اندر جابه جایی و نا به جایی بعضی

خانه استاد مهمانی است، ما مهمانی دوست نداریم،
ما مجبوریم برویم، چون مثل خیلی از کارهای اجباری دیگر، نرفتنش زشت است،
ما یک عالمه همسر خوشگل و خوشتیپ و تریپ خارجی، میبینیم که سال گذشته به این تریپی و شکلی و خوشگلی نبودند،
ما یک عالمه همسرانشان را هم میبینیم که همچنان شبیه سالهای گذشتهاند، بلکم ضایعتر...
ما یک عالمه میشنویم که هر کدام دوست پسرها و دخترهای فابریک دارند که خرجشان میکنند و برعکس،
ما برگشتهایم، نصف شب است، در خانهمان هستیم.... یک ساعت جلوی یخچال ولو میشویم و دلمان شهری، کشوری و حتی کُرهای دیگر میخواهد غیر از اینجا ...
ما در زندگیم،
که میفهمیم اون همه اصراری که به دوستی کرده بودیم که رابطهات را حفظ کن، گناه داره پسر مردم.... آن مرد، همسر مردم بوده، نه پسرشان... و دوست ما عاشق همسرِ زن دیگریست حالا .... دوست ما روشنفکر تر و تحصیلکرده تر_از کی؟ از خودش لابد_ است!.....
جایی پیدا نمیکنیم که نفرت و ناراحتیمان را پنهان کنیم.....لذا، دوستیمان را به هوا میفرستیم....
ما سر کلاسیم،
همه خوبن و ظاهرا و بعضا خوشتیپ هستند و از شوهرانشان همهٔ عمر، منهای روز خواستگاری و بله برون! متنفر بوده اند، که احتمالا وغالبا از خرید عروسی/ اولین نگاه مادر شوهر / اولین غضب بیجای شوهر / اولین بیمحلی و قهر کودکانه و ابلهانه و احمقانه شوهر/ اولین خشونتِ در قالب محبت شوهر واولین فوتبال پخش مستقیم و... شروع شده...
همه خوبن و ملالی نیست جز بیپولی و زیاد بودن مقوله همسر! در زندگی،
ما حرفای خوب و جدی و طبیعی میزنیم،
اما آنجا مهمترین مشکلشان، مسائلی است که مسئله نیست...
مدیر ما را میکشد کنار و میگوید: تو را دوست دارند! و حتی قبول هم دارند، راجع به رابطه هاشون، وفاداری، شوهرداری، امر آسمانی: «طلاق، نیکوتر از خیانت» صحبت کن. ما بغضمان را ته کولهمان میچپانیم و بیرون میآییم...
جلسه بعد سر کلاس بغضمان را درمیاوریم و غافلگیرشان میکنیم... اما،
در همه راه، ما دلمان شهری، کشوری و حتی کرهای دیگر میخواهد... غیر ازاینجا؛
ما در هیچ جا نیستم...
مثل غالب اوقات زندگیمان در متروییم...
مادری به دخترش میگوید: «زرنگ باشی، تا ولنتاین جفتشون رو نگه میداری... »
ما جایی پیدا نمیکنیم که ناامیدیمان را بگذاریم...
ما هیچ کسی نیستیم که بتوانم هیچ کسی را تغییر دهیم...
ما در فضای مجازیم،
میرسیم به این خبر: «از یک جامعه ی آماری ۸۶۰ نفره ، حدود ۳/۳۳درصد زنانِ شوهردار، رابطه نامشروع داشته اند»
ما فکر میکنیم که لابد مردان آمار بهتری نداشته اند که زنانهاش را گذاشتهاند، ما نمیدانیم که باید خوشحال باشیم یا ناراحت که بدون جامعه آماری ۸۶۰ نفره به ۳/۳۳ درصد، بلکم بیشتر رسیدهایم...
ما دلمان یک هوایی، بارانی، کوفتی میخواهد به اسم محبت، وفاداری، صداقت و اخلاق، تا همانطور که یواشکی برای گنجشکهای مترو، نان میریزبیم و آرزو میکنیم یک خانمی در هیبت هرکوول خودش را پرت نکند روی صندلی و گنجشکها با فراغ بال بیایند و نانها را بخورند، یواشکی بپاشیم روی این شهر و کشور و کرهٔ بیاخلاق؛ قبل از اینکه سر خری چیزی برسد...
ما هیچ جا نیستیم هیچ جای این تاریخ و جغرافیا..... اما نگرانیم از این اصرار به جابه جاییه... تنانه و زنانه و مردانه و خرانه بعضیا..... و مانده ایم که در این روزگار سخت ، اگر مردم وفاداری هم نداشته باشند، دیگر چه چیزی برایشان مانده ؟!
اما خدا را چه دیدید، شاید هنوز خیلی جاها باشد که آنجا عقب مانده محسوب نشویم...
به نظر میرسد ما اُمَلیم و جدی و شوخ و خشک و خط کشی...
لاکن، ما میخواهیم که نباشیم... هیــــچ جا.
با تشکر از همهٔ در راه و رابطه و ضابطه ماندهها...