روایت به سبک "مهبد"

این "مهبد" نه یک نویسنده اروپاییه،نه روشنفکر صاحب سبک اینوری نه خدایی نکرده از عوامل تهاجم فرهنگیه اونوری و نه از این آقازاده هایی که چندین ساله ریاست دولت فهیمه! قراره اسامیشون رو افشا کنه!

یک عدد نوه خاله است که بالاخره امسال کلاس اول رو تموم کرد و هفت نسل قبل و بعد هممون رو عاصی کرد از بس که مشق نمینوشت؛میگفت همش تکراریه خسته میشم و ... فقط ریاضی مینوشت و خلاص.

اما با همه اینها یه دفتر خاطرات خوندنی و البته دیدنی داره.(از بس که هر چیو هرطورکه دوست داره مینویسه)

 گفتم یه پست به سبک دفتر خاطراتش بنویسم ؛مثلا یه بار که مترو سوار شده بود همه مشاهداتش رو نوشته بود:

مشاهدۀ مترویی من به سبک اون،

آخیش قتار آمد،خیلی شولوق نیست وگرنه سوار نمیشدم.آخجون یه خانمی لواشک میفروشه ،2تا بچه اندازه مهبد دستمال و آدامس!؛ یک دختر جوونی که به نظر تهسیل کرده میاد ، کیف و جای موبایل  میفروشه، یه خانمی که به نظر پولدار میاد غرررررررررررر میزنه که اَه کلافه شدم جمعم نمیکنن اینارو!؟

(البته من نمیدونم اینی که جمع نمیکنن چیه؟!چون چیزی روی زمین نریخته؟)

سه تا دختر جوون سوار میشن مثل مداد رنگین؛ 2تاشون کفشای صورتی مشکی با کیف سفید،یکیشون کفش سورمه ای با لاک قرمز و کیف آبی،شالاشون صورتی وسبز و سفیده سادست،مانتوهاشون خوشحاله و سورتشون رنگی.

یه پیرزن چادری با عصبانیت نگاشون میکنه و زیر لب میگه دنیا آخر زمون شده!(چرا ؟! احتمالا به خاطر استفاده از چند رنگ شاد که در همه جا کاملا معمولیه ولی اینجا ممکنه باعث بشه کوهها درهم تنیده بشه!)

یک خانم چادری جدید سوار میشه،از قبل میشناسمش ،کتاب آشنایی با "امام زمان" میفروشه یه بار باهاش صحبت کردم،به هرکسی که میرسه اگر اون شخص بخواد براش توضیح میده، چند صفحه کتاب رو هم که بیشتر نمازهاییه که اگر بخونی حتما حاجت میگیری رو تا کرده و هر بار در توظیحاتش به اونا اشاره میکنه.

یه خانمی، به بچه 5_6 ساله ای که کوچولو و جمع و جور کنار مامانش نشسته میگه:عزیزم!!! بلند میشی من بشینم خیلی خسته ام،(میخوام یه چیزی بهش بگم اما ماشالا درشت تر و خسته تر از اونیه که بشه چیزی بهش گفت،البته اعتماد به نفسش هم بالاست و فکر میکنه جای بچه جا میشه که بشینه).

دختری که احتمالا دانشجو باشه و من بالاسرش وایستادم گوشیش دستشه و تصویر صفحه اش یک قلب با یک نوشتۀ انگلیسیه!معنی جمله به شدت زشته ،احتمالا زبانش خیلی خوب نیست یا.......نه احتمالا همون زبانش خیلی خوب نیست و نمیدونه چی نوشته!

ایستگاه بعد یه خانمی سوار میشه ،با مانتویی که معلومه به زور چند سایز کوچیکش کرده وخیلی بلند و خیلی چصبونه!موهای استخونی رنگه خیلی تابلویی داره،چشماش رو خیلی سیاه کرده با مژه مصنوعیه خیلی بلند،کیف خیلی بزرگی هم داره، انقدر نامتعارفه که توجه همه رو جلب کرده... یه پیرزنی که نشسته میگه:" دنیا آخر زمونه!!!"(چرا؟!...) خانم فروشنده کتاب برمیگرده نگاش میکنه.

خانم نامتعارف از من میپرسه :میخوام برم میرداماد چطوری برم؟من راحنماییش میکنم.

چندتا دختر دبیرستانی سوار میشن اول هواسشون نیست بعد نگاشون روی خانمه غفل میشه و هر وقت که فرصت میشه دزدکی نگاش میکنن.

2تا دختر جوون دارن از کار پیدا کردن حرف میزنن و اون یکی خسته میگه:شمردم این جای نوزدهمیه که رفتم ولی خدارو شکر برخورداشون خوبه!توحین نمیکنند!(انگار قراره بعد از آگهی استخدام روزنامه هر کی مراجعه کرد بهش توحین کنند.)

یک خانمی که میشه قسم خورد خانم جلسه ایه و اسلا بیخیال دنیاست و دست از مال دنیا شسته،(البته به غیر از مواقعی که قراره در رسای ولایت داد سخن بدن و یا سر دستمزد چونه بزنن و یا نصفه سفره رو به عنوان تبرک جارو کنن و همه رو درهم بریزن توی کیسه)؛خلاسه نگاش میفته به خانمه و خیره میشه بهش و  بدون اینکه پلک بزنه نگاش میکنه بعد ییحو بیخیالش میشه و نگاش یه سمت دیگه قفل میشه! میچرخم ببینم شاید منبع وحیی چیزی دیده! که ییحو یه دختری رو میبینم که  یک رمان  سبز بسته به دستش(پس همین بوده که بیخیال خانمه شده) با نگاش چندتا شعار آنچنانی بهش میده و احتمالا میخواد ریختش رو نبینه از بس که دختره کافره!!!

خانم محترم و شیک پوشی صراصیمه با یک کیف دصتی سوار میشه،کیف رو یه گوشه ای میضاره و خونسرد وایمیسته،به خانمی که لواشک میفروشه میگه مواظب باش ایصتگاه امام خمینی جمع میکنن!

دقت که میکنم حیچکس هیچی نمیخونه،یاد یه کتابی که خوندم میفتم که در مورد مترو پاریس صحبت میکرد و اینکه اونجا تقریبا همه در حال مطالعه اند، حالا هر کس با توجه به سلیقه و عقیده خودش.

کمتر کسی خسته نیست و شاد هست،اصلا شادی نیست انگار.

یه خانم نسباتا مسنی با دیدن دستبند دختره مثل من ذوق میکنه و با خوشحالی بهش میگه :دخترم موفق باشی و قبل از اینکه کسی چیزی بگه اظافه میکنه:"دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره!"

حیف که خانم جلسه ایه پیاده شده بود و از سوخت و سوز چیزی  نسیبش نشد.

از قتار پیاده میشم همه تو سف پله برقین هیشکی حال پله نداره و من هال پله برقی.

 یه بار هم که من میام از سبز چیزی نگم بقیه یه چیزی میگن.

"این روایت منه همین"

خبر نوشت:بعد از بمب گذاری زاهدان،"شهریاری" نماینده منطقه در مجلس ،از سمتش استعفا داد،وی در متن استعفایش نوشته:با همه پیگیریهایی که اینجانب انجام دادم اما مسئولان امنیتی توجه کافی برای افزایش امنیت منطقه انجام ندادند،وی همچنین گفته با توجه به حضور عوامل بازمانده از جریان "ریگی" این اتفاق قابل پیش بینی بود!!!

نکته دردناک و قابل تأمل اینه که خیلی از جریانات قابل پیش بینیه (چه به لحاظ امنیتی ،چه به لحاظ بحرانهای اقتصادی)اما گوش شنوا و عامل پیشگیری وجود نداره،انقدر سر علما به مسائل مهم تر!!گرمه که فرصت پیگیری و پیشگیری ندارند.

این شهرام امیری هم خدا قبول کنه در نوع خودش کم نظیریست،گویا این چند روز اخیر کلا به فرستنده ۳۰ما چسبیده بودند ایشون،ماشالا خیلی هم بهش میاد که دانشمند و دکتر!باشه.

اتوبوسی احتمالا در جاده سانتیاگو

تا سوار اتوبوس میشم یه دختری میاد کنارم میشینه، فوری زنگ میزنه به مامانش که:تازه راه افتادیم تا2 ساعت دیگه میرسم تهران، 3ساعت دیگه هم خونه ام.
(احتمالا مثل همه مامانا همینجووور نگران بچشه)

انقدرخسته ام که از همون اول نیت کردم:" 2ساعت می خوابم قربت الی م.آزادی فی تهران"

دختر ساده ایه که به نظر درسخون هم میاد،ساکش رو میذاره روی پاش و ساندویشچش رو در میاره و شروع میکنه به خوردن،موقع امتحاناست و هنوز ساندویچش رو خورده نخورده جزوش رو باز میکنه، خدارو شکر میکنم که نمیخواد درد ودل کنه و میتونم بخوابم ،منم روزنامه ام رو در میارم و شروع میکنم به خوندن؛شاگرد راننده میاد کرایه ها رو جمع کنه ،من یه 2 هزار تومنی که روش با خط ریز و خوانا و با رنگ سبز (نوشتم ،نوشتی،نوشته) "به یاد شهدای جنبش سبز" میدم به راننده ؛دختره یه 5 تومنی میده و شاگردش 2 هزار تومنی رو میده به دختره به عنوان بقیه،دختره یه نگاهی میندازه، میخواد بذاره توی کیفش مکثی میکنه نوشته رو میخونه،(منم منتظر عکس العملشم_آهی ،تأثری،خوشحالی،..._ با توجه به اینکه خودمم تعجب کردم چون پول نوشته خیلی کم شده) بعد به شاگرد راننده که داره  از زن و شوهری که روبروی ما نشستن و 2تا بچه هم دارن اما 4نفری  2تا صندلی گرفتن پول میگیره، میگه :آقا ببخشید میشه اینو عوض کنین روش نوشتست ویه موقع ازم نمیگیرن.

من؛ شوکه ،ناراحت ،افسرده،حرص خورده و یه چیزی توی این مایه هام،میخوام چیزی بگم اما با توجه به تجربه های قبلیم زیاد مطمئن نیستم که فایده داشته باشه بعدم بدجوری سرش توی جزوه است،داره ریاضی میخونه؛من موندم مگه ریاضی تاریخ یا فلسفه است که مثل ادبیات میخونه!!!از جزوه اش میفهمم که احتمالا مهندسی میخونه اما هنوز آکبنده، میپرسم:سال چندمی؟ میگه :ترم 2 ام؛(اگر چیزی نمیگفتم میمردم) میخوام راجع پول بگم اما ...

سرمو با اعصاب خرد میکنم توی روزنامه شرق، یکدفعه یک صدای باورنکردنی به گوشم میخوره!یکی داره روزنامه میخونه!خوشحال میشم صندلی جلوییمه یه نگاه میندازم؛داره کیهان میخونههر کاری میکنم نمیشه و هی چشمم میفته به تیترهای درشتتش و ریزهاشم که نخونده قابل پیش بینیه، اصلا فرقی نمیکنه تیتر چی باشه مضمون همش یکیه و اونم اینکه استکبار جهانی میخواد ما رو نابود کنه و اسرائیل بده وهر چی میکشیم از آمریکای جهاخواره واین سران فتنه هم اینطوری کردن و باخارجی ها در ارتباطند و...؛فکرم پیش اون 2تا بچه که یکیشون تقریبا همه راه ایستاده یا به سختی روی پای باباشه هم هست (با خدا غر میزنم که فکر کردی من "پائولو کوئیلو"ام اینم جاده "سانتیاگو"ست واینم یه سفر معنوی که میخوای آستانه تحملم رو امتحان کنی؟خب یه دفعه یه "مشایی" میذاشتی اون صندلی  یه "فاطمشون" رو هم میذاشتی اینطرف) از این بهتر نمیشه! سرم رو میچرخونم که دوباره چشمم میفته به جزوه اش،هنوز ورق نخورده بدجوری مونده بود توی سواله،یک جوابی برای سوالش نوشته که نمیدونم استاده منظورش چی بوده؟!احتمالا فهمیده اینا پولِ نوشته شده نمیگیرن، خواسته اینطوری تلافی کنه*!

با خودم میگم به من چه؟ بذار نفهمه چی به چیه!صندلی جلویی هم با چنان دقت و پشتکاری کیهان میخونه که انگار رسالۀ "ابن عربیه"!

هنوز با خودم درگیرم؛آخر دلم طاقت نمیاره، میگم:این رو خودت حل کردی یا استادتون؟میدونی چطوریه؟با تعجب نگام میکنه!خلاصه براش توضیح میدم و چنان نفس راحتی میکشه که انگار همه مسائل بشری حل شده.بالاخره ورق میزنه، هی میام چیزی بگم که نمیشه،قصد قربتم به "م.آزادی" تبدیل شده به جلسه رفع اشکال!

کرج چند تا صندلی از جمله صندلی کیهانیه خالی میشه،بچه خانواده بغلی، فرصتی پیدا میکنه که بالاخره مستقل بشینه ،اول میشینه جای کیهانیه بعد پشیمون میشه و جاش رو عوض میکنه (از اول هم معلوم بود بچه باهوشیه)

آخر همه با هم (میرسیم،میرسید،میرسند) به آزادی.

هیچی نگفتم جز حل مسائل ریاضی.

تو دلم موند که بهش بگم:

میدونی هزینه کردن یعنی چی؟

میدونی اعدام یعنی چی؟تا حالا 5 دقیقه با خودت خلوت کردی که بهش فکر کنی؟

توی اون جزوه هایی که سرت رو از توش در نمیاری چیزی راجع به انفرادی و شکنجه هم نوشته؟

خبر داری توی این چند سال به چند نفر، چند سال و چند ده سال زندانی دادند؟

میدونی کسی که زندانیه نمیتونه هی هی به مامانش زنگ بزنه و از حالش خبر بده؟

میدونی اعتصاب غذا برای گرفتن حداقل حق حیات یعنی چی؟

تا حالا دنبال سند گذاشتن برای آزادی کسی بودی؟میدونی اینکه فقط کارشناس وزارت دادگستر! روپیدا کنی تا ارزش زمین رو بگه بعد تأیید بشه و ارزشش با ارزش وثیقه بخونه چقدر خرج برمیداره چندتا بیشتر از چندین تا 2 هزار تومنی؟

تا حالا دانشجوی درسخونه معلق از تحصیل یا اخراجی دیدی که کل سرنوشتش تغییر میکنه؟

مهندس آینده! تا حالا با خودت فکر کردی کسی که سرش رو از جزوه برمیداره و صحبت میکنه ویا مینویسه حرف و نوشتۀ درستش چقدر براش آب میخوره؟

فرض کن یک کارشناس معمولی باشه (که البته هرچی ما تا حالا دیدیم و شنیدیم معمولا از آدمهایی با هوش بالان) وجایی یک حقوق حداقلی مثلا 300 هزار تومن در ماه بگیره بعد دستگیر بشه و 5سال حبس بهش بدن، یعنی 60 ماه ؛ بدون اضافه حقوق و عیدی و ...میشه 18 میلیون تومن هزینه! یعنی 9000 تا از اون  2000 تومنی هایی که تو فقط به احتمال اینکه یکی دوتا آدم محافظه کارتر از خودت نگیرن قبول نکردی!

گرچه حساب 2هزار تومنی ها در مقابل بقیه هزینه ها چیزی شبیه شوخیه!

 

بی ربط نوشت:دلتنگی آدم رو تعطیل میکنه و از پا درمیاره چه برسه من!

مناجاتی از دکتر ملکیان

خدایا، اندیشه ام را در مسیری معنوی و روحانی قرار ده ،تا روحم را با تو در آمیزم و لذت بودن با تو را در لحظه لحظه ی زندگی ام دریابم.

خدایا،اندیشه ام را چنان محکم ساز که به حقیقت و عقلانیت متعهد باشم،و تنها بر پایه فهم و تشخیص خودم از زندگی، زندگی کنم،تا بتوانم از آنچه جامعه و دیگران از من می خواهند فراتر بروم.

خدایا، به من بینشی عطا کن که هیچ وقت خود را با دیگران مقایسه نکنم،بر آنهایی که از من برتر هستند حسد نورزم،و بر آنها که پایین ترند فخر نفروشم،و بر آنچه دارم قناعت کنم و همواره در این اندیشه باشم که از آنچه در حال حاضر هستم فراتر بروم.

خدایا، به من فهمی عطا کن تا تفاوتهای خود با دیگران را دریابم و بفهمم که با شخصیت منحصر به فردی که دارم قاعدتا زندگی منحصر به فردی نیز برای خود خواهم داشت،که از جهاتی می تواند متفاوت از زندگی دیگران باشد،مهم آن است که به تفاوتهای خودم و تفاوتهای دیگران احترام بگذارم و زندگی ام را منطبق با آنچه هستم ،شکل ببخشم.

خدایا، تواناییه عشق به دیگران را در وجودم بارور ساز،تا انسانها را خالصانه دوست بدارم و بهترین ولحظات لذت زندگی ام،لحظاتی باشد که بدون هیچ نوع چشمداشتی،خدمتی به همنوع ام میکنم.

خدایا، مرا از هر نوع نفرت و کینه ای که حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است رها کن،تا با رهایی از نفرت و کینه ،بتوانم دیگران را آنطور که هستند،بپذیرم و دوست بدارم.

خدایا، فهم مرا از زندگی آن چنان ژرف ساز تا قوانین آن را دریابم و بفهمم که در زندگی چیزهایی هست که قابل تغییر نیست،قوانینی هست که از آنها تخطی نمیتوان کرد،تا ساده لوحانه نپندارم که هر آنچه میخواهم را میتوانم داشته باشم،و هر آنچه آرزو میکنم خواهم داشت.

خدایا، این توانایی را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه زندگی ام ،در لحظه حال و برای آنچه اکنون میگذرد زندگی کنم و زیبایی ها و شادی هایی که هم اکنون از آن برخوردار هستم را با اندیشیدن بیش از حد به گذشته ای که دیگر پایان یافته است و دغدغه بیش از حد برای آینده ای  که هنوز نیامده است نادیده نگیرم.

خدایا، مگذار که در بند گذشته باقی بمانم و چنان تعهد و دغدغه ی کشف حقیقت را در درونم شعله ور ساز که هیچگاه بخاطر آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام و آبرو،حیثیت و شخصیت اجتماعی ام بدان وابسته است،از حقیقت هایی  که هم اکنون بدان دسترسی می یابم و ممکن است همه آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام به چالش بکشد و بی اعتبار سازد،محروم نمانم.

خدایا، مرا به انظباطی درونی متعهد کن،تا بفهمم و بدانم که هر کاری که دوست دارم و از آن لذت میبرم را مجاز نیستم که انجام دهم.

خدایا، کمکم کن تا عمیقا دریابم که زندگی بیش از آنچه اغلب می پندارند جدی است، و برای هیچ انسانی استثنا قائل نمیگردد،همه ما برای آنچه میخواهیم و در آرزوی آن هستیم باید تلاش کنیم و شایستگی و لیاقت به دست آوردن آن را داشته باشیم.خدایا به من بیاموز که بدون شایستگی و لیاقت داشتن، چیزی نخواهم که تو آن را از آسمان برایم بفرستی.

و در آخر؛

خدایا، نعمت سکوت را بر من ارزانی دار،تا در آن لحظاتی که طنین زندگی روزمره در درونم آرام می گیرد،نوای دلنشین و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم،مرا گرم و آرام سازد.

بیمارستانی با طعم آزادی و احترام

چند روز پیشا و در روزهای "یوم الکودتا"(فکر کردن فقط خودشون بلدن برای همه چی اسم بذارن) یکی از دوستام برای مامانش از یه دکتر توی بیمارستان "بقیة الله" وقت گرفته بود و...منم قرار شد باهاشون برم.

بماند که مثل همیشه جای پارک بیشتر شبیه رویا بود و بالاخره توی فاصله نسبتا دوری (با توجه به کسالت مامانش) یک جای پارک پارکبان دار پیدا کردیم ( فکر میکنم یه روزی برسه که مردم برای تعطیلات برن به شهرهای کوچیک اطراف یا دشتی جایی فقط برای اینکه هی هرجا دوست داشتن پارک کنن و دلشون خنک بشه از بس جای پارک توی تهران پیدا نمیشه)خلاصه خوشحال راه افتادیم سمت بیمارستان، جلوی در که رسیدیم یه آقای نسبتا محترمی (همه چی نسبیه دیگه البته بعضیا به طور مطلق ضایع و نافرمند که شامل همونایی میشه که همه میدونیم) خلاصه تا آمدیم بریم تو به من گفت برید چادر بگیرید سه نفری شبیه علامت سوال و تعجب شدیم که اونم احتمالا متوجه تعجب ما شد که دوباره تکرار کرد و من واقعا ناخوداگاه و با تعجب گفتم واقعا!!! ایشون هم فرمودند:بله و اشاره کردن به یه قسمتی که سمت راست شدید بود و ۲تا خانم چادری نسبتا محترم نشسته بودند ؛چاره ای نبود و جای بحثی هم نبود رفتم که چادر بگیرم که همون ۲تا خانم نسبتا محترم گفتند که کارت شناسایی بده ! در کیفم رو که باز کردم یادم آمد کیفم رو هفته پیش جایی جاگذاشتم و یکی از دوستام رفته گرفته و همه کارتها و گواهینامه ام هم توشه، با حالتی که ترکیبی بود از تعجب و عصبانیت و ناچاری و... گفتم: کارت همراهم نیست میشه پول بذارم و یه مقدار پول که به احتمال خیلی زیاد از قیمت چادرا بیشتر بود درآوردم که با تعجب(تعجب اونا به تعجب ما نمیرسید) نگام کرد و گفت :نه خانم! خب از آقاتون یه کارت بگیر!

توی یه لحظه کلی فکر کردم که آقامون؟! (چندتا دوست دارم که به پدرشون میگن آقا ولی من پدرم همراهم نبود یهو یاد دوستان! حزب اللهی!!! که خدا زیاد زیاد کمشون کنه افتادم (و فهمیدم منظورشون دوستمه که کنار مامانش_ که خداروشکر چادری بود_ایستاده! یهو یادم آمد که از نظر اینا هر آقایی که همراهته باید آقات باشه و دوست و همکار وهمکلاسی و فامیل و...معنی نداره؛ رفتم بهش(منظورم از "ش"همون دوستمه) گفتم کارتی گواهینامه ای چیزی بده که ییهو یادش آمد که توی ماشین جا گذاشته!(آرزو میکردم کاش خودشو جا گذاشته بود بعد بهش زنگ میزدم که کارت بیار) با عجله رفت که بیاره، منم که تازه فرصت پیدا کردم بودم از گیجی دربیام :

دنبال جایی میگشتم که مامان دوستم که خیلی محترم و دوست داشتنیه و کمی هم کسالت داشت بشینه، که خدارو شکر فقط چادردونی! داشتن و از نیمکت خبری نبود

میخواستم یه آب میوه ی خنکی چیزی بخرم که بوفه هم در منطقه ممنوعه بود و با این حجابی که احتمالا نتیجه تبلیغات ممالک غربی ونظامهای سرمایه داری واحتمالا تاثیرات ماهواره بود نمیشد رفت!

بعد رفتم از خانمه پرسیدم ببخشید اینجا مال کجاست که اینجوریه؟!یه نگاهی به دستبند سبزم _ لباس غیر شرعیم آستینش کمی کوتاه بود_ کرد و با تشدید گفت: "سپاه"! منم چه عرض کنم بابت اطلاع رسانیه غلیظشون تشکرکردم.

بالاخره دوستم نفس زنان رسید و کارت رو داد و چادر گرفتم و خدارو شکر کردم که بسته بندی بود و توی کیسه و انشاالله شسته و تمیز ، بماند که سر کردنش هم داستان داشت و خانمه هم که با دقت مارو زیر نظر داشت و به دوستم که فکر میکرد آقامونه و لباس سبزاحتمالا اتفاقی اما تابلویی پوشیده بود نگاه نگاه میکرد و نکته تاسف و تعجب انگیز تر این بود که همونجا که چادر میدادند یک اتاقکی درست کرده بودند(که اونم در صراط مستقیمه مایل به راست شدید اتاق بود) که خانمهایی که آرایش داشتن باید با پنبه یا دستمالی که بهشون میدادند صورتشون رو پاک میکردند و یه خانمی اصرار داشت که بابا همه رو پاک کردم خط چشمم به این راحتی پاک نمیشه و یه خانمه دیگه ای که گیر داده بودن که هنوز رژش رو پاک نکرده بلند بلند میگفت: من لبم قرمزه از این پاک تر نمیشهههه! البته تازه اونجا بود که فهمیدم آرایش غیر شرعی ندارم و کرم ضد آفتاب هم پاک کردن نمیخواد شایدم برای اینکه فکر میکرد آقامون هست و خودش بهم تذکر میده ،چیزی نگفت.

خلاصه رسیدیم به طبقه ای که لازم بود و تا دلتون بخواد بسیجی و لباس شخصی و سپاهی و البته چادریه افراطیه یه لامپی واقعی دیدیم!(میبینید ارزش اون همه تعجب رو داشت)

تا منتظر نوبتمون بودیم TV ضرغام جون داشت درس تاریخ کنکور رو پخش میکرد و سیر تاریخ اسلام و دینداری در ایران ؛که گلاب به روتون بیشتر شبیه فحش بود تا  درس یاد دادنی و یاد گرفتنی.

این دوست منم تند تند داشت میگفت که این ویژگی حکومتهای توتالیته است و اینطوری و اونطوریه و...منم دلم براش میسوخت که بیشتر عمرش رو کتاب خونده بود و دانشگاه دیده بود و سعی کرده بود چیزهای درستی رو به عده ای توضیح بده و یه عالمه مطلب خونده بود در باب حکومتهای دینی و غیردینی و ... (البته یه کتابخونه خوبی هم داره و وصیت کرده که اگر مُرد کتابخونش به من ارث برسه)منم در کنار TV ضرغام جون آرزو میکردم که یهو یه پلورالیسم دینی و معرفتی از کتابا میپرید بیرون.

آقای دکتر هم البته دیدنی بود؛ دکتر نسبتا جوونی که به نظر میرسید توی کارش هم کاملا متخصصه و البته که در کنار همه دانشش یک سپاهیه تابلو بود و احتمالا دستبند سبز من و پیراهن دوستم رو هم از نظر دور نداشت.

*من موندم چطور دکترای بیمارستان اعتراض نمیکنن به نظرم بیشترین توهین متوجه اوناست.

"هک" و روزی از نو

روزی از روزها رفتم وبلاگم رو به روز کنم (خودم که به روز نمیشم وبلاگم شاید)که دیدم توش خالیه! یعنی فرم هست (اسم و غالب و توضیح و...) اما از محتوا (پست و کامنت و..) خبری نیست!"با اجازه از حکیم، بابت بکار بردن فرم و محتوا؛این کلمات کلیدی راهگشا"

خلاصه فهمیدم،

دوستی!!!و احتمالا ذوبی ،سیاست زده ای،شریعت زده ای،طریقت گم کرده ای،اخلاق به دست فراموشی داده ای،... چیزی شاید هم چیزکی؛هکمان کرده.

با اینکه من نه سیاسی یا خدایی نکرده افشا گرانه و خدایی نکرده تر برانداز و خدایی نکرده ترتر در ضَم بعضی(که تو خود دانی) کلامی نرانده ام،همین کنج را هم بر نتابیده بود! وچنان فرم و محتوا را در هم ریخته بود که تو گویی از اساس نه چنین کنجی بوده و نه کلامی .

دوستانی که کثرت آنها هم جای تعجب داشت آمدند و گفتند: وا؟!که چی؟!خب؟!یهو؟!منظورت چیه؟ دوستی گفته بود: پس کامنتهای من کووووو؟!

من هم به کوری چشم استکبار جهانی،امپریالیسم غرب بلکم شرق،صهیونیسم جهانخوار و ...این کنج دیگر را آب و جارو کردم ،چندتا از پستهایی که داشتم و دم دست بودند رو گذاشتم و دوباره مستقر شدم ،این که تا کی؟! تا هر وقت که بتابند،بتابانیمشان یا چیزی در همین مایه ها.

عذرخواهی نوشت: بابت کامنتهایی (خصوصی و عمومی)که گذاشته بودید ، مخصوصا شما دوست عزیز و پاک شد عذرخواهی میکنم.