یک. آدم وقتی ۷_۸ ساله است نمی‌دونه بقیه آدم بزرگا چند سالشونه اما احتمالا الان که فکر و حساب کتاب می‌کنم احتمالا ۴۰ سالش بود، اما بزرگ بود! نه تنها از ما که از مامانم که از همه انگار، یه زن چهل ساله که خیلی درشت بود _حداقل از نظر من و نیما که یه وجب بودیم اونموقع _ کوچه مون البته بیشتر خیابون بود اونم پهن _حداقل از نظر اون موقع من و نیما_ خب از شانس بد ما_حداقل از نظر اون موقع من و نیما_ خونشون دقیقا روبروی ما بود، خونه ما شمالی و خونه اونا جنوبی، نه من ونیما که همه بچه‌های کوچه ازش می‌ترسیدن، اسمش "پروین خانم" بود و هم هیکل بابام! شوهرش هم خیلییی بزرگ بود و راننده ماشین سنگین، انقدر بزرگ بود که ما فکر می‌کردیم که اصلا برای همین این شغل رو انتخاب کرده! هر وقت مارو می‌دید که اتفاقا آروم و مودب هم بودیم نسبتا!... می‌گفت بدو برو تو خونه _ حتی اگر تو خونه و حیاط بودیم _ و ریشه‌های فرش رو تو بزن_احتمالا این تنها کار بیگاری بود که از ما برمیامد_ بعد اگه مامانم بود می‌پرسید: غذا می‌خورند؟... اگه اذیت می‌کنند بگو که جیگرشون رو مثل جیگر سگ دربیارم!!!.... مامانم هم هر بار تن صداش رو نازک می‌کرد و می‌گفت: نهههه بچه‌های خوبیند!... ولی واقعیت این بود که ما اون موقع واقعا عین سگ ازش می‌ترسیدیم، فکر کنم تن صدای خیلی خفنی هم داشت حداقل اون موقع اینطور به نظر ما می‌رسید،

چهار تا بچه داشت دو تا دختر که اون موقع دبیرستانی بودند و دو تا هم پسر که همسن من و نیما بودند البته پسر بزرگش یه سال از من بزرگ‌تر بود...

هیچ وقت جرات نکرده بودیم که نزدیک خونشون بشیم چه برسه بریم تو،...

اما مامانم روایت دیگه‌ای داشت می‌گفت خیلی زن خوبیه! مهربونه!... از نظر ما مامانم شوخی خوبی نمی‌کرد!...

یه چیزایی هم تو ذهنمه از داستانی که مامان همون موقع برای یکی _لابد خاله‌ای کسی_ تعریف می‌کرد که پروین خانم قبلا ازدواج کرده بوده و این شوهر دومشه _ما فکر می‌کردیم لابد برای اینکه بچه هاش رو خورده (حداقل جیگرشون رو)_ اما مامان می‌گفت که با اینکه عاشق شوهرش بوده، اما چون بچه دار نمی‌شده مادرشوهرش مجبورشون کرده که طلاق بگیرند در حالی که تا آخرین لحظه دستشون تو دست هم بوده و گریه می‌کردن_ما فکر می‌کردیم لابد خدا یه چیزی می‌دونسته! _... بعد آمده با این آقا صالح که دو تا هم دختر از زن قبلیش داشته ازدواج کرده _یعنی فقط یه نقش زن بابا بودن کم داشت تا ما عینش رو از تو کارتون سیندرلا و سفیدبرفی بازسازی کنیم_ اما باز داستان مامان فرق داشت:  مثل گل این بچه‌ها رو بزرگ کرده و خیلی بهشون رسیده _ما که باور نمی‌کردیم تازه کی تا حالا خونشون رو دیده بود_ لابد همه وقتایی که بچه‌های تو کوچه و همسایه رو دعوا می‌کرده، دخترا داشتن ظرف و رخت می‌شستن و غذا درست می‌کردن!....... بعد مامان ادامه می‌داد که: اما از اونجایی که خواست خدا بوده بچه دار می‌شه اونم دو تا پسر_ بعد ما فکر می‌کردیم خب لابد چون شوهرش خیلییی گنده است، خدا فکر کرده که مواظب بچه‌ها هست تا نخوردتشون_ اما توی اون خونواده ما کم کم جرات پیدا کردیم تا با علی اکبر داداش بزرگه علی اصغر، دوست بشیم!...  _اگه یه پسر دیگه داشت نمی‌دونم اسم وسطی رو چی می‌ذاشت؛ _ اما اون موقع‌ها ما فکر می‌کردیم این بدبختا اسمشون به کربلایی که توش زندگی می‌کنن می‌خوره_ شروعش رو یادم نیست از کجا بود اما ما با هم خیلی خوب بودیم البته یک معاشرت کاملا یک طرفه داشتیم، یعنی فقط اون میامد خونمون، یه پسر لاغر_بر خلاف مامان باباش _ و کاملا آروم... و یه عالمه مهربون... تا اونجایی که یادمه اوایل هی نگاش می‌کردم ببینم رو دستش جای گازی، سوختگی چیزی هست، من همین الان هم نمی‌دونم جیگر دقیقا کجاست اما فکر می‌کردم هرچی باشه مامانش احتمالا بدونه: اگه جیگر آدمی رو دربیاره و بخوره دیگه حتی نمی‌شه به بیمارستان رسوندش و گذاشت سرجاش،.... اما علی اکبر سالم بود خیلی هم باهوش، اما یه معلمی داشتن که عین خر بهشون مشق می‌داد و مامانم هم هر بار خوشحال می‌شد که خودش رو کشته که منو برده تا یه محله اونور‌تر ثبت نام کرده که مدرسه خوبیه....مثلا !!!... خلاصه من جدول ضرب رو پیش پیش و با نوشتن جدول ضرب‌های علی اکبر یاد می‌گرفتم از بس که باید هر روز چند بار جدول می‌کشید و می‌نوشت و من جاش می‌نوشتم که حداقل کمی از بدبختی‌های خونش کم بشه،

.....

دو . همچنان ۷_۸ ساله‌ام منهای حیات، یه باغچه‌ای هم جلوی خونه داشتیم که تابستونا عشق می‌کردیم که بعد از آب دادن باغچه بریم تو کوچه و اون درخت‌ها رو هم آب بدیم، شلنگ به دست تو کوچه داشتم باغچه بیرون رو آب می‌دادم که مامان هم آمد تو کوچه....... همون موقع پروین خانم هم از در خونشون آمد بیرون، مامان رو که دید از اون طرف خیابون دادی کشید و یه تکونی به هیکلش داد و با همون سبک خاص خودش آمد سمت خونه ما..... من باورم نمی‌شد که تو همچین موقعیتی قرار گرفتم و قراره پروین خانم تا این حد بهم نزدیک بشه، از طرفی مامان رو هم نمی‌تونستم کاری کنم که محو بشه بلکه اونم بیخیال بشه و نیاد این سمت خیابون، شلنگ رو هم حاضر نبودم ول کنم، اونم شروع کرد خطابه‌اش رو سر دادن که: کی گفته تو باغچه آب بدی و..... همینطوری الکی شروع کرد به شوخی دعوا کردن و داد زدن! _که این رو الان می‌فهمم و به نظرم خیلی هم مسخره بوده_ ، یه لحظه دیدم انقدر دیر شده که نمی‌تونم برگردم تو خونه، شلنگم با فشار زیاد تو دستم، مامانم هم فاصله‌اش با من زیاد، اونم هر لحظه داشت نزدیک‌تر می‌شد؛ اولین و تنها کاری که به ذهنم می‌رسید انجام دادم. البته اولش مردد بودم ولی بعدش فکر اینکه برای نیما هم تعریف می‌کنم و دلش خنک می‌شه مطمئنم کرد و.... البته علی هم ته ذهنم بود .............. شلنگ آب رو گرفتم روش، چنان غافلگیر شده بود که هیچ عکس العملی نمی‌تونست نشون بده، منم بیخیال نمی‌شدم، بعد از چند لحظه صدای مامانم درآمد که این چه کاریه و....... اونم نه تنها برنگشت که باحالتی بین خنده و شوک و شکایت و... از وسط کوچه ادامه داد راهش رو به سمت ما، منم تا جایی که می‌شد شلنگ رو ول نکردم اما وقتی دیگه داشت خیلی نزدیک می‌شد، شلنگ رو انداختم زمین و با تمام سرعتی که می‌تونستم یه نفس همه حیاط و پله‌ها رو دویدم تا خرپشته و از پنجره کوچیک اون بالا نگاه کردم که چی می‌شه، در حالی که واقعا از ترس همراه با دل خنکی می‌لرزیدم، نیما هم که منو دوان دوان دیده بود هی می‌پرسید چی شده و دنبال من میدوید، پشت پنجره داستان رو براش تعریف کردم اونم شوکه، هم می‌خواست یه عالمه بخنده و شادی کنه، هم داشت از ترس سکته می‌کرد، گفتیم تموم شد دیگه... ما رو واقعا عین سگ می‌کشه... اگرم دستش به ما نرسه چون بابامون آدم قوییه... لااقل علی اکبر رو چون دوست منه می‌کشه...

اما هیچکدوم از این اتفاقات نیفتاد و اونم گویا خنده‌اش گرفته بود احتمالا و برگشت بود خونه که لباس هاش رو عوض کنه، اما همون شد، دیگه با ما و هیچ کدوم از بچه‌های همسایه بدرفتاری نکرد،...

سه. دیگه ۷_۸ ساله نیستم _طبیعتا_ و دارم جارو برقی می‌کشم _اینم طبیعتا_ که سعی می‌کنم با لوله جارو برقی یه جوری موقع جارو، به ریشه‌های فرش هم نظم بدم، یهو یادم میفته به پروین خانم که همیشه می‌گفت برو ریشه‌های فرش رو بزن تو _ و طبیعتا مامان گیر ریشه فرش نبود و ما در میرفتیم از زیرش_اما یهو نگران علی اکبر شدم، که البته بلافاصله یادم آمد که بی‌دلیله و طبیعتا مامانش خودش یا برادرش رو نخورده و حتما تا حالا گذاشته که خواهراش هم با پسر پادشاه ازدواج کنن، اما یهو فکر کردم که فیسبوک خوبه حداقل من رو از نگرانی درمیاره :)

.........

چهار. تو مترو نشستیم که بهش می‌گم خب حالا که بزرگ شدی_یازده سال می‌تونه عمری باشه بالاخره_ تا چند وقت می‌تونی دور از خونتون باشی و پیش ما بمونی؟... بدون فکر و تردید می‌گه یک ماه _معرفتم معرفت‌های قدیم _....

_جدا؟

_آره با این ارتباطات مجازی می‌تونم.... بدون اینترنت و تلفن دو هفته!... خب بچه‌ای که مامان و باباش توی گروه چت وایبر تولدش رو بهش تبریک گفتند لابد تاب دلتنگیش هم بالاست،....

بعد می‌گم نکنه این از من عاقل‌تر باشه که حتما هست، خب با یه حساب سر انگشتی اگر کمی هم _حالا اگر نگیم نصف_ از دلتنگی آدم کم کنه پس باید فعال بشم در این دنیای دوست نداشتانهٔ مجازی.....

+......