعضی

                     

 

خانه استاد مهمانی است، ما مهمانی دوست نداریم،

ما مجبوریم برویم، چون مثل خیلی از کارهای اجباری دیگر، نرفتنش زشت است،

ما یک عالمه همسر خوشگل  و خوشتیپ  و تریپ خارجی، می‌بینیم که سال گذشته به این تریپی و شکلی و خوشگلی نبودند،

ما یک عالمه همسرانشان را هم می‌بینیم که همچنان شبیه سالهای گذشته‌اند، بلکم ضایع‌تر...

ما یک عالمه می‌شنویم  که هر کدام دوست پسر‌ها و دخترهای فابریک دارند که خرجشان می‌کنند و برعکس،

ما برگشته‌ایم، نصف شب است، در خانه‌مان هستیم.... یک ساعت جلوی یخچال ولو می‌شویم و دلمان شهری، کشوری و حتی کُره‌ای دیگر می‌خواهد غیر از اینجا ...

ما در زندگیم،

که می‌فهمیم اون همه اصراری که به دوستی کرده بودیم که رابطه‌ات را حفظ کن، گناه داره پسر مردم.... آن مرد، همسر مردم بوده، نه پسرشان... و دوست ما عاشق همسرِ زن دیگریست حالا .... دوست ما روشنفکر تر و تحصیلکرده تر_از کی؟ از خودش لابد_ است!.....

جایی پیدا نمی‌کنیم که نفرت و ناراحتیمان را پنهان کنیم.....لذا، دوستیمان را به هوا می‌فرستیم....

ما سر کلاسیم،

همه خوبن و ظاهرا و بعضا خوشتیپ هستند و از شوهرانشان همهٔ عمر، منهای روز خواستگاری و بله برون! متنفر بوده اند، که احتمالا وغالبا از خرید عروسی/ اولین نگاه مادر شوهر / اولین غضب بیجای شوهر / اولین بی‌محلی و قهر کودکانه و ابلهانه و احمقانه شوهر/  اولین خشونتِ در قالب محبت شوهر واولین فوتبال پخش مستقیم و... شروع شده...

همه خوبن و ملالی نیست جز بی‌پولی و زیاد بودن مقوله همسر! در زندگی،

ما حرفای خوب و جدی و طبیعی می‌زنیم،

اما آنجا مهم‌ترین مشکلشان، مسائلی است که مسئله نیست...

مدیر ما را می‌کشد  کنار و می‌گوید: تو را دوست دارند! و حتی قبول هم دارند، راجع به رابطه هاشون، وفاداری، شوهرداری، امر آسمانی: «طلاق، نیکو‌تر از خیانت» صحبت کن. ما بغضمان را ته کوله‌مان می‌چپانیم و بیرون می‌آییم...

جلسه  بعد سر کلاس بغضمان را درمیاوریم و غافلگیرشان می‌کنیم... اما،

در همه راه، ما دلمان شهری، کشوری و حتی کره‌ای دیگر می‌خواهد... غیر ازاینجا؛

ما در هیچ جا نیستم...

مثل غالب اوقات زندگیمان در متروییم...

مادری به دخترش می‌گوید: «زرنگ باشی، تا ولنتاین جفتشون رو نگه می‌داری... »

ما جایی پیدا نمی‌کنیم که نا‌امیدیمان را بگذاریم...

ما هیچ کسی نیستیم که بتوانم هیچ کسی را تغییر دهیم...

ما در فضای مجازیم،

می‌رسیم به‌  این خبر: «از یک جامعه ی آماری ۸۶۰ نفره ، حدود ۳/۳۳درصد زنانِ شوهردار، رابطه نامشروع داشته اند»

ما فکر می‌کنیم که لابد مردان آمار بهتری نداشته اند که زنانه‌اش را گذاشته‌اند، ما نمی‌دانیم که باید خوشحال باشیم یا ناراحت که بدون جامعه آماری ۸۶۰ نفره به ۳/۳۳ درصد، بلکم بیشتر رسیده‌ایم...

ما دلمان یک  هوایی، بارانی، کوفتی می‌خواهد به اسم محبت، وفاداری، صداقت و اخلاق، تا همانطور که یواشکی برای گنجشکهای مترو، نان می‌ریزبیم و آرزو می‌کنیم یک خانمی در هیبت هرکوول خودش را پرت نکند روی صندلی و گنجشک‌ها با فراغ بال بیایند و نان‌ها را بخورند، یواشکی بپاشیم روی این شهر و کشور و کرهٔ بی‌اخلاق؛ قبل از اینکه سر خری چیزی برسد...

ما هیچ جا نیستیم هیچ جای این تاریخ و جغرافیا..... اما نگرانیم از این اصرار به  جابه جاییه... تنانه و زنانه و مردانه و خرانه بعضیا.....  و مانده ایم که در این روزگار سخت ، اگر مردم وفاداری هم نداشته باشند، دیگر چه چیزی برایشان مانده ؟!

 اما خدا را چه دیدید، شاید هنوز خیلی جا‌ها باشد که آنجا عقب مانده محسوب نشویم...

به نظر میرسد ما اُمَلیم و جدی و شوخ و خشک و خط کشی...

لاکن، ما می‌خواهیم که نباشیم... هیــــچ جا.

با تشکر از همهٔ در راه و رابطه و ضابطه مانده‌ها...

 

ماهپاره ای که شما باشید...

داستان از اونجایی شروع شد که هی دور و برمان ساختمان ساختند و رفتند بالا و یک خونه شد ۲۰ تا و ما همچنان پابرجا و در‌‌ همان جا! و هی ما دیشمان را جا به جا و جا به هرجا کردیم تا اینکه بعد از ساختن ساختمان پشتیه، دیگه دیشمان جواب کرد، ما هم که هنوز در این شهر، که همه همینجوور برج ساز و برج نشین هستند در خانه‌ای شیروونی دار زندگی می‌کنیم، دیگه نمی‌تونستیم دیشمون رو از اون طبقه‌ای که هست بالا‌تر ببریم، البته روزی یک نفر آمد که احتمالا نصاب چینی بود، چرا که با حرکات آکروباتیک که فقط باید از کودکی تمرین کرده باشه، نقطه نقطه شیروونی رو امتحان کرد و از اقصی نقاطش آویزان شد و... اما دریغ از یک خط و یک نیم خط، چه در جهت عمودی و چه در جهت افقی.... اون بدبخت (منظورم دیشه، نه آقای نصاب) که یه موقعی از کف حیات هم فرکانس‌ها رو در همهٔ جهات می‌گرفت حالا از نوک‌ترین قسمت شیروونی هم چیزی دریافت نمی‌کرد. به این ترتیب ما که کلا حوزه بصریمون ضعیف بود و تو کار دیدن هیچ چیز خاص تصویری نبودیم، بد‌تر و تعطیل‌تر هم شدیم، کلا هم هر مهمانی که داریم، معمولا از همه خدمات لابی و غذا وترانسفر و... راضیه، اما از این یکی شاکی بود و شاکی‌تر هم شد که وقتی می‌اد خونه ما، از فیلما و سریالاش غافل میشه! قبلنا که ماهواره‌ مان به راه بود هدایتش می‌کردیم به سمت تلویزیون و می‌رفتیم دنبال کارمون و اگر فکر می‌کنید مدتی که فرکانس‌ها دچار مشکل شده بود، مهمان‌ها می‌رفتنند و دیگه نمی‌آمدند که در خانه و شهر خودشان سریال‌ها و فیلم‌ها رو دنبال کنند، با توجه به بالا بودن و بالا ماندن آمار مهمانهای خانه ما، باید بگم که سخت دراشتباهید...

خلاصه این رو هم اضافه کنم که خونه ما کلا یه طوریه که شما اگر اونطرف باشید به کلی از شر صوت و تصویرش (منظورم تلویزیونه، نه مهمون) خلاصید و فاصله‌اش تا نقطه آبادی (از نظر ما نقطهٔ آباد خانه، آشپزخانه است و آبادترش یخچال) و مرکز خونه زیاده به حمدالله... خلاصه که نمی‌تونم حرف بزنم به همون روش غیر خلاصه...

 یک باد زمستانی هم آمد و آنتن اسلامی مون رو هم پروند و اینطوری شد که از تصاویر ۳۰ما هم محروم شدیم. بعد کنترل تلویزیونی که به یک عدد DVD وصل بود هم در ماشین جا موند (اینکه چطور کنترل می‌تونه در ماشینی که اصلا هم به ما نزدیک نیست جا بمونه، از ویژگیهای منحصر به فرد خانوادگی ماست) و با اینکه تلویزیون خوب و نسبتا با شخصیتیه! یهو دکمه هاش از کار افتاد (قسمته آقا قسمت)، کنترل این تلویزیون هم به اون تلویزیون می‌خوره اما نه در این حد که منوهاش هم باز بشه، اونوقت این تلویزیونمون هم که اون کنترل نصفه ه رو داشت (واقعا نصفه است) حال نداشتیم به DVD چیزی یا حتی کِیس کامپیو‌تر، وصل کنیم. یعنی همه اینارو گفتم که بگم که بعد از مدتی که فرکانسمون رفت و نیامد ما هم تلاشی نکردیم که بالاخره یه تصویری از جایی داشته باشیم یا حداقل این فیلمایی که رو دستمون مونده رو بینیم...

 اما خب خوبیش این بود که فرصت دور هم بودنمون بیشتر شد..... مثل اون موقع‌هایی که بچه بودیم و برق می‌رفت و شروع می‌کردیم به شخم زدن آرشیو پر و پیمون مجلات مامانم، اونم در نور شمع یا چراغ شارژی...

 تازه موفق شدیم تواناییامون رو ارتقا هم بدیم، مثلا وقتی مامان جدول میکرد، هم زمان که مشغول خوندن روزنامه یا کتاب بودیم، یا سرمون توی سایت و مونیتور بود، به سوالات کاملا بیربط از هم _که البته بابام با اعتماد به نفس تمام همیشه اولین نفر برای پاسخ دادنه_ جواب می‌دادیم. مثلا اینکه گوشت به ترکی چی می‌شه، اولین نفری که رفت فضا، ۸۴ مین عنصر جدول مندلیف و...

و توی این مدت کلی داستان‌های زیرخاکی از پدر و مادرم شنیدیم... مثلا اینکه بابای من چه پدری ازش درآمده در سه سالی که می‌رفته خواستگاری مامانم... حتی با پیگیری‌های من و برادرم و اشارات ‌گاه به گاهی و تقلبات خواهرم، فهمیدیم که چرا پدرمان هیچ عکسی از اسکی رفتن هاش در دوران جوانی نداره... چرا که مامان ما با همکارهای درهم بابام حال نمی‌کرده و به علت نبود امکانات به صورت دستی خودش عکس هارو "Hidden" می‌کرده البته هنوزم هردو می‌خندن به این موضوع و... علی رغم اینکه ما پدرمون رو خوب می‌شناسیم... اما خب سوژه‌ای شده بود برای ما...

البته این باعث شده بود که رفتارهایی که از ضم دیگران آنرمال بود هم از خودمون نشون بدیم... مثلا وقتی خونه خالم، همه داشتن باهم صحبت می‌کردن و مطمئن بودیم که هیچکس سریال ترکیه‌ای _که ما شوکه از عدد سه رقمیه قسمت سریال بودیم_ نگاه نمی‌کنه، با خونسردی صدای تلویزیون رو کم یا خاموش می‌کردیم، یهو همه با هم می‌گفتن اِاِاِ داریم می‌بینیم و هنوز حرفشون تموم نشده بود که حتی صدای زنگ در رو هم، همه با هم می‌شنیدن و همه با هم می‌گفتم آخجون شام رسید... و هرچی هم ما می‌گفتیم حتی آ. خمینی هم نمی‌تونسته این همه کار رو با هم انجام بده قبول نمی‌کردن...

حتی همه اینا باعث شده بود که سنت‌های عجیب غریبی که بابام بنا کرده بود و ما فکر می‌کردیم فراموش کرده، دوباره احیا بشه که البته خیلی جدی بهش یادآوری کردم که دیگه بزرگ شدم و... نمی‌شه که هر کی که می‌اد بگی خب نیکاجان برو سازت رو بیار بزن! آقا یا خانم فلانی ببینه!!!..... یعنی من هنوز که هنوزه نفهمیدم این کارش جنبه تشویقی  داشت یا تنبیهی! شایدم به حساب عذاب آخرتم نوشته می‌شد... ولی همچنان امیدوارم اون دنیا به جاش چارتا کنسرت آبرومند توی سالنهای استاندارد «بهشت» برم... و همچین وارد اون دنیا شده نشده، خدا یه سِت با کامل جاز، با یه «کانجو» بهم بده...

بالاخره همسایمون اصرار کرد و دیشمون رو گذاشتیم روی پشت بوم بلندشون، حالا هم که مدتهاست همه سیستممون به هم وصله، کسی از کانال شش که بی‌بی سیه اون طرف‌تر نمی‌ره،

و تازه ما ترجیح می‌دیم که خیلی پز روشنفکرانه و بعضا تعجب آورانه ندیم که حاضر نیستیم ریخت تلویزیون وطنی رو ببینیم، گرچه علاقه‌ای هم نداریم، اما هر ازگاهی کانال‌ها رو دور می‌زنیم و مثلا با تعجب می‌بینیم که شبکه فلان (چهار یا مستند) داره یه فیلم مستند با موضوع ایدز پخش می‌کنه و... وتا حالا، کلی مستند خوب دیدیم...

والبته نگرانی هم نداریم که وای چرا حالا که همه دنیا رو می‌گیریم، چند تا جزیره کوچیک در مالدیو، یا یه روستای کوچیک نزدیک زیمباوه از دستمون در رفته و یا اون تلویزیون محلی گامبیا رو نمی‌گیرم! چون انگار حالا که سه روز در هفته تعطیلن (از جمعه تا یکشنبه) قراره فلان سریال رو که شونزده دفعه دیدیم برای بار هفدهم، اونم با زیر نویس و لهجه محلیه گینه بیسائو نشون بده...

 حتی بعد از اینکه دوستی، پیگیرانه خبر داد که فلان تاریخ و فلان ساعت توی رادیو فرهنگ، باهاش مصاحبه می‌کنن، کشف جدیدی کردم به اسم «رادیو» با کلی ذوق که چه نقد‌ها و برنامهٔ خوبی راجع به تاترهای روز داره و اینکه رادیو نمایش، نمایش سریالی با مایه طنز داره با نویسندهای خوش ذوق که به موضوعات خیلی جالبی می‌پردازن...

حالا اینا هیچی؛ از همه مهم‌تر فهمیدیم؛

بدم نیست که آدم فرکانسش همه رو نگیره اصلا چه معنی داره! آدم عمر به این کوتاهی و زمان به این هَدری..... هی بچرخه و هی بچرخونه که همه رو بگیره و بد‌تر اینکه همه هم بگیرنش …