همیشه یکی هست که مطمئنه ...... یا باید باشه ...

دارم از جلوی تلویزیون رد میشم ، که یک شبکه اونوری داره فیلم Heartbreaker رو نشون میده ، البته دقیقه های آخرشه.

فیلم رو قبلا دیدم، یه فیلم فرانسوی کمدی رمانتیک،فیلم محصول 2010 و داستانه یه مرد جوون به اسم الکسه(رومن دوریس) که همراه خواهر و شوهر خواهرش، یه شرکت عجیب دارند و کارشون اینه که سراغ زنهایی میرند که در رابطه های به درد نخوری هستند و با گرفتن پول های کلان مثلا از طرف خانواده دختر ، کاری میکنند که دختره عاشق الکس و بیخیال نامزدش بشه و بعد هم الکس، از زندگیه دختره میاد بیرون ، تا اینکه طبق یک کلیشه، بالاخره دل خودش واقعا یه جایی گیر میکنه ، یه دختر خیلی خرپولی که با یه پسر خر پول دیگه نامزده و قراره به زودی ازدواج کنند و اتفاقا پسره هیچ مشکلی هم حداقل در ظاهر نداره و دختره هم اصلا عاشق الکس نمیشه !

اما اینا هیچی، چیزی که به نظرم جالب آمد، اطمینان پدر دختر از این موضوعه که نمیخواد دخترش با اون پسر ازدواج کنه ... و تا آخر هم لحظه ای اطمینانش رو از دست نمیده . روز عروسی و توی مراسم ، وقتی دست در دست دخترش دارند میرند به سمت کشیش، به دخترش که حالا فهمیده ،پدرش با الکس قرارداد بسته بوده  میگه که الکس پول رو نگرفته و اگر نظرت عوض شده یه ماشین با سوئیچ دم دره ، دختره هم قدم های آخر تا پیش کشیش رو نمیره و برمیگرده سمت ماشین که بره به الکس برسه ، اون چند دقیقه که به همین جاهای فیلم رسیده بودم دیدم قهرمان نقش اول این فیلم بازاری، هیچکسی غیر از پدره نبوده ، چون فقط اون آدم مطمئن و مومن داستان بوده !

بعد فکر کردم همه چیزهایی که حیاتش ادامه پیدا میکنه ، ممکنه خیلی دلایل متعدد داشته باشه اما یک دلیل مهم داره و اونم این که یه نفر اون وسط مطمئنه ، دقیقا ستون هر اتفاقی اطمینان و ایمانه بدون لحظه ای تردید ! تا بالاخره انفجاره _یا هر چیز دیگه ای اتفاق بیفته_

مثلا توی همه انقلاب هایی که در پروسه کوتاه یا طولانی اتفاق افتاده یک نفر ایمان داشته و مطمئن بوده ، حداقل یک نفر یا توی آش شله قلم کاری مثل ایران از هر گروه و طیفی یک نفر مطمئن بوده ! بعد یکی از بقیه مطمئن ها  مطمئن تر بوده ! ..... گیرم که همه چی حول اطمینانه شکل گرفته باشه ، لابد یه اصالت اولیه ای داشته !

مثلا یه دوستی داشتم که مطمئن بود! واقعا توی زندگیش به چندتا چیز مطئن بود، اینکه همه دارند بر علیه اش توطئه میکنند ، اینکه اگر جایی نباشه لابد بقیه راجع به اون حرف میزنند ، اینکه به آدمهایی نیاز داره که مطلقا حمایتش کنند؛ اما شاه کلید اطمینانش این بود که از همه به نفع و برای خودش مطالبه کنه ! مطلقه مطلق!...........خب اطمینانش مثل چسبیدن به یه قایق بادی وسط یه اقیانوس متلاطم بود، اما ول نکرد و ول نمیکرد! هراز گاهی به یه جزیره ای هم میرسید و نفسی تازه میکرد اما چون مطمئن بود که مطمئن نیست باز نابسمان میشد ! دیگه این مدت بستگی به وسعت جزیره داشت ..... بعد خب مطالبه ی مطلق معنی دار کجا میتونه شکل بگیره ؟ یا در رابطه مادر فرزندی یا عاشقی چپکی(در واقع خلاف بخشش مطلق عاشقی)_حداقل در فضای ذهنی مطلق گیرنده ی دوست من_ مامانش که نبود ، موند یه زوج که با زوجه بشند یک تیم کامل! اما اطمینانش رو گیرندگی داشت و هنوز هم داره ! حداقل من اینطوری راجع بهش فکر میکنم......... یعنی ته مزخرف ترین اطمینان هایی مثل این هم، ساحل داره گیرم که موقتی و کوفتی!

بعد فکر میکنم که خب چرا سنگ توی این دنیا روی سنگ بند میشه ! چرا این دنیای کثافت تموم نمیشه ! هر بار که این همه جنگ و قتل عام و ..... اتفاق میفته ! همه میگن اه خدا هم شورش رو در آورده ! چرا تمومش نمیکنه!؟ _لااقل من یکی خیلی میگم_.....

بعد از همون سکانس عروسیه اون فیلمه فهمییدم_یعنی بی ربط تر از این نمیشد_ که این دنیا برای این نمیپاشه و تموم نمیشه ! که یکی مطمئنه ! یعنی یه خدایی هست که مطمئنه به خلقت و محکم هم سر جاش وایستاده و هیچ رقمه کوتاه نمیاد !... یه خدای خونسرد طفلکی، که هر وقت هم پیش آمده و فرصت شده ، گفته که من مطمئنم تو هم ایمان بیار !.....

بعد اِشل کوچیکترش میشه اینکه یه عده ای هم مطمئنن که باید مثل آدم زندگی کنند و بعد این اطمینانه مثل یک زنجیر وصل میشه به مطمئنه اصل کاری .....

-----

امروز یه دوستی زنگ زد که میشه دوربینت رو قرض بگیرم ، بعد یه سری توضیح داد که دوربین رو برای چی میخواد منم دورم شلوغ بود کنجکاوم نبودم، دیگه نشنیدم چی میگه  ، فقط فهمیدم چندبار اسم دوست پسرش رو آورد. شب آمد دوربین رو ببره _همسایه ایم اتفاقا_ وقتی آمد شاد و پر انرژی_بعد از 7 ساعت که تو جاده بود و تازه رسیده بود تهران_ کلی تشکر کرد از طرز کارش پرسید ! ... گفت آخه برای فیلم برداری هم میخوام ! بعد توضیح داد که: برای دوست پسرش، بلیط پرواز با پاراگلایدر گرفته به خودشم نگفته فردا میخواد سورپرایزش کنه!!

گفتم: آخی خب حالا بچه مردم ترس از ارتفاع نداشته باشه بمیره وسط آسمون ! گفت: نه بابا دوست داره ! میگم: حالا چرا شنبه ؟! روز قحطه ؟ .....بعد چشاش برقی زد و با خوشی گفت: آخه فردا ولنتاینه !از یه ماه قبل رزرو کردم؛ ... انقدر به نظرم حس و حالش قشنگ بود که کلی و احتمالا بیشتر از اون من ذوق مرگ شدم و فکر کنم n بار هم گفتم: وای چه خوب، خوش بگذره ! کاری از دست من برنمیاد؟....انقدر اینو مطمئن گفتم که یه کم فکر کرد و دید نه کاری از دستم برنمیاد ، حتی کلی فکر کردم آخر شبی چی دارم تو خونه که بتونم کادو بدم بهشون که فردا شادتر باشند !و البته که مطمئن بود، انقدر که تو آسمونا سیر میکرد... و فکر کنم کاملا جنس اطمینانش با اون دوستم فرق داشت و لابد همه سرخوشی عشق ، به مطمئن بودنشه.....

------

پدر دوستم مهربون بود، انقدر که امروز ، توی عکس قاب کرده مراسم ختمش هم معلوم بود، ازون آدمها که  یه جورِ مهربونی آرومند!... دوستم پاشیده بود، یه جور بدی ، یه جور آروم اما خیلی عمیق؛ انقدر که میتونست به روی خودش نیاره...

بعد به اون یکی دوستم میگم ، کاش میشد آدم ها رو قاب کرد، ... داستان فوت پدرش لااقل برای من تکراری بود،... ناراحتی قلبی نداشت، ولی بعد از عمل ایست قلبی کرده بود، جوری میگفت "مشکل قلبی نداشت" ، که فقط باید این جمله رو خود واقعی آدم به دکترا و پرستارهایی که دارند پدرش رو احیا میکنند گفته باشه، اونم به التماس، تا بدونه تا کجاها آدم میسوزه !... پدر من برگشته بود و پدر اون نه ،به همین بهت آوری و عجیبی، نمیشه آدم ها رو نمیشه قاب کرد و این عدم اطمینان میاره ! .....

------

گیرم که ولنتیاین جشن غربی ها باشه ، با این بهت آوری دنیا ، حداقل یه روز درمیون باید ولنتاین اعلام کنند حالا ورژن هر جایی که بود بود! 

اندر سبکی که من شده باشم...

این یک نوشته سبک است که خواندنش توصیه نمیشود.

دست دختر دایی ده سالم رو گرفتم و رفتیم پارک ، آمده بود چند روز خونه ما مونده بود که خوش باشیم باهم ، از همون روزای اول توی وسایلم یه چراغ مدادی شکل که چند مدل روشن خاموش میشه و سبز فسفریه پیدا کرده بود، چراغه برای دوچرخه سواری توی شب مناسبه که میندازم گردنم و میندازم پشتم که زیر ماشین ها نرم ، از همون اول عاشقش شده بود ، دیگه باید چراغ ها رو خاموش میکردیم که اون، برامون نمایش بازی کنه، از همون اول قول گرفته بود که شب ها پیش من بخوابه و دستش رو بگیرم و صبح ها هم صبحونه نخوره اما به جاش یه هات چاکلت خیلی شیرین بخوره .یعنی در این حد تکلیف روشن. اما انقدر عاشق چراغه شده بود که مجبور بودم تا نصفه شب گره های بند چراغ رو از دست و پاش باز کنم خود چراغ هم که توی بغلش بود، ... برده بودمش پارک در حالی که تمام طول راه توی پیاده رو خوشی کرده بود با چراغی که گردنش بود ، و میخندیدیم ، بعد از بازی رفتیم کتاب فروشی، لابد دلم میخواست به بچه ای که نمیدونه "موزه" چیه و دیروزش برای اولین بار آمده بود "سینما"؛ بگم که کتاب خیلی خوبه ! داشتم توی قفسه پایینی دنبال کتاب به درد بخوری براش میگشتم ، تقریبا نشسته بودم زمین و دیده نمیشدم ، همون موقع ها کنار دخل یا همون صندوق، یکی داشت حرف میزد راجع به فلان فیلم کیارستمی ، از وسطای بحث معلوم شد که اصلا فیلم رو ندیده ! از وسط تراش که دیگه گوشم تیز شده بود، دیگه فکر کنم داشت ضر میزد، مهدی رو میشناسم _همون کتاب فروشه رو که خودش همه کاره اونجاست مثلا _که البته زده تو کاره کتاب چرت آوردن و به قول خودش پفک فروشی، دیگه بریده لابد که مثلا یکی بیاد و بگه :"آقا یه کتاب باکلاس میخوام برای استادم ! یه چیز آبرومند!"

خلاصه بالاخره داشتم پول رو حساب میکردم که بریم بیرون ، ده تومنی بود گفت خورد نداری ؟ گفتم مگه خورد نیست ! مگه ارزشم داره ، اون  فیلم نبینه یه چیزایی گفت در این باب که ما همش غیر مستقیم حرف میزنیم و چند لایه ، بعد منم یه ضر بیجایی راجع به ویژگیهای حکومت های توتالیته زدم و گفتم فلانه و بهمانه ، مهدی لبخند زد! ... پسره حرف زد، بعدش ول نکرد! دست سارا توی دستم داشتیم میرفتیم بیرون که ول نمیکرد! یعنی گیر داده بود به اینکه بگه من حالیمه ! منم با این موضوع مشکلی نداشتم، اما یهو بعد از مدتها ویرم آمد کوتاه نیام ، گفت سروش اینجوریه و اونجوریه ، بعد شروع کرد حرف زدن از باب فلسفه تحلیلی، به نقد و به بحث، کف کرده بودم که چه خوب میتونه به یه سری اراجیف شکل علم بده ، بعد من که جواب دادم تعجب کرد ، گفت من فکر میکردم تفکرات چپ داشته باشی، چرا اینطوری فکر میکرد؟ گفت:  ازظاهرت! این دیگه خیلی مسخره بود،از حرف هایی که میزد چنان نتیجه بدیهی و دم دستی میگرفت که آدم مرضش میگرفت که جدی باهاش حرف بزنه ، مهدی هم میخندید و هر وقت که اون امان میداد و میخواست نفسی بگیره وسط حرف زدنش با من موافقت میکرد، ... مهدی سرش به تنش میرزه ، نه برای اینکه با هم، هم عقیده بودیم ، برای اینکه میدونم سالهاست راجع به مثلا بحثی مثل روشنفکری دینی مطالعه میکنه و عمیقه و برای خودشه ،برای حالی شدن خودش، نه برای حالی کردن به دیگران، اما اون پسره نه ! باهوش بود با سواد هم ، اما سطحی بود، بچه بود، ظاهرش نه ، اما دهنش رو که باز میکرد ، فقط یه کم  هیجانش از دختر دایی من و چراغ جادوش کمتر بود! .......سارا خسته شده بود  گرسنه هم بود، من خیلی وقت بود توی دلم به گه خوردن افتاده بودم که چرا جوابش رو دادم و اون ول نمیکرد و یه روند حرافی میکرد،....آخرش هم گفت ساعت ده شبه ! شما معذوریت دارین چون خانومید باید برید _یعنی تو این فضا رضایت داد دست از سر پوک ما برداره _ گفتم ما مشکلی نداریم به شما چه _حداقل مضمون حرفم این بود_تهش کف میکنه که میفهمم تار میزنه!...بحث میکشه به موسیقی، دیگه مطمئن میشم سارا شب کابوس کتاب فروشی میبینه.......

سر تمرینیم با همون ضر بزن فلسفه تحلیلی خونده ی منتقد که البته رشته اصلیش هم فنی بوده ! چرا قبول کردم که با این مجنون تمرین و گروه داشته باشم، برای اینکه با سواد بود گیرم من باهاش مخالف بودم و با اخلاق!..........و مهمتر اینکه برام اهمیتی نداشت...

حرف میزنه ، میگه باید اینا رو به شما یاد بدم که از اینجا هم رفتی بگی خدا پدرش رو بیامرزه، میگم: ببین من با یاد گرفتن مشکلی ندارم اما واقعا فکر میکنی داری اینا رو به من یاد میدی؟! ........میگه آره ! حس استادی داره ، دیگه بیخیال میشم میگم بذار حال کنه ! حرض میزنه_چیزی بین حرف و ضر_ ساعته ها راجع به فلسفه موسیقی میگه راجع به دوره های موسیقی! بهش میگم ببین اینا برام مهم نیست_تازه تازه دارم تمرین میکنم که همه چی برام مهم نباشه_ اما ادامه میده، در حالی که یک واحد ساز میزنیم و ده واحد حرف میزنه ،..... "اشکان" سر تمرین دیر میاد و حرف هم نمیزنه زیاد ، خدارو شکر میکنم ! سازش رو کوک میکنه و کلا گوش مطلقه ، فقط هر از گاهی سر تکون میده ! هر از گاهی بحث که البته یک نفره است میکشه به حوزه های دیگه ای مثل دین و سیاست و... که جوابش رو میدم! اشکان دکترای مهندسی شیمی داره میگیره و گوشش به حرفای سیاسی و فلسفی بدهکار نیست ، اونم از یکه تازی که میکنه خوشحاله! ........ اما نمیشه منکر هوش و تسلطش به موسیقی شد!..... حالت روانیی داره ...........یه دختره دیگه ای به گروه اضافه میشه ، جلسه اول با هم میایم بیرون میگه چقدر حرف میزنه ، من هیچی نمیگم! جلسه بعد یهو بحث میرسه به سال هشتاد و هشت، من سازم رو که از وقتی از کاور درآوردم فرصت نشده بزنم، بغل کردم و ساکتم ، دختره عمومی تر از این حرفاست که حرفاش برام جذاب باشه ، برای پسره هم همینطور، خر که نیست، سطح دختره رو میفهمه اما باز حرف میزنه و توضیح میده ، دختره موسیقی خونده و کلا تو یه دنیای فانتزیه که خب دوبارم آمده تو خیابون. اما اون با جدیت تمام با یه سطح پایین تری براش حرف میزنه ، من ساکتم و به پینگ پنگ احماقانه ای که بینشونه نگاه میکنم،که هر کدوم میخوان حضورشون رو مهم تر جلوه بدن؛ اشکان هم امتحان جامع داره و نیامده که لااقل با هم ساز بزنیم و حرض حرض، نشنویم، بعد از نیم ساعت به خودش میاد و میگه : ااااا شما چه ساکتی!. رو میکنه به دختره و میگه اینو نگاه نکن که اینجا ساکت نشسته ، کلی حرف داره ها..... تو دلم میگم آخه کلنگ اون موقع که تو داری ازش حرف میزنی که سگ جو شریعت و ولایت گرفته بودت که ، حالا ضر ضر میکنی، گیرم که از نوع روشنفکرش! با اون مجله گهی که درمیاوردی! اما هیچی نمیگم ، حتی عصبانی هم نیستم!،................ساز میزنیم...... سر یه تیکه ای از نت دختره گیر میده ، بحثشون میشه و بازحرض پیش میاد، تا تنها میشیم  دختره میگه اووف_یعنی اینکه مخش پکیده!_ هفته دیگه دختره نمیاد ، فقط ما دو نفریم ، ضر میزنه ، کسی نیست و حرف هم رو که میفهمیم دورش میره بالاتر و ذوق میکنه ، خودش اعتراف میکنه که سطح حرفاش هم میره بالاتر ، انقدر کتاب فلسفه شخم زده که کلا حرف زدن عادیش هم مخصوصا با من ، شبیه دیالوگ های سریال ابن سیناست ، به همون کتابی بودن! ساز میزنیم ، سر یه تیکه ضرب مسخره بحثمون میشه کوتاه نمیام ضر میزنه/میزنم/ ، حرف همو نمیفهمیم ، اما همون موقع که داریم بحث میکنیم میتونم یهو هیچی نگم ، یعنی نه ادامه حرفاش برام مهمه ، نه ادامه حرفام ، هیچیه اون فضا هیچ اهمیتی برام نداره ، برام علی اسویه است اما حرف میزنه و بحث میکنیم، دلم میخواد بهش بگم که کل این تمرین و گروه و همه اینا با همه اون اجرایی که تو فکر میکنی عالی میشه، روهم برام هیچ اهمیتی نداره ، اما باز بحث میکنم ، از ذهنم میگذره که پاشم یهو بیام بیرون، اما انقدر هم برام اهمیت نداره ، یهو از وضعیتی که دارم تجربه میکنم وحشت میکنم ! از این حضور عاریتی برای منی که تا حالا حداقل تا این اواخر همه جا اگر نه صد در صد اما با درصد بالایی حضور داشتم ! وحشتناکه ! از خودم میترسم و از این متعلق نبودنم به فضا احساس عذاب وجدان میکنم… اما همینه که هست ، تلاشی هم برای تغییرش نمیکنم ،........بالاخره نمیکشم ، نمیکشه لابد و بعد 7 _8 جلسه/هفته ، هر دو به این نتیجه میرسیم که نمیتونیم با هم کار کنیم ، گیرم که حرف زدن از دکتر سروش تا حرفای صد من یه غاز ابتذال فلان گروه موسیقی خیلی هم حال بده!........

فقط چنتا نقد اونم وقتی که حالم در کف وضعیت ممکنه ، بهش میکنم در مورد اینکه بچه جان، اون بال بالی که تو داری میزنی رو من هم زدم ، یعنی هیچ چیزی تو این دنیا ارزش نداره که داری خودت رو برای یه گروه موسیقی میکُشی، اما خب هیچی هم تو دنیا مهمتر از این نیست که آدم به همه چی اهمیت بده و خودشو برای همه چیزایی که دوست داره بکشه ،

بهش میگم که تهش باید همه اینا در خدمت یه حرکت رو به جلو و یا یک کمی اخلاقی تر شدن باشه ، اما تو وقتی با من از اتاق میای بیرون و میگی اه اینم نمیره راجع بهش حرف بزنیم_و منظورت به نوازنده ساز عوده که همه رو کلافه کرده و هیچی بلد نیست_ اما تو نه جرات رو در رو حرف زدن داری نه اخلاق پشت سرحرف نزدن! نمیفهمه یا نمیخواد به روی خودش بیاره و با احترام حرف زدن با هم رو تموم میکنیم.

من دو تا درشت بارش نمیکنم که فلان فلان شده ی فلانی ، فکر کردی کی هستی که همه جمعه منو معطل میکنی که به ضر ضرات گوش بدم ، یا اینکه ... یا هرچی اما نمیگم چون هیچ عمقی برام نداره ، به جاش بهش میگم بهتره بری یه آدم خیلی جوونه جویای نام پیدا کنی که هم برای حرفات ذوق کنه هم عشق این باشه که بیاد روی سن و برنامه اجرا کنه ! بهش همه اینا رو میگم و کلا به مسخره میگیرمش ، حتی نمیگم که صداش فوق العاده عالیه و واقعا بینظیره ! اما همش به اون تیک های احمقانه اش نمیرزه!...

بعد دیگه همه جاهای دیگه هم همین شده ! ...... این آخرش نبود ، توی جلسه ای جدی به زعم بقیه و نه چندان جدی به زعم من، نشستیم دور میز، کلا ده درصد گوش میدم ، بعد چون فکرمیکنم اگر حرف نزنم زشته ، همونطور که مشغول sms دادنم ، وقتی حرفاشون تموم میشه نظرم رو میگم، خودم میدونم که دارم چرت و پرت میگم ، یعنی مشتی حرف بدیهی که درستیش هم میتونه نسبی باشه رو سر هم میکنم ! بعد یکی میپرسه خب نیکا اینایی که میگی درست، نتیجه چی؟.. میخوام بگم خودم هم برام مهمه نیست که چی میگم اما میگم خب با آقای فلانی موافقم ، ضر مطلق زدم ، یعنی اگر 5 دقیقه فکر میکردم ممکن بود که مثلا با نظر فلانی موافق باشم یا با هر دو مخالف اما برام علی السویه است، قسمت طنز ماجرا اینه که وقتی دارند مسئولیت ها رو تقسیم میکنند ، میگن اوووه این کار که مال نیکاست اصلا ، چون خیلی خوب حرف میزنه!!! و از پسش برمیاد ، من اصلا حواسم نیست و در نهایت بیشعوری سرم تو گوشیمه ، آخرش سرم رو بلند میکنم و میگم ااااا چه خوب دست هم میزنید برام اگه مسئولیتش رو قبول کنم !؟ به همین لودگی ! دست میزنن و من میگم آرزوش رو داشتم که یکی برام دست بزنه! هیچی... آخر جلسه هم یکی میاد میگه: یعنی نیکا عاشقتم با این حرف زدنت خیلی باحالی! من مسخره میکنم و شوخی میکنم ! مضحک قضیه اینه که هر کاری میکنم همش حتی یه ذره هم برام مهم نیست ، حتی یه پیشنهادی داده بودم که موقع رای گیری گفتم ببخشید خودم باهاش مخالفم ! یعنی در این حد.... کلا مثل این میمونه که اصلا وارد اتاق نشده باشم ، یعنی اصلا توی جریان نیستم نه که نفهمم چی میگن اما در عمق چیزی نیستم ، سبکم ، همون رو اَم و داخل نمیشم در حالی که همه فکر میکنن همه چی برای من خیلی مهمه ! و این هم طنزه هم باعث شرمندگی ! ...کل کلش برام فاقد ارزشه ، حالا این بی ارزشی در مقابل چه چیز با ارزشی! ....... خب قسمت مسخره همینه که اونور قضیه هم همچین چیز دندون گیری وجود نداره ! در واقع چنان سبکم که روی هیچ موضوعی/جمع دوستانه ای/جلسه مهمی؛ بند نمیشم و کلا از روش رد میشم!

شدم شبیه این بالن "آقای فاگ" توی 80 روز دور دنیا، که با شادی کیسه های شن رو مینداختن پایین و دور میشدن که سر وقت برسن به مقصد _همون موقع ها هم با دیدنش دلشوره میگرفتم که نکنه نیان پایین_  من کیسه ها رو انداختم ،.اما  یادم رفته شرطی ببندم  که روز خاصی جای خاصی باشم ....... وضعیه اصلا وضعی........ وضعیتی به مراتب سبک تر از دختر داییم و چراغی که روز آخر دادیم بهش به عنوان هدیه، که بره حالش رو ببره که اینور چراغی نیست.

من ......... شاید وقتی دیگر

دستم رو گرفتن اما باز تلو تلو می‌خورم، به سختی پله‌ها رو میرم پایین، دیشب خواب «علم چال» رو می‌دیدم. خوب اون سنگ‌های عظیم رو، بعد بدون اینکه بیام پایین داشتم از صخره‌های کرمانشاه بالا میرفتم، دست به سنگ...... چسبیده بودم بهشون و به جای راه، از صخره‌ها می‌رفتم بالا. اما صبح توی تختم بودم با سبد‌های قرص و اکسیژن و...؛ روی تختی که حتی تشکش هم طبی بود. دستم رو گرفتن و به سختی پله‌ها رو میرم پایین، با دقت و یکی یکی.... همزمان یادم به قله دارآباد میفته به اون قسمت‌های شن اسکی که با جیغ و داد همه رو سُر می‌خوردیم، بدون اینکه از افتادن و پرت شدن بترسیم و صبح بعدش کلی کبود بودیم از دست سنگ‌ها...

بالاخره اون ۴تا پله تموم می‌شه، می‌رسم به سطح زمین، دستم رو گرفتن، می‌خوام درو باز کنم اما در توانم نیست همزمان هم دسته‌اش رو نگه دارم و هم بکشمش عقب، یاد طناب‌های شیرپلا می‌فتم همون شبی که می‌گفتن دمای هوا ۱۲ درجه زیر صفره و ما بی‌اعتنا به سرما، دستمون رو می‌گرفتیم به نرده‌ها و پامون رو می‌ذاشتیم گوشه پله‌ها تا قبل از ده برسیم به پناه‌گاه...

کتفم رو برای لحظه‌ای‌‌ رها می‌کنه و به حرکتی در رو باز می‌کنه......... اوه! حالا قسمت سختش مونده، باید سوار ماشین بشم... با دست و پایی که انگار دورش رو سیمان گرفتن..... می‌ام تکونی به خودم بدم و از چهارچوب در رد بشم که کم مونده تعادلم رو از دست بدم. به دادم میرسه و کمک می‌کنه از روی اون یه ذره آهن لبه در رد بشم. درِ جلو سمت شاگرد رو قبلا یکی باز کرده، انگار سال‌ها وقت می‌خوام تا برسم به ماشین.... یاد روزهایی میفتم که سر سریع‌تر , و دنده عقب بیرون آمدن از اون کوچه باریک و بن بست، با بقیه کل کل می‌کردم..... اون روزهایی که یه نم بارون و یه فضای باز لازم بود تا هی دستی بکشیم و ته ماشین یهو بچرخه! میرسم به در ماشین، صندلی رو کشیدن عقب تا بدن غیر منعطفم با تا و انحنای کمتری روی صندل قرار بگیره......... بالاخره میشینم اما نمی‌دونم چرا راه نمیفته! آهان پای راستم هنوز بیرونه، آروم بلندش می‌کنه و میذاره تو ماشین..... راه میفتیم، دوست ندارم شیشه ماشین رو بدم پایین، می‌ترسم باد خشک ترم کنه........ بر خلاف اون موقع‌ها که آرزو داشتیم تو مسیر کوهی.... جایی... پشت نیسانی چیزی بشینم و اون عقب کلی توی باد کِیف کنیم...... میرسیم به مطب دکتر... در خودم نمی‌بینم از ماشین تا آسانسور رو برم... اما تو رودربایستی دستهایی که به کمک آمدن، خودم رو تا آسانسور میرسونم...... انقدر ایستادن سخته که انگارآسانسور قراره از طبقه هزارم بیاد پایین تا این یک طبقه رو بریم بالا........ بالاخره می‌رسه و تق صدا میده؛ یادم میفته به آسانسور خونه عمو که شرط می‌بستیم که تا طبقه چهارم از پله‌ها زود‌تر از آسانسور برسیم...... تنها صندلی اتاق دکتر مال منه، از بس ۴تا استخونم به زور روی هم سوار شده... دکتر لبخند می‌زنه، صداش رو بلند می‌کنه... انگار که من کر باشم....... سرش رو میاره نزدیکِ صورتم و داد می‌زنه: مادرجون خدا رو شکر خوبی الحمدلله!....... خدا رو شکر می‌کنم که جمله‌اش خبری بوده و مجبور نیستم جواب حرف مسخره‌اش رو بدم..... تمام انرژیم رو جمع می‌کنم که چیزی بگم اما فقط فکر و ذهنمه که انرژی نمی‌خواد و در اختیار خودمه! ته انرژیم رو جمع می‌کنم، با چشمهام بهش خیره می‌شم و یه لبخند می‌زنم که فکر کنه راست می‌گه....

با دو دست کتفهام رو می‌گیرن و از روی صندلی بلندم می‌کنن...... هنوز حرکت نکرده، دلم تختم رو می‌خواد این همه حرکت توی چند ساعت، حداقل ۴۰ ساعت خواب مدام می‌خواد... مثل اون وقت‌ها که از ۴ صبح بدون اینکه شب خوابیده باشیم تا ۹ شب راه می‌رفتیم و همینکه اتراق می‌کردیم و چادر می‌زدیم مثل سنگ می‌فتادیم که بخوابیم.

دوباره آسانسور و ماشین و در و چارچوبش و... بالاخره تخت طبی عزیزم.... تازه نشوندنم لبه تخت که برام شیرکاکائوی داغ میارن. با اینکه هوا خنکای مطبوع پاییزی داره، اما کفایت می‌کنه برای اینکه من سردم شده باشه، لیوان رو دستم می‌گیرم و یادم میفته به اون شبی که توی پناهگاه تو هوای خیلی سرد.... بالا سره اون خانمه که خواب بود، پرتغال یخ می‌خوردیم و می‌خندیدم.... وعده لبخندم رو قبلا برای دکتر خرج کردم........ به آرومی نی رو میذارم توی دهنم و گرم می‌شم... انقدر که بتونم خَم تنم رو روی تخت باز کنم.....

چشمام رو می‌بندم و میدونم تا وعده بعدی قرص هام کسی صدام نمی‌کنه....... چشمهام رو می‌بندم بدون اینکه خوابم ببره... همون موقع‌ها هم اینطوری بودم......... هنوز زیپ کیسه خواب رو نکشیده، بقیه خواب بودن و من می‌دونستم توی همه ساعت‌های بعدی، کجای آسمون باید دنبال ماه بگردم... و ماه قراره تا کجا‌ها بره.........

 

-----------------------------

توضیحات:

سهیل مرسی بابت نگرانی و پیگیریت از خوندن این پست.......... راستش فکر کردم اگر در اثر بلایای طبیعی و غیر طبیعی، تا 40 _50 سال دیگه نمیرم، لابد یه همچین وضعیتی پیدا میکنم...... 

تشکرانه..... بیرونی

اینکه مرگ از ما دوره همونقدر حرف درستیه که نزدیکیه مرگ به ما،

خب اینکه آدم هر لحظه ممکنه بمیره باعث می‌شه که به فکر وصیت نامه و... بیفته... بعد نسل سوم وصیت نامه احتمالا شبیه وصیت شاهزاده‌های قاجاری نیست که زمین از فلان جا تا فلان جا‌تر رو یه یکی می‌بخشیدن و آبادی فلان رو هم به اون یکی و به دامادشون هم یه تیکهٔ دندون گیری می‌دادند که دهنش بسته بشه و...

ما پارچه پارچه آبادی نداریم و فقط با یه عالمه آدم و اتفاق و تجربه و... تو زندگی آشنا می‌شیم که خب لابد ارزش نوشتن و محضری کردن نداره........ اما فصل هاش هم فرق می‌کنه....

در وصیت نامه من یکی لااقل بخش اعظمش حرفیه_که بازمانده‌ها فکر نکنن به این الکی‌ها از دستم راحت می‌شن_

باید تشکر کنم از عده زیادی از آدم‌ها و باید خواهش کنم از بعضیا و از عده‌ای هم عذرخواهی و...البته یه عده‌ای هم هستن که علی رغم اینکه هر آن ممکنه برم اون دنیا باز هم کاری به کارشون ندارم!...

طبیعتا لیست تشکرم بلند بالاست که حضور ذهن هم البته باید یاری کنه! باید تشکر کنم و لیستم چنان مثل کمد لباسهام درهم و برهمه که اگه بخوام وقت بذارم، نصفه روز فقط دسته بندیش طول می‌کشه.

اما به طور کلی به چند دسته گذشتگان و درگذشتگان و اکنونات و آیندگان و نیامدگان و من بشناسم و اونا هم بشناسن من بشناسم اونا نه و.... تقسیم می‌شه همینطور چهره وطنی و غیر وطنی، بیرونی و اندرونی؛ همچنین متوقع و غیر متوقع!

بیرونی افرادی است که در بیرون در ارتباطیم از دوستان صمیمی تا افراد مترو! اندرونی، افرادی است که ذاتشان نیکوست و ما هم در اندرون چه باشند در بیرون چه نباشند در دل داریمشان و چه بخواهند یا بدانند یا ندانند، چه کاری بکنند یا نکنند، ما به خاطر خوب بودنشان و شخصیت تربیت شده و مراقبت شده‌شان ازشان ممنونیم!

از کسی که اون سالهای دور ، روی دیوار غار خط کشید و باعث شد خط و سواد شکل بگیره و همه اونایی که با چاپهای سنگی و با بدبختی همه چی رو ثبت می‌کردن تا رسم نگارش و کتابخوانی و... رو برپا و حفظ کنند تا همین دست اندر کاران اخیر انتشاراتی، که تو کار بساز بفروشی نرفتند و همچنان با دل خوش کتاب با تیراژ هزار تا چاپ می‌کنند،

از نویسنده‌ها هم ممنونم که اگر ترکیب این دو نبود ما چه می‌کردیم!

از حافظ هم اون اول اولا ممنونم، که تو سالهای دور، با وسواس تمام شعر‌ها و غزل هاش و تصحیح و نگهداری کرده تا ما یه عمر کیفور و موج سوار و متعجب معجزه ادبیات و خیال باشیم. از حافظ ممنونم که همه سالهای نوجوونی و جوونی پا به پا و برای همهٔ روز‌ها یه غزل داشت و گفت و گفت و تنها نذاشت منو. گیرم که کلافه شده باشه از دستم...

از سعدی هم ممنونم که یه عالمه شعر و نثر داره که آدم همیشه خیالش راحت باشه.......

از مولوی که انقدر راههای دور و نا‌پیدایی رو رفته و مسیر باز کرده تجربه ناب کسب کرده ، که شاد باشیم که این راه رفتنیه، گیرم که رسیدنی هم نباشه!

از اون فامیل شاخ ترانه سرامون هم ممنونم که با ترانه‌های تعطیلش، باعث شد بیشتر از قبل قدر شعر‌ها و تصنیف‌ها رو بدونم! از "قیصر امین‌پور" که همه احساس‌های خوبش رو برای ما به بهترین شکل یادگاری گذاشت و رفت

از "اخوان ثالث" و "سید علی صالحی" و.... همه همشون که اگر نبودن کلمات سخت و گوشه دار دنیای کثافت  از یادمون می‌برد که توی روزای سخت می‌شه شعر خوند و لطیف شد.

از همه شاعرهای جوونتری..... که نشون دادند ادبیات نه مال روزگار خاصیه نه مال دوره‌ای خاص هم ممنونم، خب تا اینجا فهمیدم که سهم شعر چه زیاد بوده!

از نویسنده «بامداد خمار» هم ممنونم که شب امتحان ریاضی دانشگاه کمک کرد با بچه‌ها شب زنده داری کنم و با یه کتاب بفهمم که این رمان‌ها فقط برای شرایط سختی که هیچی غیر از کتاب درسی برای خوندن پیدا نمی‌شه، خوبه و با یه کتاب بهم فهموند که این رمان‌ها خوندنی باب طبع من نیست.

از «لئوناردو داووینچی» هم ممنونم که آرزوی دور کودکی و نوجوونی من بود که انقدر با پشتکار و پیگیر اختراع می‌کرد و نقاشی‌های آنچنانی کشید!

از «رابین هود» هم ممنون که هر بار که تو بچگی کارتونش رو می‌دیدم دلم خنک می‌شد و باعث می‌شد کیف کنم...... و آرزو کنم که کاش من رابین هود بود...

از خانم همسایه دوران کودکیم _که اگر اون نبود که هیچ به بچه هاش محل نمی‌ذاشت و جلوی چشمان ناباور ما، برای بچه هاش که دوستای من بودند هیچی نمی‌خرید و بهترین لباس‌ها و خوراکی‌ها برای خودش بود _ممنونم که خیلی زود بهم فهموند که محبت و فداکاری مامانم یه معجزه است نه یه چیز بدیهی و عادی...

از حسن آقای میوه فروشی محلۀ بچگیمون که هر وقت برف بود و ماشین مشکل داشت و آژانس ماشین نداشت ما رو تا مدرسه که دور هم بود می‌رسوند تا فکر کنیم که مدرسه انقدر جای مهمیه که یه روزم یه روزه...  

از مامان شیما دوست دوران دبیرستانم هم ممنون که علی رغم قرتی بودن خودش، دوست مخ شستشو داده و حزب اللهی شده منو مجبور نمی‌کرد که چادر سر نکنه و ۲۴ ساعته آهنگران گوش نده، همون موقع فهمیدم که همیشه از والدین حزب اللهی بچه‌های لائیک درنمیاد و برعکسش هم می‌شه... حداقل الان از دیدن داعشیه اروپایی تعجب نمی‌کنم!

از اون راننده تاکسی هم ممنونم که وقتی کیف پولم همراهم نبود و آشفته شده بودم، بدون اینکه عوضی باشه یا بگه بنداز صندوق صدقات یا تا ۴۰ تا شب جمعه برای بابام فاتحه بخون، با مهربونی اصرار کرد اگه جای دیگه‌ای هم می‌خوام برم برسونتم...

از اون سرپرست گروهی که چند سال پیشا باهاش کار می‌کردم و خیلی مدعی و عوضی بود و روزای آخر بعد از یه سال تمرین دعوامون شد و نرفتم برای عکس پوستر و بعد اجرا رو هم نرفتم، ممنونم، که همه سالهای بعدش نبودن توی اون برنامه و قهر کردن لحظه آخریم، آبروی بیشتری برام آورده تا شرکت دراجرای اون کنسرت......

از «دکتر کدیور» هم ممنونم که باعث شد اون موقع‌ها که خیلی نمی‌فهمیدم بقیه چی می‌گن، متوجه بشم که دنیای ما کج و کوله است و نظم و نظام ما اشکالات جدی داره، همون که تو سالهای آشفتگی نوجوونی از قرائت‌های جدید و روشنفکری دینی می‌گفت تا یه طناب محکم برای آویزون شدن پیدا کنم.

از «هادی قابل» هم ممنون که اولین کسی بود که دیدم بدون هیچ ادایی و در کسوت روحانی، واقعیه واقعی از حقوق زنان دفاع می‌کنه و.....

از مدیر بیشعور دبیرستانمون هم تشکر می‌کنم که دوسال تموم عین احمقا با من قهر بود و باعث شد خیلی زود تو زندگیم بفهمم که صرف مدیر بودن، برای آدم شعور و شخصیت نمیاره و بر خلاف گفته قرآن، اکثرا ولایت به سفیهان می‌رسه...

از اون آقای واکسیه واکس فروشی که یه روز که کم مونده بود بترکم از حس مفید نبودن و هیچ غلطی نکردن، با دوتا کیسه سنگین واکس سر راهم قرار گرفت تا من سوارش کنم و برسونمش و اونم کلی داستان از زندگیش بگه و تشکر کنه و حداقل من فکر کنم کاری کردم و از احساس بیخود بودن، خودم رو تو دره‌ای سدی جایی نندازم ...... یه عالمه ممنونم.

از همه استادادهای خطاطی هم ممنونم حتی خوشنویس‌های ژاپنی و روسی.........

از اون آقایی هم که وقتی قبضم دستم بود و یه عالمه آقایون چسبیده بودن به گیت، شماره‌ام رو گرفت و داد به متصدی تا له نشم تو دست و پا و نوبت منم رعایت بشه...تشکر میکنم.

از اون آقایی هم که بدون اینکه منو بشناسه فقط با یه اسم و فامیل و دیدن استیصال من، برام بلیط گرفت و علی رغم خسیس بودنش پولشو حساب کرد و بهم اعتماد کرد که حتما تا فرودگاه می‌رم و بلیط رو دستش نمیمونه متشکرم...

از اون دوستم هم ممنونم، همون که وقتی نمی‌دونم سر چی زده بود به تیپم و من بعد چند روز که آمده بود بهش گفتم: خره، پریشب از اون املت‌ها درست کرده بودم، می‌خواستم مایتابه رو وردارم بیام پیشت، گریه‌اش گرفت و بغلم کرد و مطمئنم کرد که ابراز علاقه صرفا توی کلیشه‌ها نیست!

از نویسنده کتاب بیشعوری هم ممنونم که عمده آدمهایی که دیده بودم رو با درایت و عالمانه دسته بندی کرده بود، تا بفهمم چه زندگی علمی داشتم و چقدر دنیا همه جا همین رنگه!

از "ایرج طهماسب" و هفت کوتوله سفید برفی هم با هم تشکر می‌کنم.

اونی که نرم کننده موی سر رو برای اولین بار درست کرد هم دستش درد نکنه، حداقل آرزوی موشونه کردن راحت به دلمون نموند...

هیچ رقمه راه نداره از ادیسون و مخترع تلفن و اینترنت و... کامل تشکر کنم، فقط بخش پزشکیش ممنون یت داره برام و برای بقیه‌اش دنیای بی‌برق ساکت رو به دیوونه خونه‌ای که توشیم ترجیح می‌دم.

از سینما و تا‌تر هم تشکر مندم بابت او صندلی‌هایی که موقع بیچارگی می‌شه نشست و حال و هوایی عوض کرد...

از اون آقایی هم که وقتی شب رسیدیم به پناه‌گاه و دیدم روسریم رو باد برده و دستمال سرش رو داد بهم که مثلا بی‌حجاب نمونم متشکرم.......... و از دوستی که صبح با سخاوت شالش رو باهام نصف کرد.

خب الان یادم آمد که از کوه‌ها هم باید تشکر کنم، با همه درختا و رودخونه ها و سرچشمه‌هاشون توی  کوه‌ها...

از اون روحانی جوان محترمی هم که پریروز از دور همینطور داشت نگاه می‌کرد و وقتی با دوچرخه رسیدم دم خونه، همین که همزمان رسیدیدم جلوی در و از دوچرخه پیاده شدم با یه لبخندی سلام کرد که مثلا متلکی گفته باشه هم باید تشکر کنم، چون به صورت عملی نشون داد که لباس هیچ ممنوعیت و دست و پاگیری برای آدم نمیاره...

خب لیستش  خیلییی طولانیه اما الان فهمیدم که اینا همه بخش کوچکی از تشکرات بیرونی بود نه اندرونی! و عجبا که اتومات دسته بندی شده!

زنی از صحرای کالاهاری در بیمارستان.....

بیمارستان جای عجیبیه، مخصوصا که هی هم گذر آدم بیفته، دیگه مجبوری با همه چیش کنار بیای، آدمها تو بیمارستان یا خیلی مستاصل و ناامیدن یا خسته و کلافه، اما همین همدلی و آرزوی سلامت کردن‌های گاه و بیگاه برای هم که بعضا با درد دل و غر و ناله همراهه، تاب تحمل آدم‌ها رو بالا می‌بره، مخصوصا که تجربه چندین شب موندن تو یه بیمارستان دولتی، برای آدم دست بده که تقریبا درصد زیادی از مراجعین از شهرهای دیگه آمدن، این چند وقتی و از سری‌های قبل، کلی دوستای بیمارستانی پیدا کردم، که بعضیاش هم شاید موندگار باشه، مثل سحر که در لحظه سال تحویل امسال، اولین نفری بود که بهم زنگ زد و تبریک گفت..... آشناییمون از ۵_۶ ساعت منتظر دکتر بودن پشت در آی سی یو شروع شد و... حرف زدن از هنر ونقاشی گرفته تا طلبکار بودن پرستارا و...... 

اما اینکه همراهِ مریض باشی یه داستان دیگه است، اونم تو بخش زنان و کودکان که همه می‌خوان به داد هم برسن یا شایدم نرسن!

تازه کاناپه رو باز کردم و ملافه و.... و لپ تاپم رو روشن کردم که یهو میاد تو، مطمئنم اولین باره که می‌بینمش!


سلام..... ااا لپ تاپ آوردی!
من خیره و متعجب:..... بله!
_آ‌ها!........... میاد و می‌شینه لبه صندلی که حالا مثلا تخت شده! _ بدون اینکه من چیزی بگم _خودش می‌گه:
_خب مامانته که مریضه ؟....... نه............ آ‌ها.پس خاله ته.... چه خواهرزاده خوبی آفرین آفرین چه خاله خوش شانسی! من بچه‌ام عمل هفتمشه:
_آخی........
_این دفعه برای زانوش آمده!
با توجه به تجربیات چند روزه‌ام می‌گم: زانوش انحراف داره؟
_آره....... آره..............
_ پس حسابی تو خرج افتادین تا حالا!....
روسری رو از سرش برمیداره، موهای مصری مشکی و خوشگلی داره، دست می‌کنه توی موهاش و می‌گه: آره.... به تعداد موهای سرم خرجش کردم تا حالا.
یه تخمینی می‌زنم و می‌گم: فکر کنم ۳۰ تومن هزینه کردین تا حالا.
_نه نه حدود ۱۴ تومن با این عمل.
خب دیگه چی باید بگم حرفی ندارم باهاش بزنم، ولی دوست داره به مکالمه ادامه بدیم، حوصله ندارم، وسط چیز خوندنم رسیده، اما دلم نمیاد، جواب رو می‌دونم، اما می‌پرسم: اهل تهرانید؟
«نه نه از قم میایم،...... خب حداقل من تواناییش رو دارم که تا صبح یه سری سوال بپرسم که حال کنه یا حدس بزنم........ می‌گم خب برید خونه کلی دید و بازید دارید، حسابی سرتون شلوغ می‌شه!.......... _آره میان اما من اهل پذیرایی نیستم، یه چایی می‌دم اونم بی‌عجله اونم اگر فرصت شد و کتری جوش آمد. اونم یه دونه لیوانی بیشتر نمی‌ارم که دو تا نشه چون تهشم دیگه ۴ تا قند بیشتر که نمی‌خورند شایدم کمتر! اگه دیگه خیلی دست پر آمده بودند یه وقتایی میوه می‌ذارم، وگرنه برای چی میوه به این گرونی رو باید بذارم جلوی مهمونی که دوتا بستنی برای بچه‌ام نگرفته!.... می‌دونی دو کیلو میوه می‌شه ده تومن!...............
اما برای برادر شوهرام میوه می‌ذارم، چون همیشه دست پر میان، تازه ما نیسان داریم اونا با پژو و سمند میان دنبال ما، بچه عقب می‌خوابه و منم جلو می‌شینم و شوهرم هم با نیسان از عقب می‌اد........ آخه می‌دونی نیسان داریم، تازه هر وقت میریم خونشون هر چی دارند می‌ارند برای ما، مگه شوخیه، به قول خودت می‌دونی الان یه خورشت چند درمیاد_هی فکر می‌کنم من چیزی نگفتم_... اصلا فکر کن یه نیمرو ساده، دو تا تخم مرغ ۳۵۰ تومن می‌شه هفتصد........... راستی می‌دونی که یه ذره ساندویچ بوفه بیمارستان ۴ تومنه!.... خب حالا ما کم خوراکیم من و تو سیر می‌شیم، اما بعضیا _صداش رو میاره پایین_ با دوتاش هم سیر نمی‌شن! نیمرو رو می‌گفتم، با روغن و نمک و نون همون ۴ تومن تموم میشه، برای همینه من برای برادر شوهرام و جاریام میوه میارم، می‌دونی اونا ۵۰ _۶۰ تومن که خرج ما می‌کنند، منم دو کیلو میوه می‌خرم، یهو میذارم جلوی ده دوازده نفر اینطوری می‌صرفه، جلوی دو نفر که نمی‌شه میوه به این گرونی گذاشت تازه اونا هم می‌خورند!....»
فکر می‌کنم لابد انقدر روزهای طولانی تو بیمارستان بوده که داره پرت و پلا می‌گه، اما کاملا جدیه...... با یه هیجانی گره روسریش رو سفت می‌کنه و می‌گه:
«اره الان مادر‌ها به تازه عروسا می‌رسند، جاریم طبقه بالا ماست دیگه، به قول خودت، خونه خودشون نیستند که! همش خونه مادره‌اند، اما یخچالش پر بود وقت عروسی. فقط یه کشو فریزرش رو تا کله، مامانش پیاز داغ کرد بود. تازه مرغ درسته پخته بودند و شکل عروس درآورده بودند..... آره بابا، رو بال هاش پرهای سفید گذاشته بودند، به قول خودت از این قرطی بازی‌های شهری........ اونا بلدند.......... الویه هم بود، اما من گفتم می‌خوای چیکار این همه رو، ما زحمت کشیدیم درست کردیم یه ظرفش رو آورد خوردیم.......
مرغ که می‌دونی چنده؟...... من استخوناش رو می‌ریزم تو خورشت ریز ریز می‌کنم که بخوریم،... برای بچه‌ام خورشت رو جدا می‌کشم، خورشت خودمون رو استخون می‌ریزم..... تازه بچه‌ام که می‌خواد با جاریم صحبت کنه، آخه خیلی دوستش داره و می‌گه مهربونه، من تک می‌زنم اون زنگ می‌زنه!........ والا...»
همیجووور پشت هم داشت می‌گفت... و انقدر این حرفای عجیب رو عادی مطرح می‌کرد که فکر می‌کردی تو دل آفریقای در دو هزار سال پیش و صرفا برای بقا داره تلاش می‌کنه،.... آخرش گفت ساعت چنده، گفتم ۱۰....... باورش نمی‌شد، یک ساعت یه روند حرف زده بود.......... همش هم حول میوه و غذا،........ فردا صبح آمد، گفت: چه خبر؟.... من خسته و بی‌حوصله گفتم: کوتاهی می‌کنند توی عمل کردن و به تاخیر میندازند،..... گفت: ما که ده روز اینجاییم هنوز بچه‌ام رو عمل نکردن، عوضش خوبه شام و ناهار و غذای مجانی می‌خوریم! انقدر درگیر غذا بود که واقعا فکر کرده بودم که حالا که ما غذای کوفتی بیمارستان رو نمی‌خوریم به جای پس دادن ببرم برای این خانمه......... با دیدنش احساس «صحرای کالاهاری» بهم دست می‌داد، تصور می‌کردم...... با اون موهای  مشکیش....... مثلا سر دسته شکارچیان قوم «بوشمن» باشه، و از کله صبح تا هزار‌ها ساعت بعد توی صحرا به دنبال جمع کردن و انبار کردن غذا و البته رنگ پوستش چند صد درجه روشن‌تر از آفریقایی‌ها بود....

اندر پرت کردن مردان اشیا را..... و بلکم همه چی را.....

 یک_ ما حضورا تشریف نداریم اما از روایت‌های عدیده می‌توان مشاهده ساخت:

مرد حدودای شب یا عصر یا چمیدونم هر وقتی، می‌رسه خونه، زنگ در رو می‌زنه _علی رغم اینکه کلید داره_ زن در حالی که خسته است و فرسوده است و یه چیزی هم روی گاز یا توی فر در حال سوختن و جوشیدن و پختنه، در رو همراه سلام ،باز می‌کنه و با خوشرویی می‌گه: خسته نباشی، مرد مثلا انقدر خسته است که جواب درست و حسابی هم نمی‌ده چون ممکنه بمیره از خستگی، همینطوری ولو می‌شه روی مبل جلوی تلویزیون، کنترل رو می‌گیره دستش، این کانال به اون کانال، چون نمیتونه همه طلب های بانک های جهانی از همدیگه رو وصول کنه در نتیجه به چای همسر به حالت ناراضی ، بسنده می‌کنه، بعد یه بچه‌ای چیزی سرش رو از اتاق میاره بیرون که بره دستشویی و همینطور که یه سلامی پرت می‌کنه ،در دستشویی رو محکم می‌زنه به هم، شام رو زود می‌خوردند از بس آقا خسته است، انقدر که ممکنه بمیره، ساعت ۱۰ شب زن کیسه به دست داره در آپارتمان رو باز می‌کنه که آشغال‌ها رو بذاره دم در، مرد می‌گه: رفتی پایین اون ماشین _مثلا قرمزه_ که توی پارکینگه رو هم ببین امروز خریدم _ اینو یه جوری خونسرد و بی‌تفاوت می‌گه که انگار نه انگار که یک سال، همگی و خانوادگی،  آسفالت شدن  تا اون ماشین خریده بشه،... _ می‌خواد کم نیاره لابد،_ زن خسته و شوکه! کیسه به دست تو چارچوب در میمونه... خسته است اما نه انقدر که بمیره چون مگه زن هم از خستگی می‌میره!؟ پس نمی‌میره، لبخنده ماسیده‌اش رو جمع می‌کنه و یه جوری که معلوم نباشه خیلی وا رفته می‌گه: «چه خوب مبارکه.»..... مرد کانال عوض می‌کنه، بچه همچنان در اتاقه تا دستشویی بعدی که یه شب بخیر هم پرت کنه سمت والدین محترم..... اما صبح قبل از مدرسه به پدرش تبریک خواهد گفت و جیغی، هواری تشکری هم حواله خواهد کرد،.....

زن باید خوشحال‌تر بود که نیست، مرد باید.....

زن باید یک بار ارزش افزوده بادمجان و لپه و رب و..... رو تا خورشت بادمجان شدن برای مرد محاسبه می‌کرد که نکرد..... باید هزینه پیک نیک خانوادگی و تا دیر وقت شب غذا پختن و جوجه خوابوندن برای جمعه رو با هزینه یه تور شسته رفته یک روزه برای سه نفر، مقایسه می‌کرد و می‌زد روی یخچال که نکرد........ مرد یک ماشین گنده رو به طرف زن پرت کرده بود لابد با غرور!

فردا در مدرسه بچه با پز خواهد گفت: بابام دیشب ماشین خریداااااا!

نتیجه عقلانی: بچه پسر است..... اول سلام.... و بعد شب بخیر و بعد‌تر‌ها دوستت دارم و بعدترهاترش... خونه و... پرت خواهد کرد به سمت مخاطب..... همین که داد نکشد و لیوان روی میز را پرت نکند:......... اوووه عجب مرد خوبی... دختره شانس آورده....

 دو_ ما در دانشگاه بودیم! هم دوره‌ای داشتیم اهل یکی از شهر مرزی، دختر خوبی بود و از ترم چهارم به بعد خرخون، به راحتی جلوی چشمان ناباور ما از یک استاد روانی درس تحقیق در عملیات هم گرفته بود ۱۹.....

یک شب دور هم نشسته بودیم... مِن و مِن کرد و گفت دارم شوهر می‌کنم! ما همه با هم:‌ها...!؟ یک «باید» ریز گفت و ادامه داد: بابام زنگ زد که بیا مراسم داریم، در منطقه‌ای که زندگی می‌کردن پدر و مادرش خفن پیشرفته بودند، یک لیسانس ادبیات برای پدر و لیسانس مدیریت برای مادر در اون شهر کوچیک، کم از PHD نداشت،... هرگز ندیده بودش و مات و مبهوت بود، ما کله‌مان داغ بود، شروع کردیم به خطابه و سخرانی و... البته بعدا فهمیدیم همش ضر مفت بوده و این سوال اساسا احمقانه‌ بوده که : مگه می‌شه؟....... «بله می‌شه همه چی می‌شه» این صدای تاریخ و جغرافیا بود که بعدن‌ها که یاد گرفتیم جای ضر زدن می‌شه سکوت هم کرد به گوشمان رسید...

طاهره رفت برای مراسم شال برون یا یه همچین چیزی چون..... پسره خواسته بود همین........... هیچ جای مراسم هم...  منتظر طاهره نشده بودند و کار‌ها پیش رفته بود به غیر از وقتی که دایی طاهره وسطش یهو گفته بود مخالفم!... همینطوری کشکی پرت کرده بود یه جمله‌ای رو، و طبق رسم، همه مرد‌ها باید رضایت می‌دادند وگرنه عروسی سر نمی‌گرفت، داماد خودش رو جمع کرده بود و رفته بود خدمت دایی و ضر ضر که راضی شو اونم راضی شده بود مراسم عقد که بی‌عروس نمی‌شد در نتیجه طاهره راهی شد!

کلی نقشه کشیدیم که چه غلطی می‌شه کرد تا قبل از مراسم رسمی پسره رو ببینه، تنها اطلاعاتی که داشت این بود که ۷ سال از طاهره ۲۱ ساله بزرگتره و فوق لیسانس علوم سیاسی داره و کارمند فرمانداری، فامیلیش رو هم تو حرفای باباش فهمیده بود،... خب تنها کاری که می‌تونست بکنه رو انجام داد، بدونه اینکه به خانواده‌اش بگه، یه روز زود‌تر راه افتاد سمت شهرشون، صبح مستقیم رفته بود فرمانداری_نه برای حرف زدن با پسره _ برای اینکه حداقل یواشکی ببینه آقای فلانی چه شکلیه! بعد رفته بود خونه!............ اون از کجا طاهره رو دیده بود؟............. یک روز در بانک دیده شده بود، از طرف آقای داماد تعقیب شده خونه یاد گرفته شده، آمار درآوره و مثل مرد! آمده خواستگاری یک دختر از یه مرد دیگه... بعد با مردای دیگه حرف زده شده و تهش هم یه تماس با طاهره!.......

حالا که طاهره یه بچه چهار ساله داره با مادر شوهری، سرشار از احساس مالکیت نه تنها روی پسرش که به متعلقات پسرش هم که‌‌ همان طاهره باشه.... و روزی n بار سر طاهره غر می‌زنه که چرا بچه‌ات پسر نشده، بر فرض که دست طاهره بود و به انتخاب اون، فکر نمی‌کنه که شوهرش چه تاجی به سرش زده که امپراطوریشون نباید منقرض بشه،..... لابد در مغزش عمیقا نشسته /نشوندن که مرد‌ها از بدو تولد سرورند و همه آدم‌ها نیاز به سرور و بزرگ‌تر دارند..... یعنی هر چی هم که طاهره بهینه سازی بلد بود، عمرا بتونه یکی از معادلات عوضی زندگیش رو بهینه که هیچی کمینه کنه!

همینجوریه که مردا همیشه هم که نگیم، اکثرا همه چی رو پرت می‌کنند که بسته به سطح و سواد و طبقه و درآمدشون می‌تونه متفاوت باشه، مثلا صبح زنگ می‌زنن که دو تومن بریز به حسابم شب بهت می‌گم، بعد شب با کمال افتخار و غرور و احساسِ من عالیم و نمونه‌ام! می‌گه: یه تور ۷ روزه «مراکش» خریدم،..... و خانمه در حالی که شوکه و متنفره بگه اون جایی که ما راجع بهش صحبت کرده بودیم «ساحل گوام» یا «تنگه بسفر» بوده.........

اینطوریاست... می‌تونن در سکوت، ساعت‌ها و مدت‌ها عقب گرد کنند و نشونه بگیرند. و بعد یه پرتابی انجام بدن که بیا ...... و ببین!

چرا باید به فیسبوک بپیوندم و یا چرا مجبورم و یا چطور این یک رسالت است ...

یک. آدم وقتی ۷_۸ ساله است نمی‌دونه بقیه آدم بزرگا چند سالشونه اما احتمالا الان که فکر و حساب کتاب می‌کنم احتمالا ۴۰ سالش بود، اما بزرگ بود! نه تنها از ما که از مامانم که از همه انگار، یه زن چهل ساله که خیلی درشت بود _حداقل از نظر من و نیما که یه وجب بودیم اونموقع _ کوچه مون البته بیشتر خیابون بود اونم پهن _حداقل از نظر اون موقع من و نیما_ خب از شانس بد ما_حداقل از نظر اون موقع من و نیما_ خونشون دقیقا روبروی ما بود، خونه ما شمالی و خونه اونا جنوبی، نه من ونیما که همه بچه‌های کوچه ازش می‌ترسیدن، اسمش "پروین خانم" بود و هم هیکل بابام! شوهرش هم خیلییی بزرگ بود و راننده ماشین سنگین، انقدر بزرگ بود که ما فکر می‌کردیم که اصلا برای همین این شغل رو انتخاب کرده! هر وقت مارو می‌دید که اتفاقا آروم و مودب هم بودیم نسبتا!... می‌گفت بدو برو تو خونه _ حتی اگر تو خونه و حیاط بودیم _ و ریشه‌های فرش رو تو بزن_احتمالا این تنها کار بیگاری بود که از ما برمیامد_ بعد اگه مامانم بود می‌پرسید: غذا می‌خورند؟... اگه اذیت می‌کنند بگو که جیگرشون رو مثل جیگر سگ دربیارم!!!.... مامانم هم هر بار تن صداش رو نازک می‌کرد و می‌گفت: نهههه بچه‌های خوبیند!... ولی واقعیت این بود که ما اون موقع واقعا عین سگ ازش می‌ترسیدیم، فکر کنم تن صدای خیلی خفنی هم داشت حداقل اون موقع اینطور به نظر ما می‌رسید،

چهار تا بچه داشت دو تا دختر که اون موقع دبیرستانی بودند و دو تا هم پسر که همسن من و نیما بودند البته پسر بزرگش یه سال از من بزرگ‌تر بود...

هیچ وقت جرات نکرده بودیم که نزدیک خونشون بشیم چه برسه بریم تو،...

اما مامانم روایت دیگه‌ای داشت می‌گفت خیلی زن خوبیه! مهربونه!... از نظر ما مامانم شوخی خوبی نمی‌کرد!...

یه چیزایی هم تو ذهنمه از داستانی که مامان همون موقع برای یکی _لابد خاله‌ای کسی_ تعریف می‌کرد که پروین خانم قبلا ازدواج کرده بوده و این شوهر دومشه _ما فکر می‌کردیم لابد برای اینکه بچه هاش رو خورده (حداقل جیگرشون رو)_ اما مامان می‌گفت که با اینکه عاشق شوهرش بوده، اما چون بچه دار نمی‌شده مادرشوهرش مجبورشون کرده که طلاق بگیرند در حالی که تا آخرین لحظه دستشون تو دست هم بوده و گریه می‌کردن_ما فکر می‌کردیم لابد خدا یه چیزی می‌دونسته! _... بعد آمده با این آقا صالح که دو تا هم دختر از زن قبلیش داشته ازدواج کرده _یعنی فقط یه نقش زن بابا بودن کم داشت تا ما عینش رو از تو کارتون سیندرلا و سفیدبرفی بازسازی کنیم_ اما باز داستان مامان فرق داشت:  مثل گل این بچه‌ها رو بزرگ کرده و خیلی بهشون رسیده _ما که باور نمی‌کردیم تازه کی تا حالا خونشون رو دیده بود_ لابد همه وقتایی که بچه‌های تو کوچه و همسایه رو دعوا می‌کرده، دخترا داشتن ظرف و رخت می‌شستن و غذا درست می‌کردن!....... بعد مامان ادامه می‌داد که: اما از اونجایی که خواست خدا بوده بچه دار می‌شه اونم دو تا پسر_ بعد ما فکر می‌کردیم خب لابد چون شوهرش خیلییی گنده است، خدا فکر کرده که مواظب بچه‌ها هست تا نخوردتشون_ اما توی اون خونواده ما کم کم جرات پیدا کردیم تا با علی اکبر داداش بزرگه علی اصغر، دوست بشیم!...  _اگه یه پسر دیگه داشت نمی‌دونم اسم وسطی رو چی می‌ذاشت؛ _ اما اون موقع‌ها ما فکر می‌کردیم این بدبختا اسمشون به کربلایی که توش زندگی می‌کنن می‌خوره_ شروعش رو یادم نیست از کجا بود اما ما با هم خیلی خوب بودیم البته یک معاشرت کاملا یک طرفه داشتیم، یعنی فقط اون میامد خونمون، یه پسر لاغر_بر خلاف مامان باباش _ و کاملا آروم... و یه عالمه مهربون... تا اونجایی که یادمه اوایل هی نگاش می‌کردم ببینم رو دستش جای گازی، سوختگی چیزی هست، من همین الان هم نمی‌دونم جیگر دقیقا کجاست اما فکر می‌کردم هرچی باشه مامانش احتمالا بدونه: اگه جیگر آدمی رو دربیاره و بخوره دیگه حتی نمی‌شه به بیمارستان رسوندش و گذاشت سرجاش،.... اما علی اکبر سالم بود خیلی هم باهوش، اما یه معلمی داشتن که عین خر بهشون مشق می‌داد و مامانم هم هر بار خوشحال می‌شد که خودش رو کشته که منو برده تا یه محله اونور‌تر ثبت نام کرده که مدرسه خوبیه....مثلا !!!... خلاصه من جدول ضرب رو پیش پیش و با نوشتن جدول ضرب‌های علی اکبر یاد می‌گرفتم از بس که باید هر روز چند بار جدول می‌کشید و می‌نوشت و من جاش می‌نوشتم که حداقل کمی از بدبختی‌های خونش کم بشه،

.....

دو . همچنان ۷_۸ ساله‌ام منهای حیات، یه باغچه‌ای هم جلوی خونه داشتیم که تابستونا عشق می‌کردیم که بعد از آب دادن باغچه بریم تو کوچه و اون درخت‌ها رو هم آب بدیم، شلنگ به دست تو کوچه داشتم باغچه بیرون رو آب می‌دادم که مامان هم آمد تو کوچه....... همون موقع پروین خانم هم از در خونشون آمد بیرون، مامان رو که دید از اون طرف خیابون دادی کشید و یه تکونی به هیکلش داد و با همون سبک خاص خودش آمد سمت خونه ما..... من باورم نمی‌شد که تو همچین موقعیتی قرار گرفتم و قراره پروین خانم تا این حد بهم نزدیک بشه، از طرفی مامان رو هم نمی‌تونستم کاری کنم که محو بشه بلکه اونم بیخیال بشه و نیاد این سمت خیابون، شلنگ رو هم حاضر نبودم ول کنم، اونم شروع کرد خطابه‌اش رو سر دادن که: کی گفته تو باغچه آب بدی و..... همینطوری الکی شروع کرد به شوخی دعوا کردن و داد زدن! _که این رو الان می‌فهمم و به نظرم خیلی هم مسخره بوده_ ، یه لحظه دیدم انقدر دیر شده که نمی‌تونم برگردم تو خونه، شلنگم با فشار زیاد تو دستم، مامانم هم فاصله‌اش با من زیاد، اونم هر لحظه داشت نزدیک‌تر می‌شد؛ اولین و تنها کاری که به ذهنم می‌رسید انجام دادم. البته اولش مردد بودم ولی بعدش فکر اینکه برای نیما هم تعریف می‌کنم و دلش خنک می‌شه مطمئنم کرد و.... البته علی هم ته ذهنم بود .............. شلنگ آب رو گرفتم روش، چنان غافلگیر شده بود که هیچ عکس العملی نمی‌تونست نشون بده، منم بیخیال نمی‌شدم، بعد از چند لحظه صدای مامانم درآمد که این چه کاریه و....... اونم نه تنها برنگشت که باحالتی بین خنده و شوک و شکایت و... از وسط کوچه ادامه داد راهش رو به سمت ما، منم تا جایی که می‌شد شلنگ رو ول نکردم اما وقتی دیگه داشت خیلی نزدیک می‌شد، شلنگ رو انداختم زمین و با تمام سرعتی که می‌تونستم یه نفس همه حیاط و پله‌ها رو دویدم تا خرپشته و از پنجره کوچیک اون بالا نگاه کردم که چی می‌شه، در حالی که واقعا از ترس همراه با دل خنکی می‌لرزیدم، نیما هم که منو دوان دوان دیده بود هی می‌پرسید چی شده و دنبال من میدوید، پشت پنجره داستان رو براش تعریف کردم اونم شوکه، هم می‌خواست یه عالمه بخنده و شادی کنه، هم داشت از ترس سکته می‌کرد، گفتیم تموم شد دیگه... ما رو واقعا عین سگ می‌کشه... اگرم دستش به ما نرسه چون بابامون آدم قوییه... لااقل علی اکبر رو چون دوست منه می‌کشه...

اما هیچکدوم از این اتفاقات نیفتاد و اونم گویا خنده‌اش گرفته بود احتمالا و برگشت بود خونه که لباس هاش رو عوض کنه، اما همون شد، دیگه با ما و هیچ کدوم از بچه‌های همسایه بدرفتاری نکرد،...

سه. دیگه ۷_۸ ساله نیستم _طبیعتا_ و دارم جارو برقی می‌کشم _اینم طبیعتا_ که سعی می‌کنم با لوله جارو برقی یه جوری موقع جارو، به ریشه‌های فرش هم نظم بدم، یهو یادم میفته به پروین خانم که همیشه می‌گفت برو ریشه‌های فرش رو بزن تو _ و طبیعتا مامان گیر ریشه فرش نبود و ما در میرفتیم از زیرش_اما یهو نگران علی اکبر شدم، که البته بلافاصله یادم آمد که بی‌دلیله و طبیعتا مامانش خودش یا برادرش رو نخورده و حتما تا حالا گذاشته که خواهراش هم با پسر پادشاه ازدواج کنن، اما یهو فکر کردم که فیسبوک خوبه حداقل من رو از نگرانی درمیاره :)

.........

چهار. تو مترو نشستیم که بهش می‌گم خب حالا که بزرگ شدی_یازده سال می‌تونه عمری باشه بالاخره_ تا چند وقت می‌تونی دور از خونتون باشی و پیش ما بمونی؟... بدون فکر و تردید می‌گه یک ماه _معرفتم معرفت‌های قدیم _....

_جدا؟

_آره با این ارتباطات مجازی می‌تونم.... بدون اینترنت و تلفن دو هفته!... خب بچه‌ای که مامان و باباش توی گروه چت وایبر تولدش رو بهش تبریک گفتند لابد تاب دلتنگیش هم بالاست،....

بعد می‌گم نکنه این از من عاقل‌تر باشه که حتما هست، خب با یه حساب سر انگشتی اگر کمی هم _حالا اگر نگیم نصف_ از دلتنگی آدم کم کنه پس باید فعال بشم در این دنیای دوست نداشتانهٔ مجازی.....

+......

مردی که بیشتر از یک قرن داشت ...

اگه کسی تجربهٔ زندگی توی یه خونهٔ قدیمی رو داشته باشه که دو سه برابر سنش عمر داره با درخت‌های کاجی که ۷۰ ساله است، یه جوری یه خوفی رو تجربه می‌کنه، یه حس عجیبی که آدم با خودش می‌گه اوووه این درخت‌ها و این آجر‌ها چقدر سنشون بیشتر از ماست و اینکه چقدر ما عمرمون کوتاهه وچقدر فانی هستیم، حالا اضافه کن که این وسط یه بچه‌ای هم نه بذاره و نه برداره بگه: نیکا فکرش رو بکن ۵۰ سال دیگه هیچکدوم از شما‌ها نیستین، بعد فکر می‌کنی یعنی مطمئن می‌شی که این فرشته مرگی که سرخوشانه دور ما می‌چرخه رسما شوخیش گرفته، وگرنه چه دلیلی داره که مایی که همینجور کم و بیش به فکر مرگیم رو اینطوری متذکر بشه.....
بعد آدم فکر می‌کنه که راست می‌گه..... ته ته عمره آدم خوبه خوب؛ ۸۰ سال..... خیرش رو ببینی...
--------
هر بار می‌گه‌ای بابا این پروژه‌های ناتمام‌ای وای از این ناتمامی...
هر بار با دوستم می‌شینیم و تا نصفه شب می‌شمریم از همه کارهای ناتمومی که گذاشتم و نصفه مونده که مونده... انقدر که شبیه این کاسه سفالی‌های توی موزه.... که همچین عتیقه بودنشون به نصفه بودنش می‌چربه که انگار از اول هم قرار بوده نصفه باشند،
بعد تیکه بعدی شمردن عوامل موثر بر نصفه ماندن پروژه‌های مختلفه و..... همینطور الی آخر..... هر چند وقت یه بار هم تذکر می‌ده که نیکا حواست هست..... اینی که داری ازش حرف می‌زنی یه کار دیگست‌ها......... یه کار جدید!.....
انقدر که کارم شده تموم کردن یه کار، یه پروژه.... یه مطالعه....
--------
خیلی سواد ریاضی نمی‌خواد اصلا همین که گوشیت رو دربیاری و بزنی تو ماشین حساب معلومه:
«ممم.... مثلا یه چهار سال این اواخر، یه پونزده سال اونطرف یه نوزده سال رو هم که تازه رو دستم مونده، یه چهل پنجاه تا هم که بزن به حساب روزای یومیه _حالا گیریم نصفه‌اش رو با هوشیاری و مستی تموم کرده باشم_ خیرش رو ببینی سر جمع بزن ۲۷ سال یومیه ناتمام، سیاست...‌ای بابا اون که پدر و مادر نداره، کدوم آدمی رو دیدی که پروژه‌های سیاسیش به انتها رسیده باشه اصن ته نداره لامصب......... خب آره آره نه اینکه به لحاظ فکری به تهش نرسیده باشم و تهش و خودش رو بالا نیاورده باشم.... نه نقل این حرفا نیست.... هر روز که می‌گذره بیشتر می‌فهمم ولی می‌دونی که این لامصبا هنوز هم حرفشون خریدار داره، اصن نگاه کن تو این دانشگاه‌ها بین این دانشجوهای روشنفکر هنوز حرف و بحثش هست.. خب پس این یکی هم هنوز نیمه تمومه......... هنوز ناتمومه......... نه اشتباه نکن من از هر فرصتی برای نقد کردنشون استفاده می‌کنم..... اوووه حساب کن از ۱۵ سالگی تا حالا.....»
خب می‌زنم تو ماشین حساب: ۴+۱۵+۱۹+۲۵+۳۰ با اغماض سرجمع  گردش کنی ۹۵ سالی می‌شه... ۹۵ سال پروژه ناتمام اونم برای یه آدم تو نصفه راه؟!......... مگه می‌شه!!!... خب که چی... لابد تا حالا باید دیوونه شده باشه، خب از کجا معلوم که نباشه، نه لابد یه جای کار می‌لنگه، آره همینه یه جای محاسبه‌ام ایراد داره، شاید محاسبات اون؛ خب پس حتما تعریف ناتموم یه چیز دیگه است وگرنه که آدم فرسوده می‌شه، به نظرم فکر می‌کنم هر پروژه‌ای دقیقا همون جایی که فکر می‌کنیم داریم همه تلاشمون رو می‌کنیم؛ درسته و اصلا همونجا تموم شده است و هر جایی که هی دو دو تا چهارتا کردیم که من که هر کاری از دستم برمیامده پس چرا اینطوری شد؟!، و هر جایی که وسط همه گیر و گورا یه نفس عمیق کشیدیم که خب دیگه کاری از دستم برنمیاد غیر از فلان کار یا...... یعنی پرونده‌اش بسته شده،
که اگه نبندیم همه پرونده‌های باز رو؛ زندگیمون به فنا می‌ره، که شاید اوایل بکشیم همه رو با هم ولی از یه جایی به بعد که پرونده‌ها بیشتر و جدی ترند، باید یه چیزی مثل شورای حل اختلاف تشکیل داد و تمومش کرد و..... همه اون لحظاتی که تو کمای کار قبلیم یعنی از کیسه پرونده‌های بعدیمون می‌ره...... حالا تو بگو باب هر طلوع خورشید شگفت زده می‌شم و متعجب و با هر صبحی فکر می‌کنم که انگار که امروز دنیا تموم می‌شه و انقدر زنده‌ام که انگار تا آخر دنیا هستم..... پس چرا باید انقدر بد باشم که حوصله قلم گوشی رو هم نداشته باشم....
-------

تو تنها نیستی.... حتی به زور

 

"آدم چه دیر می‌فهمد. من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتا"*

چند وقتیه که توی سرم می‌چرخی، خودت و تنهاییات و تئوریهات و دغدغه هات...
تو و یه عالمه کلمه، نمی‌تونم کلمه کلییدی رو پیدا کنم یا یه جمله‌ای که حرفم رو برسونه، نمیدونم شاید اگه همون موقع که از دستت متعجب بودم یه ایمیل بلند بالا می‌نوشتم، رسونده بودم لپ مطلب رو، اما بر خلاف ظاهر جیغ جیغو و شلوغم احتمالا بدونی که حرفم نمیاد، یعنی ور می‌زنم اما همون موقع که باید بگم چی می‌گم نه تنها سکوت می‌کنم که اصلا خودم رو هم از انظار گم و گور می‌کنم... چرا؟ لابد می‌ترسم....... از چی؟ لابد به قول اون دوست جامعه شناسم از بد فهمیده شدن... من حرف‌ها رو می‌ذارم توی بغچه‌ام انقدر که می‌شه شبیه این پارچه‌هایی که سوغاتی مکه‌ای جاییه و همه حداقل یه قواره‌اش رو دارند و بعد سی سال نه می‌دوزند و نه دیگه دوختنیه... نه دور انداختنی...

بعد بلافاصله یاد اون داستانای صوفیانه‌ای که بچه بودیم و مامان برامون تعریف می‌کردم می‌فتم مخصوصا یکیش که البته دقیقش یادم نیست اما داستان دو تا زاهد بود که اولی ۴۰ سال تو کوه ریاضت و تنهایی کشیده بود و صاحب کرامات شده بود و بالاخره بعد از مدت‌ها میاد توی شهر و میره دم مغازه اون یکی که همه اون سال‌ها در کنار عبادت، دکان زرگری هم داشت... بعد می‌گه‌:::!" ای غافل چه نشستی !! در مال و حرص دنیا غرقی و من از دنیا بریدم و کنج تنهایی و عزلت گزیدم؛ بعد نگاه می‌کنه به یه سبد و اون سبد می‌ره روی هوا و همونطور می‌میونه....! تو همین وسط مسطا یه خانم خوش تیپی از راه می‌رسه و نگاه شیخ غافل می‌شه و سبد در حال افتادنه که زرگر سر بر می‌گردونه و سبد رو با نگاه بین زمین و هوا نگه می‌داره و بهش می‌گه: عبادتی که به یک نگاه بر باد بره فایده نداره و مهم اینه که آدم در میان خلق باشه و با خدا باشه. خلاصه از این حرفا _میتونستم این حکایت رو دقیقش رو از مامان بپرسم و یا حتی اصلش رو بیارم ولی من همین شکلیش میامد تو ذهنم_
خب حالا اینا چه ربطی داره؟........ هوم الان می‌فهمم که چرا با تو یا خیلی‌های دیگه حرف نمی‌زنم چون احتمالا همین جاهاش می‌پریدی وسط حرفم که خب که چی؟ نیکا! بس کن این حرفارو ، یعنی من آدم به دورم... ووووووو........ اوه تا من به غلط کردن و ... نمی‌رسیدم تو ول نمی‌کردی و منم ادامه می‌دادم و هیچی به هیچی. تهش هم به پیاده روی و بستنی خوری ختم می‌شد... والا...

بعدش خب به این فکر کردم که احتمالا تنهایی دو تا سر داره یعنی تنهایی لزوما با محبت دیدن و حمایت شدن و برآورده شدن انتظارات و توقعات، مخصوصا در مواقع سخت و بر زبان بودن بقیه بر آنچه ما را در دل است و فهمیده شدن بدون حرف زدن خلاصه نمی‌شه، بار‌ها ازت شنیدم که اوووه فلانی از پس تنها بودن برنیامده، از نظر تو فلانی  با من قابل مقایسه است؟ نه انصافا؟ و من هم هر بار جواب دادم: نه انصافا!
اما می‌دونی به این نتیجه رسیدم که از پس تنهایی برآمدن پیچیده‌تر از این حرفاست، پیچیده‌تر از استقلال مالی داشتن و فرا‌تر از اینکه کسی نباشه یا اصلا نیازی نباشه که با آدم بیاد دکتر یا چمیدونم مثلا تعمیرات خونه رو انجام بده یا آدم بتونه تا اون سر دنیا تنها بره و تازه بر هم بگرده وسط سیاره تنهایی... به نظرم تنهایی و از پس تنهایی برآمدن چیزیه که آدم باید برآیندش رو حساب کنه، یعنی چی؟ خب از برکات نوشتن اینه که آدم می‌تونه تا آخر دنیا توضیح بده... یعنی همون قدر که بی‌نیازیت از آدمهای پیرامونت اهمیت داره، بی‌نیازی اطرافیان هم مهمه، اون وقت اینطوریه که به نظرم آدم‌ها به سمت تنهایی میل می‌کنند اما هرگز بهش نمی‌رسند، اینطوریه که ما هر چی هم که تنهای تنها باشیم اما باز هم به دیگران کمک می‌کنیم به دیگرانی که حتی شاید مطمئن باشیم که جبرانی در کار نیست و یا برای بار آخرِ که میبینیمشون.... چرا؟ برای اینکه تنها نمونیم، حتی وقتی که جامون رو توی مترو به خانم مسنی می‌دیم؛ داریم دخلمون رو پر می‌کنیم، اما تنهایی که مثل نیروی گریز از مرکز ما رو پرت کرده باشه یه گوشه‌ای یا... کجا به کار ما میاد و ما از پسش برآمدیم!...
همینطوریاست که الان مدتیه به سوالت و به جوابم مشکوک شدم، یعنی به نظرم آدمهای کمتر تنها اما بیشتر وسط گود؛ بهتر از پس تنهاییشون برآمدن….. آدمهایی که انقدر ازشون مونده و از خودشون گذاشتن که هنوز می‌تونند بخشی از روزگارشون رو بدون اینکه انتظار داشته باشند  به اشتراک بذارند و در عوض چند روزی رو در مواقع لزوم  دریافت کنند.

*سهراب سپهری

 نقاشی: Marina Harris

 

یه عالمه غزلِ بی تو

برای همه روزهایی که نیامدم، همه روزهایی که تو روی مبلت رو به تلویزیون نشسته بودی و من نیامدم و تو تنهایی حافظ خوندی،..... برای همه روزهایی که قرار بود راجع به شعر ابن سینا حرف بزنیم ، که  بگی که بالاخره این شعر منسوب بهش رو سروده یا نه ، همه روزهایی که میشد توی یه فرصت مغتنم و وقت بیشتری کلمه به کلمه شعر ها رو معنی کنی و توضیح بدی،..... راجع به تاریخ اسلام بگی و بعدم چاراتا حرف به همشون بزنی،...... برای همه روزهایی که فهمیدم همه اینها بهانه بود، بهانه با هم بودن و با تو بودن،... بهانه پُر شدن تنهایی تو... دلگشایی ما، همه روزهایی که میتونستم بیام و نیامدم ، همه روزهایی که میخواستی باشم و نبودم، همه گِلِه هات ، همه پیغام های دلتنگیت، همه خوشحالی های دیدارت، همه شب هایی که همه دور هم بودیم و تو خوشبخت ترین و خوشحال ترین مرد دنیا ...

برای اون روزی که من زنگ زده بودم که بیام پیشت و تو تا برسی به گوشی قطع کرده بودم..... که نیستی لابد و تو بودی و من نیامدم که با دلخوری گفتی: "من همیشه هستم ، همیشه"  و من احمق فکر میکردم راست میگی... که همیشه هستی ... اما نبودی... که نیستی...، برای همه روزها و سالهایی که تو دیالیز میشدی و من حتی آخرش نفهمیدم که چندشنبه ها میری ! که اون روز خونه بودی و حال نداشتی حتما که تا گوشی برسی،...که اصلا لازم نبود زنگ بزنم،فقط باید میامدم..... برای همه روزهایی که گوشی رو نزدیکت گذاشتی تا شاید من زنگ بزنم و من نزدم،... برای همه غزل غزل حافظی که با هم نخوندیم، برای همه خاطرات و عکسهای انبوهی که با هم دوره نکردیم! ... برای روزهایی که فکر میکردم برمیگردی از بیمارستان و نیامدم .... تا برای همیشه فرصت بغل کردنت رو....._ که دیگه همه ی تن نحیفت توی حلقه دست هام جا میشد_ از دستم بره ... لبخند و تشکرهمیشگی و شادیت  حتی...

راست میگن که هیچ چیزی در این دنیا از بین نمیره و فقط صورتش عوض میشه، ......راست میگن..... این روزها،همه دلتنگیهای تو ، دلتنگی های من ، انتظارهای تو، بی معرفتی های من ........همه تبدیل شده به یه عذاب  کشنده ....... همه با هم ... تبدیل شده به حسرت ......و طنین صدای تو که همیشه هست و به هیچی تبدیل شدنی نیست...

برای همه اون روزها..... حسرت به دل و شرمنده ام.....