باید خوشبخت باشیم که تو زندگیمون ، شانس خوابیدن زیر یه سقف، با تیرهای چوبی رو داشته باشیم،

وسط دره های فیروزکوه و کنار صدای نفس های پدربزرگ، ازین تیرهایی که هنوز نگاه کردن بهشون درخت رو تداعی میکنه ، ازین تیرچوبی های اصیل، نه از این اداهای مد شده که ته تهش توریستای ندید بدید اروپایی رو خر میکنه که مثلا قدیمیه...

اون موقع ها صبح که چشم باز میکردیم، همینطور خیره به سقف و یادمون میرفت که کجاییم باید فکر میکردیم تا یادمون بیاد! و دو دقیقه و... کمتر از دو دقیقه، طول میکشید تا یادمون میامد که... ..در سفریم...

مثل روز اولی که عینکی شده بودم و صبح که بلند شدم یهو یادم آمد که آخ جون عینکم و هی قبل و بعدش... آخ جون دوچرخه ، آخ جون.... فقط دو دقیقه و بعد دنیا، دنیایی بود که فرق میکرد  با قبلش...

اما کم کم میفهمیم که دنیا، بیشتر دنیای از دست دادنه تا به دست آوردن ... که قرار نبوده همیشه همینجور ذوق کنیم...

صبح چشمام رو باز میکنم و خیره به سقف احساس سبکی میکنم، از بس که یادم نیست که ... سرخوشم اما فقط برای دو دقیقه شایدم کمتر...

باز یادم میفته و دلم میخواد بخوابم... هی خیره به سقف، لجم درمیاد از این دنیای کوفتی ...

اما دیگه زندگی کرده تر از اونم که ندونم این دو دقیقه ها هم دوومی نداره..... و چنان شکل زندگی  بعد از هر جای خالی، تغییر میکنه که اصلا آدم یادش نمیاد که قبلش چطور بوده!... عادت کردیم که عادت کنیم به نبودنها و انقدر روزها طولانی و خوابها کوتاه میشه که لحظه ی بیداری و حتی خواب هم، اون تیکه های کم شده رو از یاد نمیبریم...

هر بار، یاد میگیریم که بخندیم و حتی زندگی کنیم با اون جاهای خالی... کم کم باور میکنیم که تعداد صبح هایی که بلند میشیم و درد یادمون نیست انقدر کمه، که اگر صبحی، مثلا  در نتیجه رویای شب قبل، یادمون رفته بود که چه خبره!!! اون روز رو، به فال نیک بگیریم ... که انگار در سفریم...

و اینطوریه که همیشه بخشی از ما غمگینه...