صد و ۳۲ هزار و ۵۰۰، ۸۳ هزار، ۵۴ هزار و ۲۰۰ تومن و... یه عالمه عددای این شکلی، حالا یه کم بالا پایین، مبلغ قبض‌های موبایلم توی چند وقت گذشته بوده...

معمولا هم با اینکه ممکنه به نظر پول زور برسه؛ اما من در مجموع ناراضی نیستم... بالاخره بهتر از خیلی هزینه‌های زور دیگه است. (نقدی و غیر نقدی)

کله صبح دارم تند تند تو خیابون می‌رم که گوشیم زنگ می‌خوره، بعد از مدت‌ها یکی از شاگردای قدیمیه استادمه که گاهی می‌امد خونه ما برای تمرین و رفع اشکال به علاوه اینکه استادم می‌خواست منهای تمرین ساز زدن، تاثیر خوبی روش بذارم.. (کلا استادم ترجیح می‌داد همه شاگردای دخترش شبیه من باشن، احتمالا اینطوری می‌تونست سر هممون یه جا و یه جور غُر بزنه، خیالش هم بابت رو ندادن به پسرا راحت می‌شد)

بعد از یک زنگ، قطع شد که فکر کردم خببب بابا اشتباه گرفته! یادم می‌ره و فرصت هم نمی‌کنم بهش زنگ بزنم که بعد از یک ساعت دوباره تماس می‌گیره، تو خیابونم و شلوغه، اما صداش خوب می‌اد... احوالپرسی می‌کنیم و می‌گه وای نیکا جون چطوری؟ می‌گم خوبم و بیش از شونزده بار دیگه هم حال خودم و مامانم و استادم رو می‌پرسه! انقدر که علی رغم میل باطنیم و اینکه جوابش رو می‌دونم می‌پرسم: بالاخره از سهمیه شاگرد اولیت برای دکترا استفاده کردی؟ خوندی؟ می‌گه نه بابا! نیکاجون، بخونم چیکار از سرمم همین زیاده (البته منم همچین نظری داشتم) که.... که بعد از دو دقیقه قطع می‌شه...

توی این فرصت، وقت می‌کنم که به دوستم که داریم با هم راه می‌ریم، کاملا در قالب غیبت بگم که پایان نامه‌اش رو می‌خواست از سرچ اینترنتی و مقاله‌های نیم بند فروشی پیدا کنه و اینکه همش فقط همه چی رو حفظ می‌کرد که.... یهو یادم می‌اد ازش خبری نشده... شماره‌اش رو می‌گیرم اونم بعد از دو دقیقه که دارم برای دوستم از عذابی که برای درس خوندن می‌کشید می‌گم...

می‌گه وااای نیکاجون شرمنده... شارژم تموم شد... (و حیف که نمی‌شه نازِ لحن آدم‌ها رو توی نوشته آورد وگرنه حق مطلب بهتر ادا می‌شد! ) می‌گم: خواهش می‌کنم.... فقط بدبختی اینه که دوباره رفته سرخط و شونزده بار دیگه حال خودم و مامانم و استادم و البته خواهر زادم رو می‌پرسه که ایندفعه از قلم ننداخته.... و من بر خلاف همیشه که خیلی می‌فهمم که آدم اونطرف خط، کاری داره و دلم می‌خواد بگم: روت بشه و همون اول کارت رو بگو. این بار کم کم شک می‌کنم که یکی بعد از دوسال زنگ زده حالم رو بپرسه!

دیگه به ریپ زدن و مِن مِن کردن افتادم که می‌گه نیکا جووون (و همچنان‌‌ همان حیف...) تو فردا کجایی؟ چیکار داری؟ و منم که این قبض‌ها رو در حرفای صدتا یه غاز، به این مبلغ نرسوندم، متوجه می‌شم که حال ما همچنان پرسیدنی نیست!... و کاری داره! در نتیجه پیشاپیش برنامۀ فشرده و غیر قابل تغییری رو اعلام می‌کنم که می‌گه: حیف یه زحمتی برات داشتم...

می‌گه: یکی از فامیلامون امتحان ریاضی داره! (واقعا یه لحظه به بلاهت خودم ایمان می‌ارم که چرا زود‌تر نفهمیدم)..... _خب!.... _حیف مثل اینکه تو وقت نداری؟ (کاملا انتظار داشت که بگم نه به خاطر تو کنسل می‌کنم).... _نه ندارم، حالا کلاس چندم بود؟.... _دانشجوء..... _ اِاِاِا خب به سلامتی.... _آخه می‌دونی امتحانش فرداست!... _خب پس وقت نداره درس بخونه (خداروشکر!)..... _ نهههه نیکاجون! می‌خواد تقلب کنه با گوشی و هدفن! به من گفت، من گفتم نمی‌دونم بلدم یا نه. اما یکی رو می‌شناسم که ریاضیش خیلی خوبه!

و حتی در همون حین یک هندوانه هم در قالب کلمه استاد می‌زنه زیر بغلم ادامه می‌ده: بعددددد من گفتم اگر فردا وقت داشته باشی بیام پیشت که سرجلسه زنگ بزنه و بهش جوابا رو بگی!!! (همچنان هم امیدوار بود که من بگم باشه عزیزم تعطیل می‌کنم فردا رو)

خیلی دلم می‌خواست وقت داشتم و حضورا خدمت این دانشجوی نابغه می‌رسیدم اما می‌پرسم: مگه چه مبحثیه؟ می‌گه ریاضی پیش خورده بهش!!! دیگه تقریبا قاطی می‌کنم و بهش می‌گم: ببین، بهش بگو یه خورده یه زحمتی به خودش بده، از ساعت فیس بوک گردی و حرافی با دوست پسرش و احیانا سریالای ترکیه‌ای و... بزنه و یه نگاهی به کتابش بندازه!

از غیب گوییم غافلگیر می‌شه و می‌گه: آره واقعا منم همینا رو بهش می‌گم... نیکاجون!

خب دیگه حرفی نداریم... اما برای اینکه کم نیاره و ضایع نشه و من فکر نکنم خدایی نکرده انقدر ضایست که بعد از دوسال که همدیگه رو دیده بودیم تازه اونم توی مترو، وقتی اون داشت می‌رفت آرایشگاهِ دوستش فال قهوه بگیره و منم داشتم می‌رفتم حسینیه ارشاد (به جان خودم همین الان یادم آمد)... حالا برای کار زنگ زده...

شونزده بار دیگه حال مامانم و استاد و خواهرزاده‌ام رو می‌پرسه و دوازده بار هم به مامانم و استاد و... سلام می‌رسونه و هفده بار هم خواهرزادم رو که فقط چند سال پیش در یک مهمانی شلوغ پلوغ، خونۀ استادم، یک نظر دیده بود از راه دور می‌بوسه و... منم که رسیدیم پشت در جایی که باید بریم تو... خداحافظی می‌کنم و خلاص....

اما همینطوری وایستادم دم در... همینطوری وایستادم... حسش نیست برم تو.... در مجموع بیش از۳۲ بار بلکم بیشتر، به دوستم می‌گم دیدی! نه واقعا بعضیا چرا اینطوریند! (و در اون لحظه این بزرگ‌ترین سوال فلسفی جهان به نظر می‌رسه)... این ریاضی و اینا به درک! که البته هرگز به اون بچه دودرهٔ بپیچون کمکی، اونم برای تقلبش نمی‌کردم.....

اما اینکه چطور به خودش اجازه می‌ده ریز و جزء برنامه‌های فردام رو بپرسه و بعدم بگه حالا چیکار کنیم نیکاجون! خیلی لجم رو درآورده... نه... بیشتر نا‌امیدم کرده...

همچنان از دست خودم ناراحت و عصبانی بودم که چرا نتونستم و نمی‌تونم یکم جدی‌تر و دلخورانه‌تر جوابش رو بدم که تازه حدود یک ساعت بعد وقتی ترتیب تلفن‌ها رو می‌ذارم کنار هم، می‌فهمم که چه جالب! اون تک زنگ اول رو هم اشتباه نگرفته بوده بلکه یه تک زده که من بهش زنگ بزنم! (این کشف دوست ایرانسل دارمه)... بعدم که دیگه ته شارژش تموم شده و فکر کرده که خب منم که شمارم اعتباری نیست و شماره ش رو می‌گیرم، اینطوری تلفنش هم براش مفت تموم می‌شه... نمی‌دونم چرا نباید ناامید و ناراحت نشم از بشریت!... و چرا باید از اون در برم تو، تا برای یه مشت کلاس آموزشی صحبت کنم...!

این رو می‌ذارم کنار تلفنی که بعد از مدت‌ها به یکی از شاگردای قدیمیم زدم، که ده دوازده ساعت توی مغازۀ یه آدم نسبتا پدر سوخته، برای یه مبلغ خیلی خیلی کم، فروشنده بود و سرپا. حتی انقدر حق نداشت ببینه که کی بهش زنگ زده... وقتی بعد از مدت‌ها بهش زنگ زده بودم حالش رو بپرسم... با اینکه باتمام وجود دلم براش تنگ شده بود و کلی حرف داشتیم که با هم بزنیم، اما اون هی می‌گفت: خانم پول تلفنتون زیاد می‌شه خانم.... خانم.... که دلش نمی‌امد که یه دل سیر حتی حرفای ضروری بزنه...

آمدم خونه، رفتم توی سایت همراه اول و ایرانسل و تعرفه‌های مکالمه رو درآوردم... می‌خواستم ببینم که اون خانم شاگرد اول کار‌شناسی ارشد که ثروتشون سر به فلک گذاشته که انقدر پول دارن که هیچ نیازی نداشتن ارثیه چند صد میلیونی مامانش رو دست بزنن... که باباش_ نه مثل بابای شاگردم که چمنا رو آب می‌ده و باغبانی می‌کنه _ از دلالی و فروش ماشین وهمه چی!... انقدر پول درآورده.... که توی شهری که درس می‌خونده براش خونه بخره... لنگ و معطل چند صد تومن پول بوده و غنیمت می‌دونسته...

با احتساب اینکه شماره اون ایرانسل بود و خط من همراه اول و تهران هم نبودم و در نتیجه برام جابجایی می‌فتاد و نرخ مکالمه‌ام بین شهری محسوب می‌شد و با توجه به زمان مکالمه‌ام.... ۶۸ بار سلام رسوندنش به مامانم و ۱۲ بار بوسیدنِ از راه دور خواهرزاده‌ام و ۱۶ بار گفتن اینکه وااای نیکا جون! تو ریاضیت خوبه و خوب هم خر می‌شی و «نه» هم نمی‌تونی بگی (البته نمی‌دونست قبلنا) و یادآوری اینکه در خونه ما به مراتب سرویس بهتری از هر کافه‌ای که اون می‌شناسه دریافت می‌کنه و راحت تره! چیزی حدود ۷۰۰ تومن برام آب خورده بود.

و همه قبض‌های گذشته و همه قبضهای چند ده و صد تومنی آینده‌ام به کنار... این ۷۰۰ تومن رو واقعا زورم می‌اد پرداخت کنم، این هفتصد تومن کوفتی رو که...

+احتمالا دنیا جای سخت تری هم می‌شه وقتی یک عالمه آدم هست که آرزو داری برای یه بارم که شده کاری بگن که انجام بدی و دردی رو بگن که کمکی باشی... و یه عالمه آدمم هست که درد نگفته شون رو می‌دونی و کاری هم نمی‌تونی بکنی... والا!