مردی که بیشتر از یک قرن داشت ...
اگه کسی تجربهٔ زندگی توی یه خونهٔ قدیمی رو داشته باشه که دو سه برابر سنش عمر داره با درختهای کاجی که ۷۰ ساله است، یه جوری یه خوفی رو تجربه میکنه، یه حس عجیبی که آدم با خودش میگه اوووه این درختها و این آجرها چقدر سنشون بیشتر از ماست و اینکه چقدر ما عمرمون کوتاهه وچقدر فانی هستیم، حالا اضافه کن که این وسط یه بچهای هم نه بذاره و نه برداره بگه: نیکا فکرش رو بکن ۵۰ سال دیگه هیچکدوم از شماها نیستین، بعد فکر میکنی یعنی مطمئن میشی که این فرشته مرگی که سرخوشانه دور ما میچرخه رسما شوخیش گرفته، وگرنه چه دلیلی داره که مایی که همینجور کم و بیش به فکر مرگیم رو اینطوری متذکر بشه.....
بعد آدم فکر میکنه که راست میگه..... ته ته عمره آدم خوبه خوب؛ ۸۰ سال..... خیرش رو ببینی...
--------
هر بار میگهای بابا این پروژههای ناتمامای وای از این ناتمامی...
هر بار با دوستم میشینیم و تا نصفه شب میشمریم از همه کارهای ناتمومی که گذاشتم و نصفه مونده که مونده... انقدر که شبیه این کاسه سفالیهای توی موزه.... که همچین عتیقه بودنشون به نصفه بودنش میچربه که انگار از اول هم قرار بوده نصفه باشند،
بعد تیکه بعدی شمردن عوامل موثر بر نصفه ماندن پروژههای مختلفه و..... همینطور الی آخر..... هر چند وقت یه بار هم تذکر میده که نیکا حواست هست..... اینی که داری ازش حرف میزنی یه کار دیگستها......... یه کار جدید!.....
انقدر که کارم شده تموم کردن یه کار، یه پروژه.... یه مطالعه....
--------
خیلی سواد ریاضی نمیخواد اصلا همین که گوشیت رو دربیاری و بزنی تو ماشین حساب معلومه:
«ممم.... مثلا یه چهار سال این اواخر، یه پونزده سال اونطرف یه نوزده سال رو هم که تازه رو دستم مونده، یه چهل پنجاه تا هم که بزن به حساب روزای یومیه _حالا گیریم نصفهاش رو با هوشیاری و مستی تموم کرده باشم_ خیرش رو ببینی سر جمع بزن ۲۷ سال یومیه ناتمام، سیاست...ای بابا اون که پدر و مادر نداره، کدوم آدمی رو دیدی که پروژههای سیاسیش به انتها رسیده باشه اصن ته نداره لامصب......... خب آره آره نه اینکه به لحاظ فکری به تهش نرسیده باشم و تهش و خودش رو بالا نیاورده باشم.... نه نقل این حرفا نیست.... هر روز که میگذره بیشتر میفهمم ولی میدونی که این لامصبا هنوز هم حرفشون خریدار داره، اصن نگاه کن تو این دانشگاهها بین این دانشجوهای روشنفکر هنوز حرف و بحثش هست.. خب پس این یکی هم هنوز نیمه تمومه......... هنوز ناتمومه......... نه اشتباه نکن من از هر فرصتی برای نقد کردنشون استفاده میکنم..... اوووه حساب کن از ۱۵ سالگی تا حالا.....»
خب میزنم تو ماشین حساب: ۴+۱۵+۱۹+۲۵+۳۰ با اغماض سرجمع گردش کنی ۹۵ سالی میشه... ۹۵ سال پروژه ناتمام اونم برای یه آدم تو نصفه راه؟!......... مگه میشه!!!... خب که چی... لابد تا حالا باید دیوونه شده باشه، خب از کجا معلوم که نباشه، نه لابد یه جای کار میلنگه، آره همینه یه جای محاسبهام ایراد داره، شاید محاسبات اون؛ خب پس حتما تعریف ناتموم یه چیز دیگه است وگرنه که آدم فرسوده میشه، به نظرم فکر میکنم هر پروژهای دقیقا همون جایی که فکر میکنیم داریم همه تلاشمون رو میکنیم؛ درسته و اصلا همونجا تموم شده است و هر جایی که هی دو دو تا چهارتا کردیم که من که هر کاری از دستم برمیامده پس چرا اینطوری شد؟!، و هر جایی که وسط همه گیر و گورا یه نفس عمیق کشیدیم که خب دیگه کاری از دستم برنمیاد غیر از فلان کار یا...... یعنی پروندهاش بسته شده،
که اگه نبندیم همه پروندههای باز رو؛ زندگیمون به فنا میره، که شاید اوایل بکشیم همه رو با هم ولی از یه جایی به بعد که پروندهها بیشتر و جدی ترند، باید یه چیزی مثل شورای حل اختلاف تشکیل داد و تمومش کرد و..... همه اون لحظاتی که تو کمای کار قبلیم یعنی از کیسه پروندههای بعدیمون میره...... حالا تو بگو باب هر طلوع خورشید شگفت زده میشم و متعجب و با هر صبحی فکر میکنم که انگار که امروز دنیا تموم میشه و انقدر زندهام که انگار تا آخر دنیا هستم..... پس چرا باید انقدر بد باشم که حوصله قلم گوشی رو هم نداشته باشم....
-------