بی خیالش نمیشیم...

تو عالم بچگی با دوستام به هم میگفتیم: نخند! زیاد بخندی بعد هر خنده ای گریه ست بعد به زور جلوی خودمون رو میگرفتیم و دهنمون رو محکم نگه میداشتیم که بیش از حد نخندیم که نکنه از دماغمون دربیاد...
بعدن اما فهمیدم که شاید داستان اونوری بوده، که: زیاد گریه نکن، حتما خنده ای هست، گیرم که دور و دیر، یعنی انقدر گریه کردم و از ته دل از دست دادم که فهمیدم ... اوووووه احتمالا فقط مرگه که چاره نداره... برای بقیه چیزها حتما دیر یا زود، روزی میرسه که بخندم و حتی از خدا تشکر کنم بابت اینکه نجاتم داده از اون وضعیت مزخرف و لابد خر بودم که غصه میخوردم ... اصلا کم کم آدم به جایی میرسه که در به در و هلاک یک چیزه واقعی؛ یک اتفاق اصیـله... که براش یه دل سیر گریه کنه و مراسم عزاداری و از دست دادن برگزار کنه...
اما از بین اتفاقاتی که بعد از مدتی بهش خندیدم و تعجب کردم که چرا انقدر به خاطرش ناراحت بودم، بعضیاش یه چیزی داشته که همیشه ی همیشه ارزش غصه خوردن داشته و اونم، اون گوشه هایی بوده که نشونی از عشق داشته ... یعنی ته اون قضیه تنها چیزی که رسوب کرده، همون عشق بوده که همه اون موقع هایی هم که از پا افتادم تلنگر زده و از دست دادن و له شدن و دیده نشدن عاشقی، تنها چیزیه که هیچ روزی از تقویم نخواهد رسید که آدم بهش بخنده ... مثل یه گلدونی که خشک شده و پدر آدم درمیاد تا دوباره جون بگیره...
ما میتونیم سوت بزنیم ... میتونیم سرمون رو بالا بگیریم و بگیم: اوه من از پسش براومدم... من بی خیالش شدم... دیدید چقدر قوی بودم... اصلا گور باباش ...
ما میتونیم هزار و یک ادا دربیاریم ...... مثلا هزار و یک کار دیگه بکنیم که حواسمون رو از همه اون جغرافیا و تاریخ پرت کنیم....
اما نمیتونیم دووم بیاریم... اینا فقط باعث میشه تا فضا مه آلود تر بشه و بعدا جستن سخت تر و گیجی بیشتر...
عشق، مثل این کاکتوسای پرروی بد پیله ی جون سخته که اگر ولش هم کرده باشی و ریشه اش هم هوا خورده باشه به محض نزدیکی با خاک دوباره جون میگیره...
ما میتونیم به جای اینکه عشق رو بذاریم تو مشتمون و مشتمون رو هم بذاریم تو جیبمون و لحظه ای ازش غافل نشیم که مثلا داره یادمون میره....
بذاریم عشق _حالا به هرچی یا هر کی_، مارو بذاره تو جیبش و هر جا که خواست ببره...
عشق خشونت و نفرت و بی عدالتی و نا امیدی نیست که ما رو از پا دربیاره ... خودش پای رفتنه...
عکس: flickr