روایت به سبک "مهبد"
این "مهبد" نه یک نویسنده اروپاییه،نه روشنفکر صاحب سبک اینوری نه خدایی نکرده از عوامل تهاجم فرهنگیه اونوری و نه از این آقازاده هایی که چندین ساله ریاست دولت فهیمه! قراره اسامیشون رو افشا کنه!
یک عدد نوه خاله است که بالاخره امسال کلاس اول رو تموم کرد و هفت نسل قبل و بعد هممون رو عاصی کرد از بس که مشق نمینوشت؛میگفت همش تکراریه خسته میشم و ... فقط ریاضی مینوشت و خلاص.
اما با همه اینها یه دفتر خاطرات خوندنی و البته دیدنی داره.(از بس که هر چیو هرطورکه دوست داره مینویسه)
گفتم یه پست به سبک دفتر خاطراتش بنویسم ؛مثلا یه بار که مترو سوار شده بود همه مشاهداتش رو نوشته بود:
مشاهدۀ مترویی من به سبک اون،
آخیش قتار آمد،خیلی شولوق نیست وگرنه سوار نمیشدم.آخجون یه خانمی لواشک میفروشه ،2تا بچه اندازه مهبد دستمال و آدامس!؛ یک دختر جوونی که به نظر تهسیل کرده میاد ، کیف و جای موبایل میفروشه، یه خانمی که به نظر پولدار میاد غرررررررررررر میزنه که اَه کلافه شدم جمعم نمیکنن اینارو!؟
(البته من نمیدونم اینی که جمع نمیکنن چیه؟!چون چیزی روی زمین نریخته؟)
سه تا دختر جوون سوار میشن مثل مداد رنگین؛ 2تاشون کفشای صورتی مشکی با کیف سفید،یکیشون کفش سورمه ای با لاک قرمز و کیف آبی،شالاشون صورتی وسبز و سفیده سادست،مانتوهاشون خوشحاله و سورتشون رنگی.
یه پیرزن چادری با عصبانیت نگاشون میکنه و زیر لب میگه دنیا آخر زمون شده!(چرا ؟! احتمالا به خاطر استفاده از چند رنگ شاد که در همه جا کاملا معمولیه ولی اینجا ممکنه باعث بشه کوهها درهم تنیده بشه!)
یک خانم چادری جدید سوار میشه،از قبل میشناسمش ،کتاب آشنایی با "امام زمان" میفروشه یه بار باهاش صحبت کردم،به هرکسی که میرسه اگر اون شخص بخواد براش توضیح میده، چند صفحه کتاب رو هم که بیشتر نمازهاییه که اگر بخونی حتما حاجت میگیری رو تا کرده و هر بار در توظیحاتش به اونا اشاره میکنه.
یه خانمی، به بچه 5_6 ساله ای که کوچولو و جمع و جور کنار مامانش نشسته میگه:عزیزم!!! بلند میشی من بشینم خیلی خسته ام،(میخوام یه چیزی بهش بگم اما ماشالا درشت تر و خسته تر از اونیه که بشه چیزی بهش گفت،البته اعتماد به نفسش هم بالاست و فکر میکنه جای بچه جا میشه که بشینه).
دختری که احتمالا دانشجو باشه و من بالاسرش وایستادم گوشیش دستشه و تصویر صفحه اش یک قلب با یک نوشتۀ انگلیسیه!معنی جمله به شدت زشته ،احتمالا زبانش خیلی خوب نیست یا.......نه احتمالا همون زبانش خیلی خوب نیست و نمیدونه چی نوشته!
ایستگاه بعد یه خانمی سوار میشه ،با مانتویی که معلومه به زور چند سایز کوچیکش کرده وخیلی بلند و خیلی چصبونه!موهای استخونی رنگه خیلی تابلویی داره،چشماش رو خیلی سیاه کرده با مژه مصنوعیه خیلی بلند،کیف خیلی بزرگی هم داره، انقدر نامتعارفه که توجه همه رو جلب کرده... یه پیرزنی که نشسته میگه:" دنیا آخر زمونه!!!"(چرا؟!...) خانم فروشنده کتاب برمیگرده نگاش میکنه.
خانم نامتعارف از من میپرسه :میخوام برم میرداماد چطوری برم؟من راحنماییش میکنم.
چندتا دختر دبیرستانی سوار میشن اول هواسشون نیست بعد نگاشون روی خانمه غفل میشه و هر وقت که فرصت میشه دزدکی نگاش میکنن.
2تا دختر جوون دارن از کار پیدا کردن حرف میزنن و اون یکی خسته میگه:شمردم این جای نوزدهمیه که رفتم ولی خدارو شکر برخورداشون خوبه!توحین نمیکنند!(انگار قراره بعد از آگهی استخدام روزنامه هر کی مراجعه کرد بهش توحین کنند.)
یک خانمی که میشه قسم خورد خانم جلسه ایه و اسلا بیخیال دنیاست و دست از مال دنیا شسته،(البته به غیر از مواقعی که قراره در رسای ولایت داد سخن بدن و یا سر دستمزد چونه بزنن و یا نصفه سفره رو به عنوان تبرک جارو کنن و همه رو درهم بریزن توی کیسه)؛خلاسه نگاش میفته به خانمه و خیره میشه بهش و بدون اینکه پلک بزنه نگاش میکنه بعد ییحو بیخیالش میشه و نگاش یه سمت دیگه قفل میشه! میچرخم ببینم شاید منبع وحیی چیزی دیده! که ییحو یه دختری رو میبینم که یک رمان سبز بسته به دستش(پس همین بوده که بیخیال خانمه شده) با نگاش چندتا شعار آنچنانی بهش میده و احتمالا میخواد ریختش رو نبینه از بس که دختره کافره!!!
خانم محترم و شیک پوشی صراصیمه با یک کیف دصتی سوار میشه،کیف رو یه گوشه ای میضاره و خونسرد وایمیسته،به خانمی که لواشک میفروشه میگه مواظب باش ایصتگاه امام خمینی جمع میکنن!
دقت که میکنم حیچکس هیچی نمیخونه،یاد یه کتابی که خوندم میفتم که در مورد مترو پاریس صحبت میکرد و اینکه اونجا تقریبا همه در حال مطالعه اند، حالا هر کس با توجه به سلیقه و عقیده خودش.
کمتر کسی خسته نیست و شاد هست،اصلا شادی نیست انگار.
یه خانم نسباتا مسنی با دیدن دستبند دختره مثل من ذوق میکنه و با خوشحالی بهش میگه :دخترم موفق باشی و قبل از اینکه کسی چیزی بگه اظافه میکنه:"دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره!"
حیف که خانم جلسه ایه پیاده شده بود و از سوخت و سوز چیزی نسیبش نشد.
از قتار پیاده میشم همه تو سف پله برقین هیشکی حال پله نداره و من هال پله برقی.
یه بار هم که من میام از سبز چیزی نگم بقیه یه چیزی میگن.
"این روایت منه همین"
خبر نوشت:بعد از بمب گذاری زاهدان،"شهریاری" نماینده منطقه در مجلس ،از سمتش استعفا داد،وی در متن استعفایش نوشته:با همه پیگیریهایی که اینجانب انجام دادم اما مسئولان امنیتی توجه کافی برای افزایش امنیت منطقه انجام ندادند،وی همچنین گفته با توجه به حضور عوامل بازمانده از جریان "ریگی" این اتفاق قابل پیش بینی بود!!!
نکته دردناک و قابل تأمل اینه که خیلی از جریانات قابل پیش بینیه (چه به لحاظ امنیتی ،چه به لحاظ بحرانهای اقتصادی)اما گوش شنوا و عامل پیشگیری وجود نداره،انقدر سر علما به مسائل مهم تر!!گرمه که فرصت پیگیری و پیشگیری ندارند.
این شهرام امیری هم خدا قبول کنه در نوع خودش کم نظیریست،گویا این چند روز اخیر کلا به فرستنده ۳۰ما چسبیده بودند ایشون،ماشالا خیلی هم بهش میاد که دانشمند و دکتر!باشه.