چند روز پیشا و در روزهای "یوم الکودتا"(فکر کردن فقط خودشون بلدن برای همه چی اسم بذارن) یکی از دوستام برای مامانش از یه دکتر توی بیمارستان "بقیة الله" وقت گرفته بود و...منم قرار شد باهاشون برم.

بماند که مثل همیشه جای پارک بیشتر شبیه رویا بود و بالاخره توی فاصله نسبتا دوری (با توجه به کسالت مامانش) یک جای پارک پارکبان دار پیدا کردیم ( فکر میکنم یه روزی برسه که مردم برای تعطیلات برن به شهرهای کوچیک اطراف یا دشتی جایی فقط برای اینکه هی هرجا دوست داشتن پارک کنن و دلشون خنک بشه از بس جای پارک توی تهران پیدا نمیشه)خلاصه خوشحال راه افتادیم سمت بیمارستان، جلوی در که رسیدیم یه آقای نسبتا محترمی (همه چی نسبیه دیگه البته بعضیا به طور مطلق ضایع و نافرمند که شامل همونایی میشه که همه میدونیم) خلاصه تا آمدیم بریم تو به من گفت برید چادر بگیرید سه نفری شبیه علامت سوال و تعجب شدیم که اونم احتمالا متوجه تعجب ما شد که دوباره تکرار کرد و من واقعا ناخوداگاه و با تعجب گفتم واقعا!!! ایشون هم فرمودند:بله و اشاره کردن به یه قسمتی که سمت راست شدید بود و ۲تا خانم چادری نسبتا محترم نشسته بودند ؛چاره ای نبود و جای بحثی هم نبود رفتم که چادر بگیرم که همون ۲تا خانم نسبتا محترم گفتند که کارت شناسایی بده ! در کیفم رو که باز کردم یادم آمد کیفم رو هفته پیش جایی جاگذاشتم و یکی از دوستام رفته گرفته و همه کارتها و گواهینامه ام هم توشه، با حالتی که ترکیبی بود از تعجب و عصبانیت و ناچاری و... گفتم: کارت همراهم نیست میشه پول بذارم و یه مقدار پول که به احتمال خیلی زیاد از قیمت چادرا بیشتر بود درآوردم که با تعجب(تعجب اونا به تعجب ما نمیرسید) نگام کرد و گفت :نه خانم! خب از آقاتون یه کارت بگیر!

توی یه لحظه کلی فکر کردم که آقامون؟! (چندتا دوست دارم که به پدرشون میگن آقا ولی من پدرم همراهم نبود یهو یاد دوستان! حزب اللهی!!! که خدا زیاد زیاد کمشون کنه افتادم (و فهمیدم منظورشون دوستمه که کنار مامانش_ که خداروشکر چادری بود_ایستاده! یهو یادم آمد که از نظر اینا هر آقایی که همراهته باید آقات باشه و دوست و همکار وهمکلاسی و فامیل و...معنی نداره؛ رفتم بهش(منظورم از "ش"همون دوستمه) گفتم کارتی گواهینامه ای چیزی بده که ییهو یادش آمد که توی ماشین جا گذاشته!(آرزو میکردم کاش خودشو جا گذاشته بود بعد بهش زنگ میزدم که کارت بیار) با عجله رفت که بیاره، منم که تازه فرصت پیدا کردم بودم از گیجی دربیام :

دنبال جایی میگشتم که مامان دوستم که خیلی محترم و دوست داشتنیه و کمی هم کسالت داشت بشینه، که خدارو شکر فقط چادردونی! داشتن و از نیمکت خبری نبود

میخواستم یه آب میوه ی خنکی چیزی بخرم که بوفه هم در منطقه ممنوعه بود و با این حجابی که احتمالا نتیجه تبلیغات ممالک غربی ونظامهای سرمایه داری واحتمالا تاثیرات ماهواره بود نمیشد رفت!

بعد رفتم از خانمه پرسیدم ببخشید اینجا مال کجاست که اینجوریه؟!یه نگاهی به دستبند سبزم _ لباس غیر شرعیم آستینش کمی کوتاه بود_ کرد و با تشدید گفت: "سپاه"! منم چه عرض کنم بابت اطلاع رسانیه غلیظشون تشکرکردم.

بالاخره دوستم نفس زنان رسید و کارت رو داد و چادر گرفتم و خدارو شکر کردم که بسته بندی بود و توی کیسه و انشاالله شسته و تمیز ، بماند که سر کردنش هم داستان داشت و خانمه هم که با دقت مارو زیر نظر داشت و به دوستم که فکر میکرد آقامونه و لباس سبزاحتمالا اتفاقی اما تابلویی پوشیده بود نگاه نگاه میکرد و نکته تاسف و تعجب انگیز تر این بود که همونجا که چادر میدادند یک اتاقکی درست کرده بودند(که اونم در صراط مستقیمه مایل به راست شدید اتاق بود) که خانمهایی که آرایش داشتن باید با پنبه یا دستمالی که بهشون میدادند صورتشون رو پاک میکردند و یه خانمی اصرار داشت که بابا همه رو پاک کردم خط چشمم به این راحتی پاک نمیشه و یه خانمه دیگه ای که گیر داده بودن که هنوز رژش رو پاک نکرده بلند بلند میگفت: من لبم قرمزه از این پاک تر نمیشهههه! البته تازه اونجا بود که فهمیدم آرایش غیر شرعی ندارم و کرم ضد آفتاب هم پاک کردن نمیخواد شایدم برای اینکه فکر میکرد آقامون هست و خودش بهم تذکر میده ،چیزی نگفت.

خلاصه رسیدیم به طبقه ای که لازم بود و تا دلتون بخواد بسیجی و لباس شخصی و سپاهی و البته چادریه افراطیه یه لامپی واقعی دیدیم!(میبینید ارزش اون همه تعجب رو داشت)

تا منتظر نوبتمون بودیم TV ضرغام جون داشت درس تاریخ کنکور رو پخش میکرد و سیر تاریخ اسلام و دینداری در ایران ؛که گلاب به روتون بیشتر شبیه فحش بود تا  درس یاد دادنی و یاد گرفتنی.

این دوست منم تند تند داشت میگفت که این ویژگی حکومتهای توتالیته است و اینطوری و اونطوریه و...منم دلم براش میسوخت که بیشتر عمرش رو کتاب خونده بود و دانشگاه دیده بود و سعی کرده بود چیزهای درستی رو به عده ای توضیح بده و یه عالمه مطلب خونده بود در باب حکومتهای دینی و غیردینی و ... (البته یه کتابخونه خوبی هم داره و وصیت کرده که اگر مُرد کتابخونش به من ارث برسه)منم در کنار TV ضرغام جون آرزو میکردم که یهو یه پلورالیسم دینی و معرفتی از کتابا میپرید بیرون.

آقای دکتر هم البته دیدنی بود؛ دکتر نسبتا جوونی که به نظر میرسید توی کارش هم کاملا متخصصه و البته که در کنار همه دانشش یک سپاهیه تابلو بود و احتمالا دستبند سبز من و پیراهن دوستم رو هم از نظر دور نداشت.

*من موندم چطور دکترای بیمارستان اعتراض نمیکنن به نظرم بیشترین توهین متوجه اوناست.