همیشه یکی هست که مطمئنه ...... یا باید باشه ...
دارم از جلوی تلویزیون رد میشم ، که یک شبکه اونوری داره فیلم Heartbreaker رو نشون میده ، البته دقیقه های آخرشه.
فیلم رو قبلا دیدم، یه فیلم فرانسوی کمدی رمانتیک،فیلم محصول 2010 و داستانه یه مرد جوون به اسم الکسه(رومن دوریس) که همراه خواهر و شوهر خواهرش، یه شرکت عجیب دارند و کارشون اینه که سراغ زنهایی میرند که در رابطه های به درد نخوری هستند و با گرفتن پول های کلان مثلا از طرف خانواده دختر ، کاری میکنند که دختره عاشق الکس و بیخیال نامزدش بشه و بعد هم الکس، از زندگیه دختره میاد بیرون ، تا اینکه طبق یک کلیشه، بالاخره دل خودش واقعا یه جایی گیر میکنه ، یه دختر خیلی خرپولی که با یه پسر خر پول دیگه نامزده و قراره به زودی ازدواج کنند و اتفاقا پسره هیچ مشکلی هم حداقل در ظاهر نداره و دختره هم اصلا عاشق الکس نمیشه !
اما اینا هیچی، چیزی که به نظرم جالب آمد، اطمینان پدر دختر از این موضوعه که نمیخواد دخترش با اون پسر ازدواج کنه ... و تا آخر هم لحظه ای اطمینانش رو از دست نمیده . روز عروسی و توی مراسم ، وقتی دست در دست دخترش دارند میرند به سمت کشیش، به دخترش که حالا فهمیده ،پدرش با الکس قرارداد بسته بوده میگه که الکس پول رو نگرفته و اگر نظرت عوض شده یه ماشین با سوئیچ دم دره ، دختره هم قدم های آخر تا پیش کشیش رو نمیره و برمیگرده سمت ماشین که بره به الکس برسه ، اون چند دقیقه که به همین جاهای فیلم رسیده بودم دیدم قهرمان نقش اول این فیلم بازاری، هیچکسی غیر از پدره نبوده ، چون فقط اون آدم مطمئن و مومن داستان بوده !
بعد فکر کردم همه چیزهایی که حیاتش ادامه پیدا میکنه ، ممکنه خیلی دلایل متعدد داشته باشه اما یک دلیل مهم داره و اونم این که یه نفر اون وسط مطمئنه ، دقیقا ستون هر اتفاقی اطمینان و ایمانه بدون لحظه ای تردید ! تا بالاخره انفجاره _یا هر چیز دیگه ای اتفاق بیفته_
مثلا توی همه انقلاب هایی که در پروسه کوتاه یا طولانی اتفاق افتاده یک نفر ایمان داشته و مطمئن بوده ، حداقل یک نفر یا توی آش شله قلم کاری مثل ایران از هر گروه و طیفی یک نفر مطمئن بوده ! بعد یکی از بقیه مطمئن ها مطمئن تر بوده ! ..... گیرم که همه چی حول اطمینانه شکل گرفته باشه ، لابد یه اصالت اولیه ای داشته !
مثلا یه دوستی داشتم که مطمئن بود! واقعا توی زندگیش به چندتا چیز مطئن بود، اینکه همه دارند بر علیه اش توطئه میکنند ، اینکه اگر جایی نباشه لابد بقیه راجع به اون حرف میزنند ، اینکه به آدمهایی نیاز داره که مطلقا حمایتش کنند؛ اما شاه کلید اطمینانش این بود که از همه به نفع و برای خودش مطالبه کنه ! مطلقه مطلق!...........خب اطمینانش مثل چسبیدن به یه قایق بادی وسط یه اقیانوس متلاطم بود، اما ول نکرد و ول نمیکرد! هراز گاهی به یه جزیره ای هم میرسید و نفسی تازه میکرد اما چون مطمئن بود که مطمئن نیست باز نابسمان میشد ! دیگه این مدت بستگی به وسعت جزیره داشت ..... بعد خب مطالبه ی مطلق معنی دار کجا میتونه شکل بگیره ؟ یا در رابطه مادر فرزندی یا عاشقی چپکی(در واقع خلاف بخشش مطلق عاشقی)_حداقل در فضای ذهنی مطلق گیرنده ی دوست من_ مامانش که نبود ، موند یه زوج که با زوجه بشند یک تیم کامل! اما اطمینانش رو گیرندگی داشت و هنوز هم داره ! حداقل من اینطوری راجع بهش فکر میکنم......... یعنی ته مزخرف ترین اطمینان هایی مثل این هم، ساحل داره گیرم که موقتی و کوفتی!
بعد فکر میکنم که خب چرا سنگ توی این دنیا روی سنگ بند میشه ! چرا این دنیای کثافت تموم نمیشه ! هر بار که این همه جنگ و قتل عام و ..... اتفاق میفته ! همه میگن اه خدا هم شورش رو در آورده ! چرا تمومش نمیکنه!؟ _لااقل من یکی خیلی میگم_.....
بعد از همون سکانس عروسیه اون فیلمه فهمییدم_یعنی بی ربط تر از این نمیشد_ که این دنیا برای این نمیپاشه و تموم نمیشه ! که یکی مطمئنه ! یعنی یه خدایی هست که مطمئنه به خلقت و محکم هم سر جاش وایستاده و هیچ رقمه کوتاه نمیاد !... یه خدای خونسرد طفلکی، که هر وقت هم پیش آمده و فرصت شده ، گفته که من مطمئنم تو هم ایمان بیار !.....
بعد اِشل کوچیکترش میشه اینکه یه عده ای هم مطمئنن که باید مثل آدم زندگی کنند و بعد این اطمینانه مثل یک زنجیر وصل میشه به مطمئنه اصل کاری .....
-----
امروز یه دوستی زنگ زد که میشه دوربینت رو قرض بگیرم ، بعد یه سری توضیح داد که دوربین رو برای چی میخواد منم دورم شلوغ بود کنجکاوم نبودم، دیگه نشنیدم چی میگه ، فقط فهمیدم چندبار اسم دوست پسرش رو آورد. شب آمد دوربین رو ببره _همسایه ایم اتفاقا_ وقتی آمد شاد و پر انرژی_بعد از 7 ساعت که تو جاده بود و تازه رسیده بود تهران_ کلی تشکر کرد از طرز کارش پرسید ! ... گفت آخه برای فیلم برداری هم میخوام ! بعد توضیح داد که: برای دوست پسرش، بلیط پرواز با پاراگلایدر گرفته به خودشم نگفته فردا میخواد سورپرایزش کنه!!
گفتم: آخی خب حالا بچه مردم ترس از ارتفاع نداشته باشه بمیره وسط آسمون ! گفت: نه بابا دوست داره ! میگم: حالا چرا شنبه ؟! روز قحطه ؟ .....بعد چشاش برقی زد و با خوشی گفت: آخه فردا ولنتاینه !از یه ماه قبل رزرو کردم؛ ... انقدر به نظرم حس و حالش قشنگ بود که کلی و احتمالا بیشتر از اون من ذوق مرگ شدم و فکر کنم n بار هم گفتم: وای چه خوب، خوش بگذره ! کاری از دست من برنمیاد؟....انقدر اینو مطمئن گفتم که یه کم فکر کرد و دید نه کاری از دستم برنمیاد ، حتی کلی فکر کردم آخر شبی چی دارم تو خونه که بتونم کادو بدم بهشون که فردا شادتر باشند !و البته که مطمئن بود، انقدر که تو آسمونا سیر میکرد... و فکر کنم کاملا جنس اطمینانش با اون دوستم فرق داشت و لابد همه سرخوشی عشق ، به مطمئن بودنشه.....
------
پدر دوستم مهربون بود، انقدر که امروز ، توی عکس قاب کرده مراسم ختمش هم معلوم بود، ازون آدمها که یه جورِ مهربونی آرومند!... دوستم پاشیده بود، یه جور بدی ، یه جور آروم اما خیلی عمیق؛ انقدر که میتونست به روی خودش نیاره...
بعد به اون یکی دوستم میگم ، کاش میشد آدم ها رو قاب کرد، ... داستان فوت پدرش لااقل برای من تکراری بود،... ناراحتی قلبی نداشت، ولی بعد از عمل ایست قلبی کرده بود، جوری میگفت "مشکل قلبی نداشت" ، که فقط باید این جمله رو خود واقعی آدم به دکترا و پرستارهایی که دارند پدرش رو احیا میکنند گفته باشه، اونم به التماس، تا بدونه تا کجاها آدم میسوزه !... پدر من برگشته بود و پدر اون نه ،به همین بهت آوری و عجیبی، نمیشه آدم ها رو نمیشه قاب کرد و این عدم اطمینان میاره ! .....
------
گیرم که ولنتیاین جشن غربی ها باشه ، با این بهت آوری دنیا ، حداقل یه روز درمیون باید ولنتاین اعلام کنند حالا ورژن هر جایی که بود بود!