ما در دوران دبیرستان که بودیم برای درس فیزیک طرح یک ماکتی رو از یک جایی دزدیده بودیم و داشتیم برای نمایشگاه کپی می‌کردیم... همه هم به نظر می‌رسید آدم حسابیم درمدرسه، بعد باید می‌رفتیم خازن و مقاومت و... می‌خریدیم، سر اینکه کی و کِی بره، بحثمون شد و سوت شدیم (وقتی سو تفاهم منجر به قطع دیالوگ قابل فهم می‌شود) فلذا در شلوغی تعطیل شدن مدرسه، دوستمان برای ما ابراز تاسف کرد بابت اینکه بچه‌ایم و ما هم به او متقابلا، عاقبت یک دوست محافظه کار سومی رفت و خرید و درست شد و فکر کنم یه اولی هم شدیم... 

بعد که الان است برای ما یک ته مانده شرم بابت ضایع بودن موضوع و یک رو مانده طنزی باز هم بابت ضایع بودن موضوع مانده... 

بعد‌تر‌ها مثلا بحث‌های سیاسیه در حد همون ذوق کردن بابت گرفتن حال فلان بسیجی و فلان بچه پرو یا سرکار گذاشتن فلان استاد و اینا بود که همچنان یک شرمی و طنزی بابت‌‌ همان ضایع بودن.... مانده است برامان... 

اما خب ما باید ترقی می‌کردیم و کردیم شاید! در این حد که می‌توانستیم با آدم‌ها قاطی و حتی پاتی شویم و حتی بگوییم که دوستشان داریم و بشنویم که دوستمان دارند و در تعاملات خفنی، کارهایی بس بزرگ و شگرف در جهت تغییر و اصلاح و دگرگونی و حتی واژگونی جهان_به زعم خودمان_ برداریم... اما ما داغون شدیم، سطحش انصافا مترقی‌تر بود و از جنس متفاوت تری؛ یعنی وقتی شما از خریدن خازن و مقاومت و دعوا سر تیتر‌های صد من یه غاز روزنامه به تعارضات جهانی _به زعم خودمان باز_ رسیده باشی، تعالی نباشد، ترقی هست... داغون شدیم.... چرا که باور نمی‌شدیم، بعد باور نشدن در باور مطلق داشتن خودت نسبت به کاری که می‌کنی، انقدر موضوع پیچیده و نا‌متعینی بود که بچرخیم دور خودمان و حتی دیگران، که چی شد؟!! بعد هی ما گفتیم و هی فهمیده نشدیم و... تا...... تا.... یک روز گفتند که دروغ می‌گویی، اصلا خائنی!.... می‌خواهی بیرونمان کنی که جای خودت باز شود..... شرم داشت اما طنز نه!.... شاید تنها نقطه طنازانه‌اش این بود که این اتفاق دقیقا همون نقطه‌ای افتاد که فکر می‌کنی: حالا نه اینکه تقدیر و تشکر کنند، تشویق هم نه اما یقه‌ات را نمی‌گیرند لااقل... و این یعنی اینکه.... ما ناسوت (وقتی سوتفاهم منجر به قطع تفکر و تعقل مشترک و قابل فهم می‌شود) شده بودیم در عالمه ناسوتی شما از جَو خارج شده‌اید! از جو آدمهایی که همه با هم در سطح بالاتری بودید گویا!... حالا شما در عالم بی‌وزنی به سر می‌برید، لاکن فقط دست و پا می‌زنید و داد و بیداد شما هم به چشم بقیه، روی بقیه حرکات پانتومیم شما حساب می‌شود... اولش ملت _که همه هم حرفای هم رو می‌فهمند_ انگار که بالن دیده باشند حوصله می‌کنند و دقت به خرج می‌دهند، بعد خسته می‌شوند و تهش فحش می‌دهند و شما همینطور دور‌تر می‌شوید تا جایی که انگار هیچ وقت نبوده‌اید... شما از جو خارج شده‌اید... رادار‌ها هم شما را نمی‌گیرند و شما هم بقیه را..... مدتی طول می‌کشد تا بفهمید و باور کنید که دیگران نمی‌شنوند شما را.... بعد می‌فهمید که نمی‌بنندتان که حرف بزنند حتی! بعد شما می‌شوید ناظر حرف‌ها از دور دست‌ها... و عاصی و مضطرب گریه می‌کنید و قاطی می‌کنید و عجبا که این تنها چیزی است که از شما دیده می‌شود تا حرف بزنید لب زده‌اید و خلاص... 

بعد کم کم ایمان می‌آورید به آغازِ فصل و جوَ جدید... و تجربه سکوت رو درک می‌کنید و یاد می‌گیرید که با خودتان صحبت کنید... و...... بعد در میانه این دیالوگ‌های تنهایانه،‌ گاه گاهی پاسخ می‌گیرید! بعد می‌بینید که در این عالم هم آدم‌های سوت شدهٔ جوِّ قبل هستند که آن‌ها هم ناسوت شده‌اند و اینجا گرچه فضای خلوت تریه اما خالی هم نیست... بعد چون شما کروکودیل خستهٔ سواحل دور نیستید... و همچنان مشکلات شما با خودتان و جهان هم مانده که حالا که با تیتر روزنامه‌ها و مدل‌های دزدی فیزیک و جوزدگی‌های نجات بخش جهان و... در عالم سوت... حل نشده، اما به هر جان کندنی باید حل شود... 

لکن یک تفاوت‌هایی دارد، از آنجایی که در این دنیا آدم‌ها معلقند ودر عین حال متعلقند... و تراکم جمعیت هم کمتر است و همه هم عالم و دوران سکوت و با خود حرف زدن رو تجربه کرده و از سر گذرانده‌اند... هر کدام سیاره و یا جزیره خودشان را دارند..... که کاملا محتاتانه، متعقلانه، بدبینانه ولی خرانه هر از گاهی با هم دیالوگ برقرار می‌کنند..... اینجا حرف‌ها و فهم‌ها و نفهمی‌ها سطح خیلی بالا تری دارد... برای همین کیفش هم بیشتره و آثارش عمیق‌تر....... و البته دردش هم..... 

حالا......... باز می‌شنوید که دروع می‌گی!... کوتاهی می‌کنی!... حالا سطح بالا‌تر رفته، بیشتر از پیش، تعبیر دروغ هم متفاوته؛ «دروغ می‌گی که چی؟ که ما اذیت نشیم و به سیاره خودمون برنگردیم؟».... «که سری به سیاره تو نزنیم؟».... دروغ می‌گی که..... 

که البته این وضعیت ارتباط مستقیمی هم با فرکانس های  رسیده از عالم سوت دارد...

بعد دقیقا شما کف می‌کنید ، بعد فکر می‌کنید لابد باید بعد از سوت در سوت  اینجا، به عدمی چیزی پرت شوید... 

بعد می‌فهمید که این عالم هم دیسکانکت شدن دارد و بی‌سوت ی‌های‌ گاه به‌گاه! که نه می‌شنوید، نه شنیده می‌شوید... در این نقطه.... !؟!... خب... ما نمیدانیم که آدم‌ها چه می‌کنند... اما احتمالا یک قانون نانوشته _اصلا مکتوبات بین ناسوتی‌ها معنی ندارد!!! مگر در مواقع دیسکانکت_ هست که صریحا اعلام می‌دارد در صورت دچار شدن به وضعیت پانتومیم و لب زدن، به سیاره خود رفته و دوره سکوت و دیالوگ با خودتان را دوباره از سر بگیرید و بعد دوباره به جمع برگردید... دلیل ساده‌ای هم دارد، در این عالم، آدم‌ها شما را می‌بینند ولو اینکه شما فراموش کرده باشید که دیده می‌شوید و رقابت سنگینی برای آزرده نکردن شما وجود دارد... 

--------------

+ در دوران Advance شما قادر خواهید بود که با همهٔ عوالم _با علم و یادآوریه پرت شدن به عالم ناسوتی_ دیالوگ داشته باشید. 

+هر آدمی می‌تواند بخش یا بخش‌هایی ناسوت شده در وجود خود داشته باشد... 

این سوت‌ها از سوء ...و...سوت شدن می‌آید و ربطی به آن عوالم ناسوت ندارد. کاملا اتفاقی است و یک جناس تام بیش نیست.