یک_ ما حضورا تشریف نداریم اما از روایت‌های عدیده می‌توان مشاهده ساخت:

مرد حدودای شب یا عصر یا چمیدونم هر وقتی، می‌رسه خونه، زنگ در رو می‌زنه _علی رغم اینکه کلید داره_ زن در حالی که خسته است و فرسوده است و یه چیزی هم روی گاز یا توی فر در حال سوختن و جوشیدن و پختنه، در رو همراه سلام ،باز می‌کنه و با خوشرویی می‌گه: خسته نباشی، مرد مثلا انقدر خسته است که جواب درست و حسابی هم نمی‌ده چون ممکنه بمیره از خستگی، همینطوری ولو می‌شه روی مبل جلوی تلویزیون، کنترل رو می‌گیره دستش، این کانال به اون کانال، چون نمیتونه همه طلب های بانک های جهانی از همدیگه رو وصول کنه در نتیجه به چای همسر به حالت ناراضی ، بسنده می‌کنه، بعد یه بچه‌ای چیزی سرش رو از اتاق میاره بیرون که بره دستشویی و همینطور که یه سلامی پرت می‌کنه ،در دستشویی رو محکم می‌زنه به هم، شام رو زود می‌خوردند از بس آقا خسته است، انقدر که ممکنه بمیره، ساعت ۱۰ شب زن کیسه به دست داره در آپارتمان رو باز می‌کنه که آشغال‌ها رو بذاره دم در، مرد می‌گه: رفتی پایین اون ماشین _مثلا قرمزه_ که توی پارکینگه رو هم ببین امروز خریدم _ اینو یه جوری خونسرد و بی‌تفاوت می‌گه که انگار نه انگار که یک سال، همگی و خانوادگی،  آسفالت شدن  تا اون ماشین خریده بشه،... _ می‌خواد کم نیاره لابد،_ زن خسته و شوکه! کیسه به دست تو چارچوب در میمونه... خسته است اما نه انقدر که بمیره چون مگه زن هم از خستگی می‌میره!؟ پس نمی‌میره، لبخنده ماسیده‌اش رو جمع می‌کنه و یه جوری که معلوم نباشه خیلی وا رفته می‌گه: «چه خوب مبارکه.»..... مرد کانال عوض می‌کنه، بچه همچنان در اتاقه تا دستشویی بعدی که یه شب بخیر هم پرت کنه سمت والدین محترم..... اما صبح قبل از مدرسه به پدرش تبریک خواهد گفت و جیغی، هواری تشکری هم حواله خواهد کرد،.....

زن باید خوشحال‌تر بود که نیست، مرد باید.....

زن باید یک بار ارزش افزوده بادمجان و لپه و رب و..... رو تا خورشت بادمجان شدن برای مرد محاسبه می‌کرد که نکرد..... باید هزینه پیک نیک خانوادگی و تا دیر وقت شب غذا پختن و جوجه خوابوندن برای جمعه رو با هزینه یه تور شسته رفته یک روزه برای سه نفر، مقایسه می‌کرد و می‌زد روی یخچال که نکرد........ مرد یک ماشین گنده رو به طرف زن پرت کرده بود لابد با غرور!

فردا در مدرسه بچه با پز خواهد گفت: بابام دیشب ماشین خریداااااا!

نتیجه عقلانی: بچه پسر است..... اول سلام.... و بعد شب بخیر و بعد‌تر‌ها دوستت دارم و بعدترهاترش... خونه و... پرت خواهد کرد به سمت مخاطب..... همین که داد نکشد و لیوان روی میز را پرت نکند:......... اوووه عجب مرد خوبی... دختره شانس آورده....

 دو_ ما در دانشگاه بودیم! هم دوره‌ای داشتیم اهل یکی از شهر مرزی، دختر خوبی بود و از ترم چهارم به بعد خرخون، به راحتی جلوی چشمان ناباور ما از یک استاد روانی درس تحقیق در عملیات هم گرفته بود ۱۹.....

یک شب دور هم نشسته بودیم... مِن و مِن کرد و گفت دارم شوهر می‌کنم! ما همه با هم:‌ها...!؟ یک «باید» ریز گفت و ادامه داد: بابام زنگ زد که بیا مراسم داریم، در منطقه‌ای که زندگی می‌کردن پدر و مادرش خفن پیشرفته بودند، یک لیسانس ادبیات برای پدر و لیسانس مدیریت برای مادر در اون شهر کوچیک، کم از PHD نداشت،... هرگز ندیده بودش و مات و مبهوت بود، ما کله‌مان داغ بود، شروع کردیم به خطابه و سخرانی و... البته بعدا فهمیدیم همش ضر مفت بوده و این سوال اساسا احمقانه‌ بوده که : مگه می‌شه؟....... «بله می‌شه همه چی می‌شه» این صدای تاریخ و جغرافیا بود که بعدن‌ها که یاد گرفتیم جای ضر زدن می‌شه سکوت هم کرد به گوشمان رسید...

طاهره رفت برای مراسم شال برون یا یه همچین چیزی چون..... پسره خواسته بود همین........... هیچ جای مراسم هم...  منتظر طاهره نشده بودند و کار‌ها پیش رفته بود به غیر از وقتی که دایی طاهره وسطش یهو گفته بود مخالفم!... همینطوری کشکی پرت کرده بود یه جمله‌ای رو، و طبق رسم، همه مرد‌ها باید رضایت می‌دادند وگرنه عروسی سر نمی‌گرفت، داماد خودش رو جمع کرده بود و رفته بود خدمت دایی و ضر ضر که راضی شو اونم راضی شده بود مراسم عقد که بی‌عروس نمی‌شد در نتیجه طاهره راهی شد!

کلی نقشه کشیدیم که چه غلطی می‌شه کرد تا قبل از مراسم رسمی پسره رو ببینه، تنها اطلاعاتی که داشت این بود که ۷ سال از طاهره ۲۱ ساله بزرگتره و فوق لیسانس علوم سیاسی داره و کارمند فرمانداری، فامیلیش رو هم تو حرفای باباش فهمیده بود،... خب تنها کاری که می‌تونست بکنه رو انجام داد، بدونه اینکه به خانواده‌اش بگه، یه روز زود‌تر راه افتاد سمت شهرشون، صبح مستقیم رفته بود فرمانداری_نه برای حرف زدن با پسره _ برای اینکه حداقل یواشکی ببینه آقای فلانی چه شکلیه! بعد رفته بود خونه!............ اون از کجا طاهره رو دیده بود؟............. یک روز در بانک دیده شده بود، از طرف آقای داماد تعقیب شده خونه یاد گرفته شده، آمار درآوره و مثل مرد! آمده خواستگاری یک دختر از یه مرد دیگه... بعد با مردای دیگه حرف زده شده و تهش هم یه تماس با طاهره!.......

حالا که طاهره یه بچه چهار ساله داره با مادر شوهری، سرشار از احساس مالکیت نه تنها روی پسرش که به متعلقات پسرش هم که‌‌ همان طاهره باشه.... و روزی n بار سر طاهره غر می‌زنه که چرا بچه‌ات پسر نشده، بر فرض که دست طاهره بود و به انتخاب اون، فکر نمی‌کنه که شوهرش چه تاجی به سرش زده که امپراطوریشون نباید منقرض بشه،..... لابد در مغزش عمیقا نشسته /نشوندن که مرد‌ها از بدو تولد سرورند و همه آدم‌ها نیاز به سرور و بزرگ‌تر دارند..... یعنی هر چی هم که طاهره بهینه سازی بلد بود، عمرا بتونه یکی از معادلات عوضی زندگیش رو بهینه که هیچی کمینه کنه!

همینجوریه که مردا همیشه هم که نگیم، اکثرا همه چی رو پرت می‌کنند که بسته به سطح و سواد و طبقه و درآمدشون می‌تونه متفاوت باشه، مثلا صبح زنگ می‌زنن که دو تومن بریز به حسابم شب بهت می‌گم، بعد شب با کمال افتخار و غرور و احساسِ من عالیم و نمونه‌ام! می‌گه: یه تور ۷ روزه «مراکش» خریدم،..... و خانمه در حالی که شوکه و متنفره بگه اون جایی که ما راجع بهش صحبت کرده بودیم «ساحل گوام» یا «تنگه بسفر» بوده.........

اینطوریاست... می‌تونن در سکوت، ساعت‌ها و مدت‌ها عقب گرد کنند و نشونه بگیرند. و بعد یه پرتابی انجام بدن که بیا ...... و ببین!