استیفن هاوکینگ در فصل چهارم کتاب " (طرح بزرگ/The Grand Design) "  با عنوان "Alternative Histories/پیشینه های چندگانه" از آزمایشی میگه که یک گروه از فیزیکدانان اتریشی در سال ۱۹۹۹ انجام دادند.

در این آزمایش دانشمندان مولکول‌هایی که هر کدام از شصت اتم کربن ساخته شده و شبیه توپ فوتبال است رو به سمت مانعی شلیک می‌کنند (این اتم‌ها به «توپ‌های باکی» هم معروفند... به یاد معماری به نام Buckminester Fuller  که ساختمانی به این شکل ساخته...

در مجموع هر دو _گنبد‌های هندسی فولر و مولکول‌های باکی_ شباهت زیادی به توپ فوتبال دارند... و به ترتیب بزرگ‌ترین و کوچک‌ترین توپ فوتبال‌ها در هستی هستند.)

آزمایش دقیقا شبیه اینه که بازیکنی  جلوی یک دیوار که دو شکاف داره قرار بگیره و توپ هارو به سمت دیوار شوت کنه. بعضی از توپ‌ها ازشکاف‌ها عبور می‌کنند و در سمت دیگه دیوار، دو جریان موازی و نسبتا متعادل درست می‌شه... اگر یکی از شکاف‌ها رو ببندیم تاثیری بر جریان عبور توپ‌ها از شکاف دیگر نداره و این در واقع یک اتفاق کاملا طبیعی است...

مثل شکل زیر:

اما در آزمایشی که دانشمندان با توپ‌های مولکولی انجام دادند این اتفاق نیفتاد... باز کردن شکاف دوم تعداد مولکول‌هایی که به برخی نقاط تور می‌رسیدند رو افزایش داد!....

 به طور خلاصه نقاطی وجود داشتند که زمانی که هر دو شکاف باز بودند، هیچ توپ باکی در آن‌ها فرود نیامده بود. درواقع باز کردن شکاف دوم باعث شده بود ، مولکول‌های کمتری به نقاط معینی برسند.....

مثل شکل زیر:

در واقع توپ‌های باکی رفتاری داشتد که با قوانین کلاسیک موجود مانند قوانین نیوتن که هر روز باهاشون سر و کار داریم تطبیق نداشتند.

عین همین عدم تطبیق قوانین نیوتنی و کوانتومی رو در اجرام سماوی و در مقیاس خیلی بزرگ کهکشانی هم می‌شه دید.

در واقع قوانین نیوتن فقط برای توضیح دادن اندازه‌های معمولی به کار ما میاد...

البته این فصل کتاب این طوری نمی‌خواد نتیجه بگیره و این موضوع رو با الگوی امواج متداخل و امواج هم فاز و غیرهم فاز توضیح می‌ده. و قوانین دیگه‌ای برای مولکوا‌های باکی تعریف میشه... قوانین فیزیک کوانتوم.

در واقع دانشمندان، به این نتیجه رسیدند که برای توصیف و توضیح طبیعت در سطح اتم یا کوچک‌تر از آن و چگونگی عکس العمل اشیاء، فرضیه‌های نیوتنی کافی نیست...

 خلاصه، فصل و موضوع خیلی جذابیه که توضیحات خوبی هم داره...

...

اما چیزی که به نظرم رسید که خیلی شبیه این قوانینه٬ روابطیه که با بعضی از آدم‌ها داریم و نمی‌تونیم توضیحشون بدیم و یا اصلا هر چی هم که استاد پیچوندن باشیم، توجیهشون کنیم.

...

به طور معمول ما با یه عالمه آدم در طول زندگیمون درارتباطیم که قوانین مرسوم و عرفیی بینمون برقراره... با تعاریف روشنی از احترام، علاقه، محبت، همکاری، دلخوری، درددل، نگرانی، شرمساری،دلتنگی و... خلاصه تکلیفلمون روشنه و هر رفتار ما یا اطرافیانمون با نسبت‌هایی معمولا ثابت، قابل توضیح و توصیفه... تا اینجا روابط در حد نیوتنیه، ابعاد... اجزا... فواصل و کنش‌ها و واکنش‌ها قابل پیش بینی و ارزیابیند...

اما گاهی روابط ما با بعضی‌ها ، از ماکروسکوپی ریز‌تر می‌شه؛.... دقیق‌تر، عمیق‌تر و بعضا عجیب‌تر... خیلی از کنش‌ها و روابط  و رویداد‌ها میکروسکپی می‌شند و این برداشت‌ها و برهم کنش‌ها، در دنیای کوانتومی، موجب رفتارهایی توجیه ناپذیر در دنیای نیوتنیه روابط می‌شه که برای اطرافیان و بعضا برای خود آدم هم غیر قابل توضیح دادنه... نمود این نوع روابط منجر به ارتباطی میشه که برای طرفین همیشه تازه است و بعضا گنگ! و برای دیگران هم تبدیل می‌شه به داستانهای هیجان انگیزه غیر متعارفی که ارزش تعریف کردن داره (البته به شرطی که انقدر سر درآورده باشن که بتونن ازش حرف بزنن)

بعضی وقتا ارتباطمون با خیلی از موضوع‌ها هم کوانتومی می‌شه... و عمری رو باید صرف توضیح دادنش بکنیم، مثل خیلی از کارهای داوطلبانه ایه که خیلی‌ها انجام می‌دن، مثلا تلاش داوطلبانه برای نجات وال‌ها درقطب شمال ... یا صعود به قله هیمالیا با اون همه بدبختی...

اینطوریه که توی یه رابطه‌هایی، آدم دیگه عاجز می‌شه از توضیح دادن...

اینطوریه که وقتی آدمی که درب و داغونمون کرده و از هر فرصتی برای اثبات توهمات بدبینانه اش استفاده کرده، بعد از مدت‌ها زنگ می‌زنه٬ به طرز دردناک و غیر قابل توجیهی بهش گوش می‌دید و عجیب‌تر اینکه برای ناراحتیش هم ناراحت می‌شید وتازه دنبال راه حل هم براش می‌گردید.

یا مثلا بعد از گذشت مدت‌ها وقتی داری برای دوستی، از کارهای عجیب غریبی که برای فلان دوست دیگه انجام دادی حرف می‌زنی، تازه می‌فهمی که اوه اوه! دست بقیه درد نکنه که صبورانه تحملت کردن... بعد که جلوی چشمان گرد شده دوستت که میگه الان کجاست بالاخره اوضاعش روبراه شد، می‌گی که اوووه به بد‌ترین حالت ممکن باهاتون رفتار کرده  و الان خوبه و رفته که رفته،... انقدر که حتی حاضر نیست برای آبروداری هم که شده مثلا خبر عروسیش رو به شما که خیر سرش از همه بهش نزدیک‌تر بودید بگه که لااقل خوشحال بشید ... اما اصلا عین خیالتون نیست، یعنی یک چیزی بینتون بوده و حتی شاید هست که با هیچ قانون بیرونی جور درنمیاد، یک قوانین نانوشته ای از ته دل آدم... از درونی‌ترین لایه‌های وجودی...

اینطوریه که آدمی که در نظر بعضیا خشک و خشن و غیر منعطفه٬ در نظر شما یکی از لطیف ترین و احساسی ترین و مهربون ترین آدمهاست، که واقعا درش دیدین ... اون تّه مَها که کمتر کسی حوصله داشته تا اونجاها بره...

گاهی آدم، دردرونی‌ترین لایه‌های وجودی کسی، چیزی می‌بینه که دیگه کلا بی خیال و راحته از چیزهایی مثل دلخوری و رنجش و از این داستانا...

با بعضی‌ها هم البته تمام تلاش و انرژیت رو می‌ذاری که هیچ وقت ریز‌تر نشی، هیچ وقت دریافتی کوچک‌تر از توپ‌های فوتبال نداشته باشی... بعضی‌ها هم کلا ریز و پیز نیستن، نرمال‌تر و عادی‌تر و آدم حسابانه یا قالبی تر از اونین که برای یک بار هم که شده یک چیزی ریز‌تر از توپ فوتبال تو وجودشون جابه جا بشه...

...

البته شاید اینطوریاست که آدم، آدمِ گم و گوری می‌شه، تو دنیایی که انقدر حسابگرانه شده که کمتر کسی حوصله دقیق‌تر شدن داره و اکثرا ترجیح می‌دن همه چی به بزرگی و یهویی بیلبوردهای اتوبان‌ها یا به خلاصگی جملات خوش آب و رنگ فیس بوکی باشه...   

آدم‌ها نرمال و درشت شدن و اینطوری همه چیشون به همه چیشون میاد حتما  ... و راضین شاید !

آدم‌ها توی این دنیای نرمال، کمتر  بی‌خیال می‌شن و می‌بخشن و یا حتی عاشق می‌شن... چونکه این روز‌ها نرخ ریسک همه چی  بالاست، و کی می‌دونه که ته روابط کوانتومی چی درمیاد... و کار آدم‌ها با حساب کتابای نرمال راه می‌فته لابد!

اینطوریه که آدم ترجیح میده بساطش رو جمع کنه و در سکوتی بیرونی، از دنیای کوانتومی و روابط و آدمهای همون دنیاش درنیاد، گیرم دنیایی با یک مشت آدم دیوانه... اما عمیق... که در نظر ما شبیه هیچکس نیستند.