ماهپاره ای که شما باشید...
داستان از اونجایی شروع شد که هی دور و برمان ساختمان ساختند و رفتند بالا و یک خونه شد ۲۰ تا و ما همچنان پابرجا و در همان جا! و هی ما دیشمان را جا به جا و جا به هرجا کردیم تا اینکه بعد از ساختن ساختمان پشتیه، دیگه دیشمان جواب کرد، ما هم که هنوز در این شهر، که همه همینجوور برج ساز و برج نشین هستند در خانهای شیروونی دار زندگی میکنیم، دیگه نمیتونستیم دیشمون رو از اون طبقهای که هست بالاتر ببریم، البته روزی یک نفر آمد که احتمالا نصاب چینی بود، چرا که با حرکات آکروباتیک که فقط باید از کودکی تمرین کرده باشه، نقطه نقطه شیروونی رو امتحان کرد و از اقصی نقاطش آویزان شد و... اما دریغ از یک خط و یک نیم خط، چه در جهت عمودی و چه در جهت افقی.... اون بدبخت (منظورم دیشه، نه آقای نصاب) که یه موقعی از کف حیات هم فرکانسها رو در همهٔ جهات میگرفت حالا از نوکترین قسمت شیروونی هم چیزی دریافت نمیکرد. به این ترتیب ما که کلا حوزه بصریمون ضعیف بود و تو کار دیدن هیچ چیز خاص تصویری نبودیم، بدتر و تعطیلتر هم شدیم، کلا هم هر مهمانی که داریم، معمولا از همه خدمات لابی و غذا وترانسفر و... راضیه، اما از این یکی شاکی بود و شاکیتر هم شد که وقتی میاد خونه ما، از فیلما و سریالاش غافل میشه! قبلنا که ماهواره مان به راه بود هدایتش میکردیم به سمت تلویزیون و میرفتیم دنبال کارمون و اگر فکر میکنید مدتی که فرکانسها دچار مشکل شده بود، مهمانها میرفتنند و دیگه نمیآمدند که در خانه و شهر خودشان سریالها و فیلمها رو دنبال کنند، با توجه به بالا بودن و بالا ماندن آمار مهمانهای خانه ما، باید بگم که سخت دراشتباهید...
خلاصه این رو هم اضافه کنم که خونه ما کلا یه طوریه که شما اگر اونطرف باشید به کلی از شر صوت و تصویرش (منظورم تلویزیونه، نه مهمون) خلاصید و فاصلهاش تا نقطه آبادی (از نظر ما نقطهٔ آباد خانه، آشپزخانه است و آبادترش یخچال) و مرکز خونه زیاده به حمدالله... خلاصه که نمیتونم حرف بزنم به همون روش غیر خلاصه...
یک باد زمستانی هم آمد و آنتن اسلامی مون رو هم پروند و اینطوری شد که از تصاویر ۳۰ما هم محروم شدیم. بعد کنترل تلویزیونی که به یک عدد DVD وصل بود هم در ماشین جا موند (اینکه چطور کنترل میتونه در ماشینی که اصلا هم به ما نزدیک نیست جا بمونه، از ویژگیهای منحصر به فرد خانوادگی ماست) و با اینکه تلویزیون خوب و نسبتا با شخصیتیه! یهو دکمه هاش از کار افتاد (قسمته آقا قسمت)، کنترل این تلویزیون هم به اون تلویزیون میخوره اما نه در این حد که منوهاش هم باز بشه، اونوقت این تلویزیونمون هم که اون کنترل نصفه ه رو داشت (واقعا نصفه است) حال نداشتیم به DVD چیزی یا حتی کِیس کامپیوتر، وصل کنیم. یعنی همه اینارو گفتم که بگم که بعد از مدتی که فرکانسمون رفت و نیامد ما هم تلاشی نکردیم که بالاخره یه تصویری از جایی داشته باشیم یا حداقل این فیلمایی که رو دستمون مونده رو بینیم...
اما خب خوبیش این بود که فرصت دور هم بودنمون بیشتر شد..... مثل اون موقعهایی که بچه بودیم و برق میرفت و شروع میکردیم به شخم زدن آرشیو پر و پیمون مجلات مامانم، اونم در نور شمع یا چراغ شارژی...
تازه موفق شدیم تواناییامون رو ارتقا هم بدیم، مثلا وقتی مامان جدول میکرد، هم زمان که مشغول خوندن روزنامه یا کتاب بودیم، یا سرمون توی سایت و مونیتور بود، به سوالات کاملا بیربط از هم _که البته بابام با اعتماد به نفس تمام همیشه اولین نفر برای پاسخ دادنه_ جواب میدادیم. مثلا اینکه گوشت به ترکی چی میشه، اولین نفری که رفت فضا، ۸۴ مین عنصر جدول مندلیف و...
و توی این مدت کلی داستانهای زیرخاکی از پدر و مادرم شنیدیم... مثلا اینکه بابای من چه پدری ازش درآمده در سه سالی که میرفته خواستگاری مامانم... حتی با پیگیریهای من و برادرم و اشارات گاه به گاهی و تقلبات خواهرم، فهمیدیم که چرا پدرمان هیچ عکسی از اسکی رفتن هاش در دوران جوانی نداره... چرا که مامان ما با همکارهای درهم بابام حال نمیکرده و به علت نبود امکانات به صورت دستی خودش عکس هارو "Hidden" میکرده البته هنوزم هردو میخندن به این موضوع و... علی رغم اینکه ما پدرمون رو خوب میشناسیم... اما خب سوژهای شده بود برای ما...
البته این باعث شده بود که رفتارهایی که از ضم دیگران آنرمال بود هم از خودمون نشون بدیم... مثلا وقتی خونه خالم، همه داشتن باهم صحبت میکردن و مطمئن بودیم که هیچکس سریال ترکیهای _که ما شوکه از عدد سه رقمیه قسمت سریال بودیم_ نگاه نمیکنه، با خونسردی صدای تلویزیون رو کم یا خاموش میکردیم، یهو همه با هم میگفتن اِاِاِ داریم میبینیم و هنوز حرفشون تموم نشده بود که حتی صدای زنگ در رو هم، همه با هم میشنیدن و همه با هم میگفتم آخجون شام رسید... و هرچی هم ما میگفتیم حتی آ. خمینی هم نمیتونسته این همه کار رو با هم انجام بده قبول نمیکردن...
حتی همه اینا باعث شده بود که سنتهای عجیب غریبی که بابام بنا کرده بود و ما فکر میکردیم فراموش کرده، دوباره احیا بشه که البته خیلی جدی بهش یادآوری کردم که دیگه بزرگ شدم و... نمیشه که هر کی که میاد بگی خب نیکاجان برو سازت رو بیار بزن! آقا یا خانم فلانی ببینه!!!..... یعنی من هنوز که هنوزه نفهمیدم این کارش جنبه تشویقی داشت یا تنبیهی! شایدم به حساب عذاب آخرتم نوشته میشد... ولی همچنان امیدوارم اون دنیا به جاش چارتا کنسرت آبرومند توی سالنهای استاندارد «بهشت» برم... و همچین وارد اون دنیا شده نشده، خدا یه سِت با کامل جاز، با یه «کانجو» بهم بده...
بالاخره همسایمون اصرار کرد و دیشمون رو گذاشتیم روی پشت بوم بلندشون، حالا هم که مدتهاست همه سیستممون به هم وصله، کسی از کانال شش که بیبی سیه اون طرفتر نمیره،
و تازه ما ترجیح میدیم که خیلی پز روشنفکرانه و بعضا تعجب آورانه ندیم که حاضر نیستیم ریخت تلویزیون وطنی رو ببینیم، گرچه علاقهای هم نداریم، اما هر ازگاهی کانالها رو دور میزنیم و مثلا با تعجب میبینیم که شبکه فلان (چهار یا مستند) داره یه فیلم مستند با موضوع ایدز پخش میکنه و... وتا حالا، کلی مستند خوب دیدیم...
والبته نگرانی هم نداریم که وای چرا حالا که همه دنیا رو میگیریم، چند تا جزیره کوچیک در مالدیو، یا یه روستای کوچیک نزدیک زیمباوه از دستمون در رفته و یا اون تلویزیون محلی گامبیا رو نمیگیرم! چون انگار حالا که سه روز در هفته تعطیلن (از جمعه تا یکشنبه) قراره فلان سریال رو که شونزده دفعه دیدیم برای بار هفدهم، اونم با زیر نویس و لهجه محلیه گینه بیسائو نشون بده...
حتی بعد از اینکه دوستی، پیگیرانه خبر داد که فلان تاریخ و فلان ساعت توی رادیو فرهنگ، باهاش مصاحبه میکنن، کشف جدیدی کردم به اسم «رادیو» با کلی ذوق که چه نقدها و برنامهٔ خوبی راجع به تاترهای روز داره و اینکه رادیو نمایش، نمایش سریالی با مایه طنز داره با نویسندهای خوش ذوق که به موضوعات خیلی جالبی میپردازن...
حالا اینا هیچی؛ از همه مهمتر فهمیدیم؛
بدم نیست که آدم فرکانسش همه رو نگیره اصلا چه معنی داره! آدم عمر به این کوتاهی و زمان به این هَدری..... هی بچرخه و هی بچرخونه که همه رو بگیره و بدتر اینکه همه هم بگیرنش …