امیدوارم که خوب باشی، خب احتمالا این جمله کلیشه‌ای رو گفتم، برای اینکه شروع کنم به احوال پرسی، شاید توی ایمیل هم همین رو نوشته باشم و با همین جمله شروع کرده باشم،

راستش،..... آره شاید خبری ازت نگرفتم و وقتی هم که جاهای مختلف پیغام گذاشتی جوابی ندادم! بگذریم که چرا جواب ندادم، که درین مقال نگنجد! ... البته متاسفم...

می‌دونم که اینجا و توی این کشور؛ برای مدت کوتاهی، مهمان بودی و حداقل باید به رسم مهمان نوازی هم که شده، تا رسیدنت به مقصد، پیگیر رسیدن و سلامتیت می‌شدم، لابد با نگاه تیز بینانه و شَمِ هنری و خبرنگاریت، از بقیه سفرت هم کلی حرف‌های جالب داشته باشی برای تعریف، می‌دونی شاید اصلا از همینه فیس بوک بدم میاد، اینکه آدم‌ها هر وقت که خواستن، هرچی که خواستن تعریف می‌کنن، از بس که این فیس بوک همییینجووور می‌پرسه: «چی تو فکرته؟» آدم احساس مسئولیت می‌کنه که لابد باید یه چیزی بگه، بعدم انگار نمی‌شه، فرصت نمی‌ده از کسی بپرسی: چه خبر؟ در چه حالی؟

اما خب حالا که ما در بی‌خبری مطلقیم، تو چطوری؟ در چه حالی؟...

توی این بی ‌دیالوگی چند وقتیه ما، شاید به نظر نیاد، اما من موضوع برای اینکه یاد تو بیفتم زیاد داشتم،

مثلا،... مثلا پریشبا ساعت ۸ شب، خسته و مونده رفتم توی یه کتابفروشی توی خ. ولیعصر، کتابی که کسی پیشنهاد کرده بود رو بخرم، خب کتابه تقریبا آشغال بود... خزعبلاتی راجع به مدیران موفق!... عوضش من رفتم سراغ قفسه شعرا، می‌دونی وقتی از ۵ ونیم صبح بیدار باشی و در به در خیابون و اینور اونرو، اون ساعت، ساعت دیر و دوریه که فقط شعر می‌شه خوند.... بعد یه کتاب شعر دیدم، خیلی دوست داشتم، اما مرضم گرفت که نخرم... همینطوریا... آمدم خونه و هی هم دلم می‌خواست که خریده بودمش، حالا چه ربطی به تو داشت؟..... خب یهو یاد تو افتادم، با اون وبلاگت که پر شعر حزین بود، یاد اون ادبیات خوندنت توی یه کشور غریب، به بزرگ شدنت و جفا دیدنت توی کشور ما، بعد فکر کردم که باید برات یه نامه بنویسم که چطوری؟ نکنه با ژرمن‌ها فارسی حرف نزنی! ، نکنه انقدر انگلیسی رو با آلمانی به قول خودت میکس کنی که تهش یادت بره کلمات فارسی رو موزون بچینی کنار هم؛ گیرم که حزین و غمین...

یادته اوایل که آمده بودی ایران، تو SMS انگلیسی می‌فرستادی و من فارسی جواب می‌دادم، یادته نگران این بودی که من متوجه لهجه‌ات نشم و من خیلی دوست داشتم که تو واژه‌های فارسی رو، به طرز شگفت انگیزی بکر و دست نخورده استفاده می‌کردی با یه لهجه شیرین افغان، که  تحصیلش کرده بودی،

هنوزم اون خط مترو «ارم سبز» تابلو و نقشه نداره، و هی یادت میفتم که روت نشده بود از کسی بپرسی و گم شده بودی و من کم مونده بود کله‌ات رو بکنم که: بیخود!... غلط کرده هر کی بخواد مسخره کنه...

یا مثلا هفته پیش یه چند روزی پشت سر هم توی برج میلاد بودم و هی یاد اون آدرس دادنای sms ی خودم

 افتادم که احتمالا دیوانه‌ات کرده بود و تو هر بار با ادب تشکر می‌کردی!

داشتم می‌گفتم که ، شاید اینجا جواب تورو ندادم، اما همیشه به جای همه شما، جواب همه رو می‌دم، برای تاریخ و جغرافیا و دوستی‌ها و جنگ‌ها و درد‌ها و مهاجرت‌ها و البته انسان بودن مشترکی که داریم......

من هنوزم که هنوزه، وقتی کسی به مسخره اسم کشور تو رو میاره، حتما هر طور که شده یه برچسب احترام هم ضمیمه‌اش می‌کنم، یه چیزی که مثلا تا حالا نشنیده باشه!

داشتم می‌گفتم که من جواب همه رو میدم، حداقل برای آرامش وجدان خودم،

مثل همون روز که با چندتا از دوستام توی ایستگاه مترو بودیم و مامور گیت مترو یهو داد زد: هوووووی افغانی وایستا، و من بی توجه به واااااای و غر دوستام که گفتند: الان نیکا می‌ره و توضیح میده و.... گوش ندادم و رفتم کلی با اون آقای گیتی! صحبت کردم.

مثلا..... وقتی کسی راجع به افغان‌ها حکم کلی صادر می‌کنه که فلانند و بهمانند، من جوابش رو می‌دم که ‌ای بابا اونجا شاعر داره و فرهنگ داره و اصلا اونجا همون ایرانه،

به بعضیا می‌گم: بدبخت... هنوز چند صد سال نگذشته که دور همه ما یه خط بوده توی نقشه،... اصلا توی حجاری‌های کاخ آپادانا هم می‌تونی هروی‌ها(هرات) رو ببینی!

وقتی کسی میگه شبیه افغانیاست... می‌گم بابا!..... ما هم توی ایران چند تا منطقه داریم که همین شکلیند.... تازه اونجا هم چند تا‌ نژاد داره: تاجیک، پشتون، هزاره، ازبک، ترکمن و...

وقتی کسی می‌گه که هموطن‌های تو جاشون رو تنگ کردن می‌گم: فکر نکنم بشه در جهان، دولتی پیدا کرد که بتونه مهاجره خارجیش رو سی سال بلاتکلیف نگه داره!

خودت می‌دونی که چیا می‌گم از حوزه‌های دیگه، که کم حرف نزدیم با هم...

پریروز که  یادت کردم؛ یه آدم نسبتا خَفنی، مخصوصا با پُستی که تازگیا در دولت جدید گرفته، داشت می‌گفت که الان افغانستان روزنامه‌ها و تلویزیون و مطبوعات خیلی آزاده! خیلی آزاد‌تر از خیلی از کشورهای دموکرات حتی!.... خب خیلی حرص نخور.... منم گذاشتم دفعه بعد که دیدمش، که خیلی هم دور نیست، بهش یه توضیحِ مفصلی بدم، حتی فکر کردم اگر اینجا بودی به عنوان شاهده زنده می‌بردمت که خودت از خجالش دربیای و روشنش کنی که چه خبره و نمی‌شه راحت نشست و گفت: آزاد...

نمی‌دونم اجازه می‌دی یا نه، که اون فیلم‌ها رو ببرم بهش نشون بدم؟!، شایدم براش تعریف کردم که: یهو یه مشت نیروی تفنگداره شخصی، خودشون سر خود، برنامه اعدام و مجازات یه زن رو ترتیب دادن فقط سر یه شک مسخره مثلا و همه منطقه هم جمع شدن از پشت بوم بگیر تا ....تا توی را‌ه و جاده... و زن بی‌دفاع، مچاله وسط یک عالمه چادر و پارچه و پوشش، انقدر که دیگه حجم کلیش رو هم نمی‌شه حدس زد، خودش رو جمع کرده و لابد داره می‌لرزه و لابد‌تر، به اندازهٔ همهٔ بچه‌های بی دفاعی که توی این سالهای گُه نفرین شده، گوشه گوشه این دنیا، وسط میدونای جنگ کشته می‌شن، ترسیده و احساس تنهایی می‌کنه... و یه آدم بدبخت تری از اون، اسلحه رو می‌گیره سمتش...... تق... تق... و تمام!........

نه! اینجا تمومش نمی‌کنم که بادی به غبغب بندازه و بگه: «خااانم، چی فکر کردی!؟ من خودم اینا رو خوب می‌دونم»، نه بهش می‌گم که یه مدتی بعد، یه نفر دیگه‌ای رو هم، فقط به خاطر همکاری با اون گروه تصویر بردار و خلاصه انتشار اون برنامه کشتن، بهش می‌گم که اگر مثلا  توی افغانستان آزادی بیانه  ، نه برای اینکه دولت دموکراتی داره و یا خیلی خوبه، برای بی‌لیاقتی دولت هم هست، راستش رو بخوای یادمه که تو هم می‌گفتی که خیلی چیزا رو می‌شه توی تلویزیون و روزنامه گفت، اما من مطمئن نیستم اگر حامد کرزای، قدرت بیشتری داشت و روی همه کشور تسلط و دسترسی مطلقی داشت، باز هم اینطوری بود!

بهش می‌گم که فرض کن که اصلا همه چی آزاد، چه اهمیتی داره وقتی که آدمهایی که اون اخبار رو منتشر می‌کنند، امنیت جانی حداقلی هم ندارند..... چه فایده که هر روز یکی می‌تونه تهدیدیشون کنه...

راستی، اون چه می‌دونه که آزادی به حق نشر و پخش نیست، لابد تا حالا یه برادر داغدار ندیده، یکی که یهو کنار برادر رشید و سلامت و تحصیلکرده‌اش، موقع تهیه گزارش، یه بمب منفجر شده باشه و رفته باشه پیش خدا و... و هر بار بعد از آوردن اسمش، حتی وسط خندیدنش هم چشماش پر اشک بشه، حتما تا حالا دوستی نداشته که مجبور شده باشه پدر و مادر داغدیده و... خانواده و کشور و شأن اجتماعی و شغلی و حقوق به دلارش رو یهو‌‌ رها کرده باشه و  جونش رو برداشته باشه که بچرخه دور کره زمین!

اما از تو چه پنهان، یه جاهایی هم حرفی برای گفتن ندارم، مثلا وقتی که "دکتر کهرم" از رود "هیرمند" و کم لطفی افغان ها وخشک شدن دریاچه هامون میگفت، چیزی نداشتم که بگم... بگذریم...

نمی‌دونم کجای آلمان و یا دنیایی، «می‌بینی اینطوری یه جورایی به بی‌معرفتیم هم دارم اعتراف می‌کنم»، اما امیدوارم یه جای آرومی باشی، همونطور که دوست داشتی، یه جایی که صبح که چشم باز می‌کنی، تا شعاع چند صد کیلومتریت، قرار نباشه کسی، کسی رو با گلوله آبکش کنه، یه جایی باشی که صبح که از در میری بیرون، نگران نباشی که به خاطر چارتا عکسِ پریروز، یکی انتظارت رو می‌کشه که خلاصت کنه از دنیا!  ماهواره و بی بی سی و... هم نداشت که چه بهتره...

امیدوارم یه جای امنی باشی و انقدر در آرامش تحصیل کرده باشی، که دوباره همون انگیزه قدیم رو پیدا کنی و بخوای همه دنیا رو زیر و رو کنی و دوباره و ابن بار،منصفانه‌تر از قبل  بچینی و..... ، مثل اون روزهایی که هی به من می‌گفتی، پاشو بیا اینجا... بیا کابل، اینجا کار برای انجام دادن زیاده،....

خوشحالم که قبل از اینکه با یکی از اون بمب‌های کذایی غبار بشی و در هوا از مرز عبور کنی..... خودت رو نجات دادی.....

خوشحالم که هستی تا بتونم به یه سری دیگه‌ای هم که فکر می‌کنند افغانستان یه تلی از خاکه که چندتا بچه هم با دمپایی دارن روش سر می‌خورند، از تو تعریف کنم که اووووه بابا من یه دوستی دارم که فلان و بهمانه و شاعره ، که مجری خبر بوده که بلده برنامه و مستند بسازه، که.... خب یادم نمی‌ره که از درد و رنجتون و از خشونت‌ها هم بگم...

الان دارم فکر می‌کنم، باید پارسال به جای اینکه دوره بگردونمت توی جاهای مختلف که مدل به مدل بخوای هم وطن رنج کشیده ببینی، چندتا تور خوب طبیعت بهت معرفی می‌کردم وقتی تو اون همه از سرسبزی اطراف کابل، عکس بهم نشون دادی...

راستی یه اعتراف بکنم، هنوز یکم اون فیلمهایی که توی اون کافه ریختی روی لپ تابم، همونایی که گفتی: «این یعنی افغانستان» رو کامله کامل ندیدم، از بس که افغانستان رو هر جور بچرخونی مترادفه درده

---

عکس:بند امیر /بامیان افغانستان