مدتها پیش دوستی پرسید: فیلم مِمِنتو رو دیدی؟ و انقدر تعریف کرد که صدای همه درآمد و البته در اولین فرصتی که میشد فیلم رو بهم داد که ببینم.....

فیلمی که به قول خودش _به عنوان یه فیلم بین حرفه ای_ جزء سه تا فیلم برترش بود... 

فیلم "ممنتو/ Memento" ، محصول سال 2000 و به کارگردانیه "کریستوفر نولان" . فیلمی شگفت انگیز و تماشایی.

حداقل یک ربع بعد از فیلم، یه کیفی به آدم دست میده بابت پیچیده بودن و خطی نبودنش(مُردیم از بس این جهان یکنواخت و کسل کننده بود)

دیگه الان بعد از سالها احتمالا همه فیلم رو دیده باشن.... نقش اول فیلم، "لئونارد شلبی"  بر اثر یک اتفاق، حافظه کوتاه مدتش رو از دست داده و با کمک یادداشت ها، خالکوبی ها و عکس هاش سعی می کنه کسی که همسرش رو کشته پیدا کنه و انتقام بگیره.

فیلم با چیدن کاغذ ها و عکس ها و یادداشت ها پیش میره....و  اینطور نیست که مثلا تدوینگر با کنار هم قرار دادن قسمتهای مختلف سعی در نشون دادن خط داستان داشته باشه.... و البته که همه این به ظاهر بی نظمی، خط واحدی رو دنبال میکنه و محور اون انتقام گرفتن از قاتل همسرشه . لحظه تموم شدن فیلم چنان پازل فیلم تکمیل میشه، که تازه میشه قسمتهای مختلف فیلم رو دوباره مرور کرد و...

و نکته قابل تامل و جالبه فیلم از دست رفتن مفهوم عرفی زمانه.....

 

اما تقریبا هیچکدوم از دور و بریام از فیلم خوششون نیامد و همه میگفتن گیچ کننده بوده .حتی یکی از دوستام نشسته بود همه فیلم رو بریده بود و بعد دوباره به ترتیب کنار هم چیده بود وبعد با خیال راحت دیده بود.

.....

ولی خب فیلم برای من دستاورد دیگه ای هم داشت، اونم اینکه به طرز وحشتناکی یهو کشف کردم که خیلی جاها میرم، خیلی کارها میکنم ...... و بعد یهو وسطش یادم میاد که اِاِاِاِاِ من که به خودم گفته بودم که دیگه فلان جا نمیرم...لعنت به من.....

بعد یه دفترچه درست کردم که خیلی اتفاقات ازین دست که توی برهه خاصی، به این نتیجه رسیده بودم  که دیگه انجام نمیدم رو توش یادداشت میکردم

از یادآوری های کوچیک تا بزرگ..... مثل :

"وقتی میرم کوه، حتما برای گوشیم، باطری اضافه بردارم"

" همیشه باید فکر کنم که همه از من بهترند ،حتی اگر این خیلی سخت باشه"

کلی ازین یادآوری ها که واقعا بعضی وقتا که میخواستم یه تصمیمی بگیرم یادم به اون یادداشتها میفتاد و حداقل یک بار دیگه قضیه رو با شرایط جدید چک میکردم...

...

هنوز ننشستم که دوستم میگه تبریک میگم!...   با خوشحالی و هول هول تشکر میکنم...انقدر خیلی وقته اتفاق خوشحال کننده ای که ارزش تبریک گفتن داشته باشه؛ نیفتاده که فقط فکر میکنم چه خوب...و چند ثانیه ای طول میکشه تا بپرسم: مرسی ولی بابت چی؟!......دوستم میگه ای بابا! فلانی داره ازدواج میکنه... یعنی تو خبر نداشتی؟!میگم نهههه!!! مدتیه نه تلفن من رو جواب داده نه sms نه هیچی.....حالا نوبت منه که بگم مبارکه ... یعنی قیافش چنان متعجبه که ... میگه شوخی میکنی ! با تو که خیلی خوب بود.تو که.....   من که خب حرفی ندارم بزنم..... میگه با فلانی ..... از این یکی تعجب نمیکنم ... مدت کمیه که پسر رو میشناسم و با هم آشنا شدیم اما پیش بینیش سخت نبود.....

ولی انقدر هردوشون خاصن که سعی میکنم خونشون رو تصور کنم.احتمالا یک خونه ای که همه چیش جابه جا و رو هواست...

همینجووووور طولانی سکوت میکنم ... انقدر که دوستم بلند بلند شروع میکنه به خندیدن.....میگه چیه شوکه شدی نه!؟.......ما هم وقتی شنیدیم،همین شکلی شدیم که تو شدی...

همینطوری تقویم رو با خودم بالا پایین میکنم و روزها رو میشمرم و میبینم که کمتر از دوماه پیش بود که توی کافه با دوست پسرش نشسته بود و چایی میخوردیم و اوووووووه کلی حرف زده بودن راجع به کارهایی که میخوان توی سال جدید با هم انجام بدن.....اینکه فلان انتشارات هم کارشون رو پسندیده و قول نشر داده... و همون دوساعت بعدش که زنگ زده بود و گریه کرده بود که دوستیشون به هم خورده... , و حالا داره با یه نفر دیگه ازدواج میکنه!

برگشتنی چندتا ایستگاه مترو رو پیاده میام(از تو خیابونا ! نه تونل مترو) و فکر میکنم که..._اصلا به دوستم و ازدواجش و اینا فکر نمیکنم _ به این فکر میکنم که چرا همون لحظه اول که با شرمندگی گفتم ازش خبری ندارم یاد فیلم "ممنتو" افتادم....؟ هی سعی میکنم فیلم رو مرور کنم و هی پیدا کنم چی به چیه!......

بالاخره بعد از سی چهل دقیقه راه رفتن، کشف میکنم که دوستم مثل "لنی" در فیلم "ممنتو" حافظه نداره...واقعا نداره! نه تو این مایه ها که شوخی میکنیم با هم، یا مثلا میگیم یه مدته گیجم و نمیدونم چیو کجا گذاشتم یا.... نه!... واقعا به همین حادی حافظه نداره... یعنی یه زندگی کلی یادشه(مثل خاطرات لنی از همسرش).....که بارها و بارها مرورش میکنه ، اما بقیه اتفاقات انگار محو میشن و آخر هر رابطه، دوستی یا تجربه ای فقط یک یادداشت ،عکس یا خالکوبی داره ... همین  و بقیه اش حذف میشه.....

زندگیش شکل مبارزه است که تهش حتما باید انتقام بگیره و همیشه عجله داره و هیچوقت آرامش نداره ... برای اینکه حافظه ای نداره تا یادش بمونه چه کارهایی کرده و چه کارهایی باید انجام بده...احساس امنیت هم نمیکنه چون یادش نمیمونه  یه عده ای دوستش دارن یا یه عده ای رو دوست داره. هر صبح که بلند میشه یادداشت هاش رو نگاه میکنه و از کنار هم گذاشتنشون یه نتیجه ای میگیره و اینطوریه که یه روز sms میده که خیلی خوبی و خیلی دوستت دارم، دلم برات تنگ شده و حتما حتما باید ببینمت و یه روز دیگه جواب نمیده.....توی دنیای اون، همه دشمنند  و از خودش هم یادآوری های متناقضی داره. مثل سکانسی از فیلم، که لنی خودش رو با بطری مشروب میبینه و فکر میکنه که مست اونجا افتاده، در حالی که میخواسته از خودش دفاع کنه..... همه چیز چرخه ایه که تکرار میشه .هی عاشق میشه و توی دور بعد عشقش محو میشه......انگار که هیچوقت نبوده و دردناک قضیه اینه که به راحتی میتونند بابت بی حافظه گیش ابزار قرارش بدن برای رسیدن به اهداف خودشون....دوستم هر چند وقت یکبار هم یک جمله یا تئوری تو ذهنش حک میشه که هی تکرارش میکنه اما همونطور که هیچی تو ذهنش نمیمونه، هیچ وقت هم موضوعی پیدا نکرده که همه دلش رو تصاحب کنه.....

دوستم میتونه در لحظه، وقتی روبروی شما نشسته،عکس ها و کاغذهاش رو دربیاره، یکی یکی ورق بزنه و بعد یهو هزارتا قضاوت وحشتناک راجع به شما داشته باشه... بغلتون کنه و ببوسه یا یهو بلند شه و میز رو برگردونه...

هر چی که میگذره و دنیای دوستم بزرگ تر و پیچیده تر میشه دیگه توانش هم برای کنار هم قرار دادن یادداشت هاش و ارتباطشون با هم، کمتر میشه و اینطوری میشه که یهو هنگ میکنه و ......

چند تا اسم خاص هم داره که اونا رو خالکوبی کرده از بس که مهم بودن،مثل اسم من یا دوستی عزیز، که در بنده..........

...

به لحاظ فرمی هم شباهت های دیگه ای به فیلم داره، مثلا اینکه همه قسمت های زندگیش رو میتونه وارونه هم کنار هم بچینه یا حتی وارونه زندگی کنه......ماجراهاش رو میشه هزار مدل دیگه تدوین کرد و هزار تا داستان خطیه مرتب از توش درآورد... و  به نظرم، کلا گیجه پست مدرنیه ، مثل روایت پست مدرنه فیلم.......

...

البته تا اینجاش که خب به دوستم ،خانوادش، زندگیش و احتمالا دوست پسرای قدیم یا جدیدش مربوط میشه........

اما قسمتیش که به من مربوط میشد و وحشت زدم کرد، این بود که اون توانایی این رو داره که نقش ها رو جابه جا کنه و به شما، هر نقشی رو که میخواد توی داستان جدیدش بده ... و تواناییه این رو داره که یک سکانس رو چند بار بازی کنه و چند بار آدم رو درب و داغون کنه یا حتی بُکشه و دوباره، ولی این بار از یه جای دیگه ، داستان رو شروع کنه و تا گیجی و تلو تلو میخوری یه کشیده دیگه بزنه و این بار که گیج بودی تقاضاش رو (تقاضای دوستی ، گوش دادن، نظر خواستن و...) رو مطرح کنه...

این رو وقتی مطمئن شدم که بعد از اینکه به طور اتفاقی جایی دیدمش... یهو یک sms مفصل فرستاد و یک عالمه حرف بارم کرد.خیلی غیر منصفانه و سرشار از قضاوت،بد و بیراه ها مهم نبود، اما سناریویی که این دفعه برام نوشته بود، شوخی بردار نبود،......بعد از sms ش هنوز گریه کردنم تموم نشده بود(من در هنگام بیچارگی، کار خلاقانه تری بلد نیستم) که دوباره sms داد و عذر خواهی کرد.....

هنوز جوابی نداده بودم که خواهش کرد.....

...

رفتم سراغ دفترم  و نوشتم:

 "غیر قابل پیش بینی ترین و حتی خطرناک ترین آدمها، اونایین که حافظه ندارند، و اونایین که آدم ها رو شوکه میکنن و دائم در حال سناریو نویسین ،اونم تنهایی"

"زندگی رو نمیشه از پیش نوشت و نقش ها رو تقسیم کرد، احتمالا زندگی پیش میاد"

"فلانی، حافظه نداره  و میتونه  بارها و بارها من رو در حد مرگ روانی کنه... میتونه یه گوشه قلبم یا توی خاطراتم باشه ... اما توی دوستیم ... نه! "

 

_مطمئنم که دوستم، اینجا رو نخواهد خوند... در نتیجه میتونید همش رو به عنوان غیبت فرض کنید...