زنی از صحرای کالاهاری در بیمارستان.....
اما اینکه همراهِ مریض باشی یه داستان دیگه است، اونم تو بخش زنان و کودکان که همه میخوان به داد هم برسن یا شایدم نرسن!
تازه کاناپه رو باز کردم و ملافه و.... و لپ تاپم رو روشن کردم که یهو میاد تو، مطمئنم اولین باره که میبینمش!
سلام..... ااا لپ تاپ آوردی!
من خیره و متعجب:..... بله!
_آها!........... میاد و میشینه لبه صندلی که حالا مثلا تخت شده! _ بدون اینکه من چیزی بگم _خودش میگه:
_خب مامانته که مریضه ؟....... نه............ آها.پس خاله ته.... چه خواهرزاده خوبی آفرین آفرین چه خاله خوش شانسی! من بچهام عمل هفتمشه:
_آخی........
_این دفعه برای زانوش آمده!
با توجه به تجربیات چند روزهام میگم: زانوش انحراف داره؟
_آره....... آره..............
_ پس حسابی تو خرج افتادین تا حالا!....
روسری رو از سرش برمیداره، موهای مصری مشکی و خوشگلی داره، دست میکنه توی موهاش و میگه: آره.... به تعداد موهای سرم خرجش کردم تا حالا.
یه تخمینی میزنم و میگم: فکر کنم ۳۰ تومن هزینه کردین تا حالا.
_نه نه حدود ۱۴ تومن با این عمل.
خب دیگه چی باید بگم حرفی ندارم باهاش بزنم، ولی دوست داره به مکالمه ادامه بدیم، حوصله ندارم، وسط چیز خوندنم رسیده، اما دلم نمیاد، جواب رو میدونم، اما میپرسم: اهل تهرانید؟
«نه نه از قم میایم،...... خب حداقل من تواناییش رو دارم که تا صبح یه سری سوال بپرسم که حال کنه یا حدس بزنم........ میگم خب برید خونه کلی دید و بازید دارید، حسابی سرتون شلوغ میشه!.......... _آره میان اما من اهل پذیرایی نیستم، یه چایی میدم اونم بیعجله اونم اگر فرصت شد و کتری جوش آمد. اونم یه دونه لیوانی بیشتر نمیارم که دو تا نشه چون تهشم دیگه ۴ تا قند بیشتر که نمیخورند شایدم کمتر! اگه دیگه خیلی دست پر آمده بودند یه وقتایی میوه میذارم، وگرنه برای چی میوه به این گرونی رو باید بذارم جلوی مهمونی که دوتا بستنی برای بچهام نگرفته!.... میدونی دو کیلو میوه میشه ده تومن!...............
اما برای برادر شوهرام میوه میذارم، چون همیشه دست پر میان، تازه ما نیسان داریم اونا با پژو و سمند میان دنبال ما، بچه عقب میخوابه و منم جلو میشینم و شوهرم هم با نیسان از عقب میاد........ آخه میدونی نیسان داریم، تازه هر وقت میریم خونشون هر چی دارند میارند برای ما، مگه شوخیه، به قول خودت میدونی الان یه خورشت چند درمیاد_هی فکر میکنم من چیزی نگفتم_... اصلا فکر کن یه نیمرو ساده، دو تا تخم مرغ ۳۵۰ تومن میشه هفتصد........... راستی میدونی که یه ذره ساندویچ بوفه بیمارستان ۴ تومنه!.... خب حالا ما کم خوراکیم من و تو سیر میشیم، اما بعضیا _صداش رو میاره پایین_ با دوتاش هم سیر نمیشن! نیمرو رو میگفتم، با روغن و نمک و نون همون ۴ تومن تموم میشه، برای همینه من برای برادر شوهرام و جاریام میوه میارم، میدونی اونا ۵۰ _۶۰ تومن که خرج ما میکنند، منم دو کیلو میوه میخرم، یهو میذارم جلوی ده دوازده نفر اینطوری میصرفه، جلوی دو نفر که نمیشه میوه به این گرونی گذاشت تازه اونا هم میخورند!....»
فکر میکنم لابد انقدر روزهای طولانی تو بیمارستان بوده که داره پرت و پلا میگه، اما کاملا جدیه...... با یه هیجانی گره روسریش رو سفت میکنه و میگه:
«اره الان مادرها به تازه عروسا میرسند، جاریم طبقه بالا ماست دیگه، به قول خودت، خونه خودشون نیستند که! همش خونه مادرهاند، اما یخچالش پر بود وقت عروسی. فقط یه کشو فریزرش رو تا کله، مامانش پیاز داغ کرد بود. تازه مرغ درسته پخته بودند و شکل عروس درآورده بودند..... آره بابا، رو بال هاش پرهای سفید گذاشته بودند، به قول خودت از این قرطی بازیهای شهری........ اونا بلدند.......... الویه هم بود، اما من گفتم میخوای چیکار این همه رو، ما زحمت کشیدیم درست کردیم یه ظرفش رو آورد خوردیم.......
مرغ که میدونی چنده؟...... من استخوناش رو میریزم تو خورشت ریز ریز میکنم که بخوریم،... برای بچهام خورشت رو جدا میکشم، خورشت خودمون رو استخون میریزم..... تازه بچهام که میخواد با جاریم صحبت کنه، آخه خیلی دوستش داره و میگه مهربونه، من تک میزنم اون زنگ میزنه!........ والا...»
همیجووور پشت هم داشت میگفت... و انقدر این حرفای عجیب رو عادی مطرح میکرد که فکر میکردی تو دل آفریقای در دو هزار سال پیش و صرفا برای بقا داره تلاش میکنه،.... آخرش گفت ساعت چنده، گفتم ۱۰....... باورش نمیشد، یک ساعت یه روند حرف زده بود.......... همش هم حول میوه و غذا،........ فردا صبح آمد، گفت: چه خبر؟.... من خسته و بیحوصله گفتم: کوتاهی میکنند توی عمل کردن و به تاخیر میندازند،..... گفت: ما که ده روز اینجاییم هنوز بچهام رو عمل نکردن، عوضش خوبه شام و ناهار و غذای مجانی میخوریم! انقدر درگیر غذا بود که واقعا فکر کرده بودم که حالا که ما غذای کوفتی بیمارستان رو نمیخوریم به جای پس دادن ببرم برای این خانمه......... با دیدنش احساس «صحرای کالاهاری» بهم دست میداد، تصور میکردم...... با اون موهای مشکیش....... مثلا سر دسته شکارچیان قوم «بوشمن» باشه، و از کله صبح تا هزارها ساعت بعد توی صحرا به دنبال جمع کردن و انبار کردن غذا و البته رنگ پوستش چند صد درجه روشنتر از آفریقاییها بود....