تشکرانه..... بیرونی
اینکه مرگ از ما دوره همونقدر حرف درستیه که نزدیکیه مرگ به ما،
خب اینکه آدم هر لحظه ممکنه بمیره باعث میشه که به فکر وصیت نامه و... بیفته... بعد نسل سوم وصیت نامه احتمالا شبیه وصیت شاهزادههای قاجاری نیست که زمین از فلان جا تا فلان جاتر رو یه یکی میبخشیدن و آبادی فلان رو هم به اون یکی و به دامادشون هم یه تیکهٔ دندون گیری میدادند که دهنش بسته بشه و...
ما پارچه پارچه آبادی نداریم و فقط با یه عالمه آدم و اتفاق و تجربه و... تو زندگی آشنا میشیم که خب لابد ارزش نوشتن و محضری کردن نداره........ اما فصل هاش هم فرق میکنه....
در وصیت نامه من یکی لااقل بخش اعظمش حرفیه_که بازماندهها فکر نکنن به این الکیها از دستم راحت میشن_
باید تشکر کنم از عده زیادی از آدمها و باید خواهش کنم از بعضیا و از عدهای هم عذرخواهی و...البته یه عدهای هم هستن که علی رغم اینکه هر آن ممکنه برم اون دنیا باز هم کاری به کارشون ندارم!...
طبیعتا لیست تشکرم بلند بالاست که حضور ذهن هم البته باید یاری کنه! باید تشکر کنم و لیستم چنان مثل کمد لباسهام درهم و برهمه که اگه بخوام وقت بذارم، نصفه روز فقط دسته بندیش طول میکشه.
اما به طور کلی به چند دسته گذشتگان و درگذشتگان و اکنونات و آیندگان و نیامدگان و من بشناسم و اونا هم بشناسن من بشناسم اونا نه و.... تقسیم میشه همینطور چهره وطنی و غیر وطنی، بیرونی و اندرونی؛ همچنین متوقع و غیر متوقع!
بیرونی افرادی است که در بیرون در ارتباطیم از دوستان صمیمی تا افراد مترو! اندرونی، افرادی است که ذاتشان نیکوست و ما هم در اندرون چه باشند در بیرون چه نباشند در دل داریمشان و چه بخواهند یا بدانند یا ندانند، چه کاری بکنند یا نکنند، ما به خاطر خوب بودنشان و شخصیت تربیت شده و مراقبت شدهشان ازشان ممنونیم!
از کسی که اون سالهای دور ، روی دیوار غار خط کشید و باعث شد خط و سواد شکل بگیره و همه اونایی که با چاپهای سنگی و با بدبختی همه چی رو ثبت میکردن تا رسم نگارش و کتابخوانی و... رو برپا و حفظ کنند تا همین دست اندر کاران اخیر انتشاراتی، که تو کار بساز بفروشی نرفتند و همچنان با دل خوش کتاب با تیراژ هزار تا چاپ میکنند،
از نویسندهها هم ممنونم که اگر ترکیب این دو نبود ما چه میکردیم!
از حافظ هم اون اول اولا ممنونم، که تو سالهای دور، با وسواس تمام شعرها و غزل هاش و تصحیح و نگهداری کرده تا ما یه عمر کیفور و موج سوار و متعجب معجزه ادبیات و خیال باشیم. از حافظ ممنونم که همه سالهای نوجوونی و جوونی پا به پا و برای همهٔ روزها یه غزل داشت و گفت و گفت و تنها نذاشت منو. گیرم که کلافه شده باشه از دستم...
از سعدی هم ممنونم که یه عالمه شعر و نثر داره که آدم همیشه خیالش راحت باشه.......
از مولوی که انقدر راههای دور و ناپیدایی رو رفته و مسیر باز کرده تجربه ناب کسب کرده ، که شاد باشیم که این راه رفتنیه، گیرم که رسیدنی هم نباشه!
از اون فامیل شاخ ترانه سرامون هم ممنونم که با ترانههای تعطیلش، باعث شد بیشتر از قبل قدر شعرها و تصنیفها رو بدونم! از "قیصر امینپور" که همه احساسهای خوبش رو برای ما به بهترین شکل یادگاری گذاشت و رفت
از "اخوان ثالث" و "سید علی صالحی" و.... همه همشون که اگر نبودن کلمات سخت و گوشه دار دنیای کثافت از یادمون میبرد که توی روزای سخت میشه شعر خوند و لطیف شد.
از همه شاعرهای جوونتری..... که نشون دادند ادبیات نه مال روزگار خاصیه نه مال دورهای خاص هم ممنونم، خب تا اینجا فهمیدم که سهم شعر چه زیاد بوده!
از نویسنده «بامداد خمار» هم ممنونم که شب امتحان ریاضی دانشگاه کمک کرد با بچهها شب زنده داری کنم و با یه کتاب بفهمم که این رمانها فقط برای شرایط سختی که هیچی غیر از کتاب درسی برای خوندن پیدا نمیشه، خوبه و با یه کتاب بهم فهموند که این رمانها خوندنی باب طبع من نیست.
از «لئوناردو داووینچی» هم ممنونم که آرزوی دور کودکی و نوجوونی من بود که انقدر با پشتکار و پیگیر اختراع میکرد و نقاشیهای آنچنانی کشید!
از «رابین هود» هم ممنون که هر بار که تو بچگی کارتونش رو میدیدم دلم خنک میشد و باعث میشد کیف کنم...... و آرزو کنم که کاش من رابین هود بود...
از خانم همسایه دوران کودکیم _که اگر اون نبود که هیچ به بچه هاش محل نمیذاشت و جلوی چشمان ناباور ما، برای بچه هاش که دوستای من بودند هیچی نمیخرید و بهترین لباسها و خوراکیها برای خودش بود _ممنونم که خیلی زود بهم فهموند که محبت و فداکاری مامانم یه معجزه است نه یه چیز بدیهی و عادی...
از حسن آقای میوه فروشی محلۀ بچگیمون که هر وقت برف بود و ماشین مشکل داشت و آژانس ماشین نداشت ما رو تا مدرسه که دور هم بود میرسوند تا فکر کنیم که مدرسه انقدر جای مهمیه که یه روزم یه روزه...
از مامان شیما دوست دوران دبیرستانم هم ممنون که علی رغم قرتی بودن خودش، دوست مخ شستشو داده و حزب اللهی شده منو مجبور نمیکرد که چادر سر نکنه و ۲۴ ساعته آهنگران گوش نده، همون موقع فهمیدم که همیشه از والدین حزب اللهی بچههای لائیک درنمیاد و برعکسش هم میشه... حداقل الان از دیدن داعشیه اروپایی تعجب نمیکنم!
از اون راننده تاکسی هم ممنونم که وقتی کیف پولم همراهم نبود و آشفته شده بودم، بدون اینکه عوضی باشه یا بگه بنداز صندوق صدقات یا تا ۴۰ تا شب جمعه برای بابام فاتحه بخون، با مهربونی اصرار کرد اگه جای دیگهای هم میخوام برم برسونتم...
از اون سرپرست گروهی که چند سال پیشا باهاش کار میکردم و خیلی مدعی و عوضی بود و روزای آخر بعد از یه سال تمرین دعوامون شد و نرفتم برای عکس پوستر و بعد اجرا رو هم نرفتم، ممنونم، که همه سالهای بعدش نبودن توی اون برنامه و قهر کردن لحظه آخریم، آبروی بیشتری برام آورده تا شرکت دراجرای اون کنسرت......
از «دکتر کدیور» هم ممنونم که باعث شد اون موقعها که خیلی نمیفهمیدم بقیه چی میگن، متوجه بشم که دنیای ما کج و کوله است و نظم و نظام ما اشکالات جدی داره، همون که تو سالهای آشفتگی نوجوونی از قرائتهای جدید و روشنفکری دینی میگفت تا یه طناب محکم برای آویزون شدن پیدا کنم.
از «هادی قابل» هم ممنون که اولین کسی بود که دیدم بدون هیچ ادایی و در کسوت روحانی، واقعیه واقعی از حقوق زنان دفاع میکنه و.....
از مدیر بیشعور دبیرستانمون هم تشکر میکنم که دوسال تموم عین احمقا با من قهر بود و باعث شد خیلی زود تو زندگیم بفهمم که صرف مدیر بودن، برای آدم شعور و شخصیت نمیاره و بر خلاف گفته قرآن، اکثرا ولایت به سفیهان میرسه...
از اون آقای واکسیه واکس فروشی که یه روز که کم مونده بود بترکم از حس مفید نبودن و هیچ غلطی نکردن، با دوتا کیسه سنگین واکس سر راهم قرار گرفت تا من سوارش کنم و برسونمش و اونم کلی داستان از زندگیش بگه و تشکر کنه و حداقل من فکر کنم کاری کردم و از احساس بیخود بودن، خودم رو تو درهای سدی جایی نندازم ...... یه عالمه ممنونم.
از همه استادادهای خطاطی هم ممنونم حتی خوشنویسهای ژاپنی و روسی.........
از اون آقایی هم که وقتی قبضم دستم بود و یه عالمه آقایون چسبیده بودن به گیت، شمارهام رو گرفت و داد به متصدی تا له نشم تو دست و پا و نوبت منم رعایت بشه...تشکر میکنم.
از اون آقایی هم که بدون اینکه منو بشناسه فقط با یه اسم و فامیل و دیدن استیصال من، برام بلیط گرفت و علی رغم خسیس بودنش پولشو حساب کرد و بهم اعتماد کرد که حتما تا فرودگاه میرم و بلیط رو دستش نمیمونه متشکرم...
از اون دوستم هم ممنونم، همون که وقتی نمیدونم سر چی زده بود به تیپم و من بعد چند روز که آمده بود بهش گفتم: خره، پریشب از اون املتها درست کرده بودم، میخواستم مایتابه رو وردارم بیام پیشت، گریهاش گرفت و بغلم کرد و مطمئنم کرد که ابراز علاقه صرفا توی کلیشهها نیست!
از نویسنده کتاب بیشعوری هم ممنونم که عمده آدمهایی که دیده بودم رو با درایت و عالمانه دسته بندی کرده بود، تا بفهمم چه زندگی علمی داشتم و چقدر دنیا همه جا همین رنگه!
از "ایرج طهماسب" و هفت کوتوله سفید برفی هم با هم تشکر میکنم.
اونی که نرم کننده موی سر رو برای اولین بار درست کرد هم دستش درد نکنه، حداقل آرزوی موشونه کردن راحت به دلمون نموند...
هیچ رقمه راه نداره از ادیسون و مخترع تلفن و اینترنت و... کامل تشکر کنم، فقط بخش پزشکیش ممنون یت داره برام و برای بقیهاش دنیای بیبرق ساکت رو به دیوونه خونهای که توشیم ترجیح میدم.
از سینما و تاتر هم تشکر مندم بابت او صندلیهایی که موقع بیچارگی میشه نشست و حال و هوایی عوض کرد...
از اون آقایی هم که وقتی شب رسیدیم به پناهگاه و دیدم روسریم رو باد برده و دستمال سرش رو داد بهم که مثلا بیحجاب نمونم متشکرم.......... و از دوستی که صبح با سخاوت شالش رو باهام نصف کرد.
خب الان یادم آمد که از کوهها هم باید تشکر کنم، با همه درختا و رودخونه ها و سرچشمههاشون توی کوهها...
از اون روحانی جوان محترمی هم که پریروز از دور همینطور داشت نگاه میکرد و وقتی با دوچرخه رسیدم دم خونه، همین که همزمان رسیدیدم جلوی در و از دوچرخه پیاده شدم با یه لبخندی سلام کرد که مثلا متلکی گفته باشه هم باید تشکر کنم، چون به صورت عملی نشون داد که لباس هیچ ممنوعیت و دست و پاگیری برای آدم نمیاره...
خب لیستش خیلییی طولانیه اما الان فهمیدم که اینا همه بخش کوچکی از تشکرات بیرونی بود نه اندرونی! و عجبا که اتومات دسته بندی شده!