درد، حرف نیست...
حالم از اون فضای کوفتی به هم میخوره... فکر میکنم هر چی که پول بگیره بازم کمه از بس که مجبوره هی مریضای جور واجور رو ویزیت کنه... حالا گیرم که با کلاس... گیرم که میتونی شیک شیک تا نوبتت بشه قهوه و چایی بخوری.... که برخلاف همه جا، مجله هاش سخاوتمندانه و به روز باشه... که میتونی انتخاب کنی چی گوش بدی و تلویزیون تو سرت روشن نیست...
میگه: خب چیز خاصی نیست. ... اصلا دندون درد ندارم. اما بالاخره آدم مجبوره هر از گاهی یه حرکتایی بکنه که به دیگران نشون بده : خیلی آدم حسابیم و به فکر خودم هستم.... محکم میزنه بهش... میگه درد داری!؟ میگم دندون درد؟! الان که کوبیدی بهش آره...
دوتا آمپول بیحسی میزنه انقدر دل خودش ریش میشه و صورتش رو مچاله میکنه که با خودم میگم نکنه دفعه اولشه... همچی منم بیخیال اصلا درد نداشته...
میگم کاش پیش دکتر خودم رفته بودم حداقل یونیتش گل بهی بود...
میگه سرت رو بچرخون سمت من... اشکام هی تند تند از گوشه چشمم میریزه... یکم صبر میکنه که به قول خودش آمپول اثر کنه... شروع میکنه به کار کردن که باز اشکام میاد و... میگه درد داری!؟... خوشحالم که با اون شلنگ ساکشنی که تو دهنمه مثل همیشه مجبور نیستم حرف بزنم و جواب بدم ... هیچی نمیگم، میگه عجیبهها!!! ... دوباره یه آمپول دیگه میزنه.... بازم درد دارم... بیچاره فکر میکنه دردم از کار اونه یا آمپولاش اثر نکرده... اگه شلنگه تو دهنم نبود وسوسه میشدم که بهش بگم: بابا کارت رو انجام بده، اون تک کانال دندونم رو عصب کشی کن که دلت خنک شه... تو چه میدونی! من ولی تمام استخوان بودنم، انحنای روح من درد میکنه.... که با صدتا از آمپولای خرکی تو هم خوب نمیشه... دردهای پوستی کجا؟... درد دوستی کجا؟
با این همه کار کردن و مهربون بودن، هنوز نفهمیده که درد پوستی، اصلا درد نیست که بخواد اشک هم داشته باشه!
+ دارم به خرید یک دستگاه ساکشن (Suction) دندونپزشکی فکر میکنم!
+ قسمتهای پر رنگتر از «قیصر امینپور»
-----
درد میتونه آدم رو دِفرمه کنه و چشم و گوش سلامت رو از آدم بگیره.

نقاشی: Pain and Agony
اثر: Douglas W Warawa