بیایید بسیجی ها رو عاشق کنیم
من نه اینکه بخوام آدمها رو به دودسته بسیجی و غیره بسیجی تقسیم کنما! نه!!!!! کلا بشریت به دو دسته آدم و بسیجی تقسیم میشه! بگذریم، آقا ما رو چه به سیاست و از این جور چیزا اصلا میگن پدر و مادر نداره(ای بابا بسیجی رو نمیگم که! سیاست رو میگم، حالا ببینید میتونید یک کاری بکنید فیلترم کنن)
خلاصه داشتم میگفتم من با یک عده آدمهای خوبی دوست بودم و با یک عده بسیجی هم، هم دانشگاهی (خنده نداره که! اینا همه جا هستن مگه دانشگاه شما روم به دیوار یه اتاقی جایی چیزی نداشت که توش کلی که نه، یکم بسیجی میرفت و میامد ؛ تازه توی روزنامه خودم خوندم که رییس بسیجه "گاه دانش"!!!!! امام صادق گفته بود خیلی از بسیج دانشگاه تهران شاکیه که چرا انقدر کم عضو داره (من شنیده بودم سطح "گاه دانش" با "دانشگاه" فرق میکنه ها)
خلاصه یک خانم محجبه شدیدی توی این بسیج عضو بود که خیلی هم میرفت و میامد و از شنبه اطلاع رسانی میکرد که سه شنبه دعای توسله و این مهمترین و تنها کاری بود که بلد بود ، ظاهرا هم به نظر معمولی میامد ولی دوستانی که از نزدیک از محضرش کسب فیض کرده بودن میگفتن بسیار تند رو(ذوب در ولایت) و البته از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان تند رو(همان تند خو) هم هست، البته از اونجایی که خب شناختن منم توی دانشگاه کار سختی نبود میدونست که کلا ذوب و تبخیر و انجماد سرم نمیشه و .....
انقدر هم من رو دوست داشت و دوستش داشتم که از دور بدون کلام و با نگاه هم کلی از خجالت هم درمیامدیم گرچه من همه تلاشم رو میکردم تا هرچی کتاب روشنفکری خونده بودم رو دوره کنم و به نظراتش احترام بذارم اما مگه من دیوید "کاپرفیلدم" که بتونم کارای محال انجام بدم.
خلاصه این عضو بسیج خیلی هم فعال تر شده بود اونم چرا؟! برای اینکه یک نفر از واحد برادران که اونم از اون بسیجی های اورجینال بود به این خواهر دوست داشتنی و خوش اخلاق عاشق رفته بود. خلاصه به روایت و شواهد بچه های هم خوابگاهی تا پاسی از شب تلفنی صحبت میکردن و منم که ساده! فکر میکردم فقط بلدن به دختر پسرا گیر بدن و توشه آخرت جمع کنن ، تا با چشم خودم ندیدم باور نکردم.
اما به مرور انقدر تغییرات خواهر! جدی بود که یک هوش در حد جلبک هم کفایت میکرد چه برسه به بچه های دانشگاه که همه استادی بودن برای خودشون.
تازه با اینکه اونجا و مخصوصا منطقه کوره ذوب (همون اتاق بسیج) همه با مقنعه مشکی بودن اما خواهر! هر بار با یک روسری خوشرنگ دیده میشد که چون حجاب برتر (همون چادر) داشت اسلام به خطر نمی افتاد و کم کم چون آقاشون (به جان خودم بهش میگفت آقامون) دوست داشت، سایۀ ست روسریش رو هم استفاده میکرد و باز هم همون حجاب برتر مانع به خطر افتادن اسلام میشد و البته اینا که چیزی نیست تازه من رو چه به کار مردم ! مهم تغییرات اخلاقیش بود !!!یک بار یکی از بچه ها آمد و گفت نیکا، خواهر! (همون بسیجیه) وقتی سرما خورده بودم برام شیر گرم آورده بود!البته بعدا فهمیدیم آقاشون مریض بوده برای اون هم آورده بوده، اما بچه هایی هم که به جرم گناه نکرده یه دوره ای باهاش هم اتاق بودن میگفتن که خیلی گیر میداده از وضو گرفتن تا صحبت بچه ها با تلفن و... اما یه روز که نشسته بودیم، آمد و با مهربونی احوالپرسی کرد!!!!! و کلی راجع به آشپزی!!!!! صحبت کرد و تازه برای اینکه امتحانش کنیم ؛ از آقا هم که حرف زدیم چیزی نگفت و خندید!!!!! باور کردنش سخته ولی واقعا از وقتی به آقاشون دلباخته بود خیلی وقت نداشت از "آقا" دفاع کنه و آقاشون هم خب بچه سرش گرم بود و "منطقه ذوب" یه نفسی میکشید، اونا هم بعد از ظهرها دست در دست هم قدم میزدن(به جان خودم راست میگم فکر کنم یه مرجع تقلید جدید توی کشور کره پیدا کرده بودن)
خلاصه انقدر روحیه لطیفی پیدا کرده بودن که خیلی خیلی خیلی . . .
بعد با خودم فکر کردم که یه چیزی میدونن که این دفاتر بسیج رو خواهرونه برادرونه میکنن چون اگه قرار باشه همشون اینطوری باشن و لطیف باشن و خوش اخلاق و سرگرم! پس
کی تذکر لسانی بده،
کی به بقیه گیر بده،
کی مشت محکمی به دهان استکبار جهانی بزنه ،
کی انرژی هسته ای تولید کنه،
کی بره نماز جمعه،
کی بره هی هی آدمها رو بزنه ،
کی از اسلام محافظت کنه، کی ... ؟؟؟؟!!!!
نه واقعا شما حاضری اگه اونا وقت نداشته باشن ،بری نماز جمعه و به صحبتهای آقای جنتی گوش بدی؟
بعد فکر کردم که کاش بعد از کودتا به جای راهپیمایی این بسیجی های واحد خواهران و برادران رو برای سنت حسنه با هم آشنا میکردیم حداقلش این بود که همه باتوم به دستا به جای کتک زدن با یک خواهری توی یک پارکی قدمی میزدن و ما هم برای آزادی نچشیده و نداشته فریادی میزدیم.
پس تا دیر نشده؛
"بیایید بسیجی ها رو عاشق که چه عرض کنم، با هم آشنا کنیم"
همین 22 بهمن هم که خواهرونه برادرونه و مختلط ، برای کوبیدن مشت توی دهن آمریکا با هم میان بیرون هم فرصت خوبیه ها! بعدا نگی نگفتی! از ما گفتن بود.
پ ن : یه عده بسیجی خواهر و برادر جدا! میامدن و توی وبلاگ یه عده آدم حسابی (زهره جان تورو میگما) حرفای چرت و پرت مینوشتن اونوقت وبلاگ این دوست خوب رو که خیلی هم خوب خوب مینوشت فیلتر کردن!
فکر کنم این فیلتراشون رو باید عوض کنن از بس که اشتباهیه مثل خیلی چیزای دیگه که اشتباهیه و باید عوض بشه.