برای سوتی ، عجول بودن و هول بودن ، خودش کفایت می کنه که جور و ناجور اسباب سوتی دادن آدم مهیا بشه... حالا اگر یک آدم عجولی، گیج هم بود و اگر آدم عجولِ گیج از هفت دولت هم آزاد بود و همزمان به 16 تا دولت هم فکر می کرد، احتمالا انقدر سوتی داشته باشه، که بشه یک وبلاگ درست کرد کلا با عنوان "بیایید سوتی هایمان را قسمت کنیم..."

اما فکر کردم شاید چندتاش که به لحاظ زمانی هم جدید و قدیمه بد نباشه...

 ـ اولین باری بود که قرار بود یه اجرای (موسیقی) درست و حسابی و واقعی داشته باشم،با یه عالمه تماشاچی...کلی تمرین کرده بودیم و بقیه اعضای گروه، البته که، آدم های با تجربه تری از من بودن...نت ها رو گذاشتیم جلومون...مثل همه جزوه ها و کاغذ پاره هایی که مربوط به منه، 30 جاش خط کشیده بودم، میزان ها رو علامت زده بودم با یه عالمه شکلک که اشتباه نکنم، دو میزان اول رو استادم تکی میزد و از میزان سوم، من شروع می کردم...برنامه شروع شد... با جدیت و پشتکار از میزان اول تا آخر رو یکسره زدم... بعد از برنامه، سوژه خنده همه شده بودم که: خوب شد قبل از شروع برنامه چیزی نزدی!!!

ـ توی دانشکده اقتصاد یه دوره، نشست های مختلف، با موضوعات و استادای متفاوت برگزار می شد... یه روز از جلوی در دانشگاه با یه آقای جوونی که به نظرم اونم دانشجویی چیزی بود، آمدیم توی ساختمان... منتظر آسانسور بود که با بی حوصلگی گفتم: آسانسور خرابه! باید از پله تشریف ببرید...راه پله رو گرفتیم تا طبقه 4... توی راه پرسید: شما جلسات قبل رو آمدین چطور بوده؟گفتم: هی بد نیست...ولی کلا یه روز بچه ها میان استاده نمیاد یه روز استاده میاد بچه ها نمیان...مثلا پریروز خانم کولایی آمده بودن، کلا سه نفر بودیم و بیشتر به احوالپرسی گذشت تا صحبت راجع به "سهم ایران در دریای خزر"...زودم رفتن... یه روزایی هم که هر دو میان استاده استاد نیست و داستان میگه...حالا امروزی رو نمی شناسم امیدوارم خیلی تعطیل نباشه ...! رسیدیم به سالن با لبخند رفت جلو و جلو و...... صاف نشست پست میز سخنران!...با لبخند نگاهی کرد و گفت:"خوشحالم امروز که آمدم عده زیادی حضور دارند و امیدوارم جلسه مفیدی باشه!!! "خلاصه خدا رو شکر کردم که طبقه دهمی وجود نداشت...وگرنه خدا میدونه من دیگه چیا میگفتم...

ـ یکی از دوستام حالش خیلی بد بود، با هم رفتیم  بیمارستان...روز جمعه...دکتر خاصی نبود،چندتا دانشجوی پزشکی بودن که آخرم اگر دوستم سابقه معده درد طولانی نداشت و خودش به دردش وارد نبود و به توصیه های آقای نسبتا دکتر گوش میکرد، قطعا اگر نمی مُرد، احتمالا تا آخر عمرش صاحب  یک معده سوراخ بود... بعدش رفتم خونه دوست مشترکی که داشتیم و دوستم حالش رو پرسید،گفتم هیچی بابا! رفتیم بیمارستان بوعلی که مال دانشگاهه آزاده، یه دانشجوی پزشکی بود که قدر گاو هم نمیفهمید یه مشت چرت و پرت گفت! یه دفعه یکی دیگه از بچه ها آمد و ازم تشکر کرد، چرا؟... چون خودش هم دانشجوی پزشکی بود و تقریبا تا عصر، هر چند دقیقه یکبار باید توضیح میدادم که باور کن منظورم با اون بود... تو حداقل هیچی که نفهمی اندازه دوتا گاو که حالیته...

ـ چند سال پیش "دکتر کدیور" در جبهه مشارکت، کلاسهایی داشت که در ساختمون مرکزی برگزار میشد... یه روز نمیدونم چه خبر بود که گفتن امروز کلاس به جای طبقه همکف، در طبقه سوم برگزار میشه...اونجا کوچکتر بود و همه باید دور یکی از این میزای گرد بزرگ می نشستیم در واقع همه دور هم تر از پایین بودیم... من که معمولا نمیتونم مثل آدم جایی بشینم عادت داشتم که با سر خودکارم (قسمتی که میذارن توی جیب) هر وقت که چیزی نمی نوشتم بازی میکردم... یه دفعه وسط بحث و سخنرانی داغ و جدی کلاس، خودکارم شکست و سووووت شد و از بغل گوش و در واقع عمامه دکتر رد شد و افتاد زمین(اون موقع همیشه ملبس بود)... یکم جا خورد... همه هم مونده بودن که این دیگه چی بود!؟...شانس آوردم که برای دکتر، "تفسیر و بررسی نقش زن در قرآن"، مهمتر از پیدا کردن من با خودکاری شکسته در دست بود...

ـ رفته بودیم شمال ،توی سرما خیلی گُلی وجود نداشت اما توی باغچه های راه پله بیرون یه بوته ای هست که گلای صورتی ریز میده...بچه ها هم برای اینکه منو خوشحال کنند تقریبا بوته بیچاره رو کچل کردن و هرچی گل داشت، چیدن برای من هی هی؛...منم هر دفعه کلی جیغ و داد خوشحالی می کردم که وااای دستتون درد نکنه، واقعا خوشحال می شدم با یک تذکر که گلا گناه دارن! وبرای اینکه اونا هم خوشحال بشن کلی از گلا رو گذاشتم مثل تل لای موهام.....عصر که رفتیم بیرون... چندتا از این فروشگاه های با کلاسی که جدیدا توی شمال زدن و کلی هم توش آیینه داره... یهو جلوی یکی از آیینه ها دیدم با همون گلها آمدم بیرون، با شال صورتی که سرم بود و اون موهای پیچ پیچی، فقط اون گلا رو کم داشتم تا همه اهالی شمال و بلکم جنوب، شهادت بر دیوانه بودنم بدن...(گلارو برنداشتما بالاخره دل بچه ها رو که نمیشه شکوند، بزرگترها هم که از من قطع امید کردن!)

ـرفته بودم خونه یکی از دوستام، موقع آمدنم چشمم خورد به عکس خانوادگی که زده بود روی دیوار... بهش گفتم وااای اینجا چقدر قشنگه...شماله دیگه نه؟! گفت: نه عزیزم اینجا فرانسه است!

بعدنا من فهمیدم که خب چیه! فرانسه هم شمال داره دیگه!

ـ جاییی مهمونی بود، حرف ارشد خوندن شد، گفتم ای بابا دیدین مد شده همه ارشد، فلان رشته رو می خونن !؟... همینطور داشتم حرف می زدم که دوستی که کنارم نشسته بود هی میزد بهم...بعد پرید وسط حرفم که...ایشون ارشد همون رشته  رو خونده، اوشون هم میخواد ارشد همونو بخونه!!!!! گفتم: نه بابا...جل الخالق!

ـ مثل آدم دارم رانندگی میکنم که یه ماشینه که چندتا نفر(می دونید که واحد شمارش شتر هم هست)توشه هی اذیت میکنن...هی نگاه نمی کنم حرفی هم نمی زنم...آخر دیگه خیلی اعصابم رو خورد می کنن... چراغ که سبز میشه شروع می کنن به گاز دادن و رفتن که منم مثل یابو پام رو از روکلاچ برمیدارم و یهو با صدا حرکت می کنم و مثل چی میرم سمت ماشینشون و هل میشن و میرن سمت جدول و بعدم میام جلوشون، سرعتم رو کم می کنم... شب یکی از این آدم حسابیا، که احتمال اینکه اون ساعت توی اون خیابون باشه 1 به 745815564 ، زنگ میزنه و بعد از یک مقدمه چینی و یادآوری این که همونطور که می دونید از شاخص های توسعه کشورها، فرهنگ رانندگیه بهم حالی می کنه که اون ساعتا، وسط اون ویراژا، ایشون هم حضور داشته اند گویا!

نه که سوتی هام تموم شده باشه ها ...

ـ البته یکی از اون سوتیای دائمی و همیشگیم، که احتمالا کاریش هم نشه کرد، اینه که  تصویری که از آدمها ساختم رو که همیشه هم مثبت بوده تا حالا، محکم میچسبم و اینطوریه که اینجوری میشه که از یه جایی به بعدهم، که میفهمم تصویرم اشتباه بوده،بازم حاضر نیستم حتی قاب خالی رو هم بذارم کنار و همینجوریاست که هی هی که مثلا اسم کسی میاد من هی هی گریه میکنم و گریه هم نکنم مثلا اگر مامانم اسمش روبیاره میگم: چرا تلویزیون رو نمیذاریم دم در که راحت بشیم!؟ چرا تو این یخچال همه چی انقدر سرده!؟ من نمیدونم این همسایه اونوری چرا انقدر نفهمه!؟ یعنی چنان به همه چی گیر میدم که همه ترجیح میدن، همون گریه کنم...!!!

 

+چرا خیلی وقته  پست جدید نذاشتم... همینجوری...

+چرا کامنت ها رو تایید نکردم... همینجوری تر...