من به مثابه یک حرف مفت زن واقعی...
اما دیگه حوصله ندارم که برای اون خانم توضیح بدم که توی صندوق پول نمیندازم...
بالاخره 8شب از آخرین جایی که باید میرفتم درآمدم.خسته ام اما نه انقدر که بشه از پیاده رفتن سرازیریه م.گلها تا خ.ولیعصر گذشت...
همینطوری دارم فکر میکنم که هیچی هیچ فایده ای نداره...بیخود این همه حرف زدم...هیچ کاری نمیتونم بکنم....اصلا کاری هم میشه کرد؟! .........کلا به نظرم من حرف مفت زننده ترین آدم روی زمینم ...
میام سر فاطمی همون نزدیکای ولیعصر کنار اون عینک فروشیه و اون قنادیه لعنتیه خراب شده... میبینم که یه بچه ی 7 _8 ساله داره گریه میکنه .نه که گریه کنه ،مثل یه (نمیخوام بگم مثل چی، هر چی که بگم شبیه همه حرفای مفت شبه روشنفکری میشه که تا حالا گفتم و انگار به هیچ کاری هم نیامده)با ترس گریه میکرد شبیه خودش...شبیه یه بچه، تو همون دمای منفیی که رادیو تاکسی میگفت......هیچکس شبیه اون نبود... نه گنجیشک نه کبوتر نه ماهی، اون خودش بود...نمیدونم توی اون لحظه چی فکرکردم، حتما یه چند لحظه ای هم با بدجنسی خواستم نایستم و رد شم....حتما با خودم توی همون صدم ثانیه ها فکر کردم که حتما بازم با چند تا از همکاراش! سر فال و دستمال دعواشون شده.......نمیدونم با خودم چی گفتم اما رفتم سمتش و گفتم چی شده عزیزم...دروغ گفتم همون لحظه ی اول؛ که اگه عزیز من بود، پس توی اون سرما اونجا در حال لرزیدن و گریه چیکار میکرد؟... دو تا بچه که عزیزم بودن و هم سن و سال اون٬ از صبح دیده بودم که شهریه 7میلیونی مدرسه ی یکیشون، خرج یکسال خانواده اون بود. منهای هزینه ماهیانه پرستار شبانه روزیش و هزینه کلاسای موسیقی و استخر و...
پس عزیزم نبود حتما!!! اما اون انقدر شبیه خودش بود که حرفم رو باور کرد و با تعجب نگام کرد...گفت اون آقاهه منو زده... حاضرنبود کمی از پشت دیوار راه پله ای که ایستاده بود این طرف تر بیاد که نکنه اون آقاهه ببینتش... از اون جایی که من یه حرف مفت زن واقعیم، اولین کسی که فکر کردم زدتش دست فروش بیچاره ای بود(البته که من مطمئن نیستم بیچاره باشه.حداقل من ازون بیچاره تر و تو گِل مونده ترم) که بساطش رو کمی اون طرف ترِ قنادی تو تاریکی پهن کرده بود....
یهو یه دختر که دختر خوبی بود(حداقل حتما از من بهتر بود...که لااقل چند لحظه ای زودتر از من رسیده بود) گفت : اِ تو که هنوز داری گریه میکنی؟! گفتم: پس چیکار کنه؟خب دردش آمده؟منم دردم بیاد گریه میکنم........
گفت : مرد که گریه نمیکنه!
گفتم: کی گفته ؟ اون مردایی هم که گریه نمیکنن اشتباه میکنن!
دختره همچین بهم خیره شده بود انگار داشت به یه دیوونه فضایی نگاه میکرد ، به پسره که عزیزم نبود ...اما دوست داشتم که بود... گفتم گریه کن چون حتما دردت آمده دیگه ...
بعد نازش کردم و بعد که آروم شد، سعی کردم اون وسطا تا آروم شدنش کمتر حرف مفت بزنم، چون به اندازه کافی صبح توی جلسه حرف مفت زده بودم...آخه حرف مفت (البته اگر حرفی باشه که گفتنش برای آدم مفت تموم بشه و بالاخره برای کسی یا جایی هزینه ای نداشته باشه)مال جلسه است...
پرسیدم : کی زدتت عزیزم(!)
گفت: اون آقاهه!
دختره گفت: اون آقاهه کچله، از قنادی آمد بیرون زدش...
به بچه ی عزیزم (!) گفتم بیا با هم بریم... اما از اونجایی که من یک حرف مفت زنه واقعییم بعد از اینکه گفتم، یادم آمد که اون بچه چقدر ترسیده و حاضر نیست قدم از قدم برداره...رفتم توی قنادی یه آقای احمقی(که حتما احمق تر از من نبود ) داشت یه شیشه شکلات رو مینداخت به یه خانم جیگول.4تا شکلاتی که به زور کرده بودن تویه شیشه، درش هم مثل شامپاین پلمپ شده بود ... آخرم معلوم نشد خانمه پول شیشه رو میده یا شکلات یا زوری که زدن که او شکلات ها رو بذارند توی شیشه و بعدم تلاش کنن که درش بیارن لابد.....
احتمالا طاقت نیاوردم و وسط چانه زنی شیکشون، پریدم وسط که آقا شما میدونید که کی اون بچه رو زده؟...گفت: نه خانم کسی نزده...بفرمایید.. یکم چونه زدم و آمدم به دختره گفتم قبول نمیکنه... میای با من تو؟ گفت: آره حتما.
دوباره رفتیم تو، گفتم: این خانم دیده شما اون بچه رو زدین.گفت: آره من زدمش....
احتمالا آقای شیرینی فروشه شکلات بنداز نمیدونست که خدا چه لطفی بهش کرده که به قدر کافی از دست خودم عصبانی بودم انقدر که به خودم اجازه نمیدادم به اندازه کافی براش عصبانی بشم...
اما دختره از من قاطی تر شروع کرد به دعوا کردن باهاش...
من با آرامش گفتم آقا...چرا زدینش.....؟ گفت: خااانم اینا صبح تا شب اینجان.هیچی کلی باهاش فک زدم تا بالاخره از مغازه آمد بیرون...عینک فروشیه و ... هم آمدن چندتا هم رهگذر... همه درد آقاهه این بود که: میان اینجا میشینن.میتونست خدارو شکر کنه که من دیگه عصبانی تر از اونیم که عصبانی بشم.همه درد بی درمانش(که مطمئنم اینجور دردا با مرگ هم درمان نمیشه) این بود که میان روی اون هواکشی که همه قنادیا دارن و یه باد گرم و مطبوع با بوی شیرینی ازش میاد بالا می ایستند تا گرم بشن...انقدر احمق بود که نفهمید حتی اگر روزی بیست تومن هم دربیارن که درنمیارن ...که حتی اگه یکی هم بیاد شبا جمعشون کنه و ببردتشون که نمیکنه...بازم هم اینا چیزی از سرمای هوا کم نمیکنه.... اونا بازم سردشون میشه و بازم میان که گرم بشن...و باز هم بچه و بی دفاعند...، نگران این بود که چیزی از بدبختیه اونا(که حتما خودش از اونا بدبخت تر بود و خبر نداشت) به اون یا به مشتری هاش بچسبه...
یکی دیگه از بچه ها هم آمد .هی میگفت: اون داداشمه اون داداشمه.
یه آقای روشنفکری هم ایستاده بود و از عالم غیب شاهد میاورد که: خانم این حتما خودش کتک خورده که اینارو میزنه و...
به آقای عینک فروش با آرامشی که از من بعید بود٬ در جواب این حرفش که تا حالا چند بار زنگ زدیم به 137 که بیان اینارو جمع کنن!!! توضیح دادم که بر فرض هم که بیان که ببرنشون(نه که جمعشون کنند و بر فرض که 137 متولی باشه) اینطوری میشه و اونطوری میشه و بازم اینا میان همینجا و این فکرت چرت محضه...به آقاهه گفتم امشب که رفتی خونت تو اینترنت یه سرچ بکن و ببین چطوری و از چه طریقی میتونی کمکی هرچند کوچیک٬ اما موثر و ماندگار٬ انجام بدی...برای آقای روشنفکر هم که کاپشن گرم north face، همچین که انگار تو ارتفاعه، تنش بود٬ از کوتاهی دولت توی دهه های شصت و نابسامانی پذیرش مهاجران افغان و ریشه ای بودن این مشکل گفتم و خدا رو شکر کردم که خیلی فهمیده بود....
دختره هم بعد از اینکه قنادیه احمق! بهش گفته بود نه من نزدمش حتما چشات مشکل داره!!! رو کرده بود به آقای عینک فروش که: آقا شما چشم منو معاینه کن ببین مشکل داره!!؟ آقاهه هم با خونسردی گفت: فکر نکنم اما فِرِم عینکت کج شده، میتونم برات صافش کنم....دختره هم با خنده عینکش رو درآورد و داد به آقاهه و با هم رفتن تو مغازه...
من موندم و بچه های عزیزم(!)که حالا شده بودن سه تا.....
آقای احمق! هم به نظرم نفهم تر از اونی رسیده بود که باهاش حرف بیشتری بزنم، گیرم که حرف مفت...
داشتیم دم قنادی کوفتیش با هم حرف میزدیم که کارگر کوفتی ترش با ژست قدرت مندانه ای گفت: برید اونطرف برید اونطرف... وقتی داشتم با آقای احمق! و روشنفکر صحبت میکردم هی میرفتم روی اون هواکش کوفتی و هی میامدم ...هی هم میگفتم آقا منم باشم همینجا می ایستم...
بالاخره گریه فواد قطع شده بود و احمد که میگفت برادرشه تند تند داشت حرف میزد.....با هم رفتیم چند قدم اون طرفتر که چیزی از نفهمیه قنادیه بهمون نچسبه...
احمد میگفت: خانم٬ خب گوش آدم توی سرما خیلی یخ میکنه بعد که دست میزنی فکر میکنی گرمه اما خیلی سرده٬ خب من بازم میرم همونجا وایمیستم.گفتم حاضری کتک بخوری!؟...گفت آره....همش دوست داشتم که اون بچه، عزیز من بود، هر بار که بهش میگفتم عزیزم...
نمیخوام بگم که چی گفتیم و چی شنیدم که میخوام برای خودم باشه دیالوگامون که نمیخوام شبیه همه حرفای تکراری باشه که زدم /زدی/زدند...
نمیخوام بگم که "توی دستهای کوچکش فالها مچاله شده بودند و با نگاه نگرانش به من نگران بود و مرا در حجم کودکیش غرق میکرد"
ازین خبرا نبود زندگی عریان بود و واقعی و کلی از خدا برام و گفت که اگه خدا هست که مطمئن بود که هست، چرا نفرینای منو نمیشنوه که انقدر این آقاهه رو نفرین میکنم... و من به جای اون احمقِ قنادی پشتم لرزید... گفت: خدا توی قلب و دست و هوا و درخت و باد و و پرچم(اشاره کرد به پرچم) هم هست. من نگفتم بهش که "سهراب" هم از باد٬ به خدا تعبیر میکرد و نگفتم بهش که مولانا هم از شیر علم۱ گفته....
نمیخوام حرف مفت بزنم که " درس کودکی میداد و مرا با تجربه خدایی آشنا میکرد...دست کوچکت را به من بده... و مرا"
نه ازین خبرا نبود. من عاجز تر و بدبختر از اونی بودم که بتونم حتی کوچکترین قولی بهش بدم... آمدم دکمه های کاپشنش رو ببندم که باز انگار باید بیشعوریم مثل پتک میخورد تو کله ام، فقط یه دکمه داشت بقیش افتاده بود که اگه بود، خودش عقلش میرسید که ببنده...
حرف واقعی واقعی زدیم...گفتم بچه ها کی الان دوتا شلوار پاشه؟...که هیچکدوم. گفتم: کی کلا یه شلوار دیگه هم داره...که دوتاشون! تهش به همینا ختم شد که قول دادن فردا هر شلواری که داشتن زیر این شلواراشون بپوشن... که احمد فردا کلاهش یادش نره...که هیچ وقت هم نمیتونه دستکش بخره چون خرجش نمیرسه چون دوازده نفرند و فقط اونه که کار میکنه... من حتی قول یه جفت دستکش کوفتی رو هم بهش ندادم... فقط تا تونستم، بهشون گفتم که اون قنادیه نفهمه و ما نباید به آدمهای نفهم نزدیک بشیم(بهشون نگفتم که این آدمها میتونن حتی ظاهری شیک تر از قنادی هم داشته باشن و جاهای شیرین تری از اونجا هم کار کنن) و دیگه اونجا نایستید...
نمیخوام بگم که: "وای سهم کودکی تو از لبخند و شیرینی فقط ایستادن با ترس روی میله های غبار گرفته هواکشیست که نه برای گرم شدن تو که برای ...."
نه!... بعد فکر کردیم راجع به قنادی های دیگه که نبود اون نزدیکی ها......
حتی بهشون قول ندادم که یه بار دیگه بهشون سر میزنم اما آخراش دوستای واقعی واقعی بودیم باهم... چون دیگه هی قسم نمیخورد که داره راست میگه... تازه بهم گفت که الکی گفته که فواد داداششه... دوستای واقعی بودیم چون دوستای واقعی بهم راست میگن حتی اگر شده بدون لبخند و تلخ... دوستای واقعی لازم نیست برای هم هی توضیح بدن که راست میگن... دوستای واقعی تو دل همند حتی اگر هیچوقت قول ندن که یه بار دیگه همدیگه رو ببینند... دوستی تجربه ایه که تو دل آدم میمونه نه توی دروغا...
حتی وقتی گفت: برای عید برامون لباس میگیری بیاری؟ گفتم: قول نمیدم اگر پول داشته باشم... انقدر توی زندگیم حرف مفتِ انجام نداده داشتم/دارم؛ که چون دوستای واقعی بودیم نمیخواستم کوچکترین قولی هم بهش بدم که بعد شرمنده خودمون بشم....
فقط کاری کردم که از دلم بود و شدنی... با هم با احترام(که واقعا محترم بودند) دست دادیم و گفتیم که خوشحال شدیم از دوستی و آشنایی با هم... اون کوچولوتره انقدر خوشش آمده بود که دوباره باهام دست داد و خداحافظی کرد.....
سوار BRT شدم، اما اصلا خجالت نکشیدم که زیر اون همه چراغ روشن گریه کنم... برای اونا ناراحت نبودم که حداقل خدا داشتن ...که حداقل حرف مفت نمیزدن...
گریه کردم از بس که بیچاره بودم... از بس که کاری از دستم برنمیاد... از بس که نتونسته بودم حرف بزنم نه به بچه ها که دوستای واقعی بودن... به اونایی که.....که تازه همه دوستای واقعیم(آدم بزرگا،که خدارو شکر هنوز یه چندتایی دارم) هم که جمع بشن، بازم نمیتونم بهشون قول بدم که براشون لباس میارم که قول بدم که اوضاعشون درست که هیچی٬ حتی کمی بهتر میشه...
گریه کردم... اما سر چهار راه پشت چراغ قرمز ، وقتی سردم شده بود بازم نخواستم که گرم نشم...من حتی انقدر بیچاره بودم که به خودم اجازه نمیدادم توی تجربه سرماشون شریک باشم که میدونستم برای دقیقه ای هم از پسش برنمیام...که متاسفانه خیلی وقته فهمیدم که این چیزی رو تغییر نمیده...
شب کنار بخاری شرمنده بودم اما گرم...شرمنده تر از اونی بودم که با لباس کم برم توی حیاط تا با دوستای واقعیم تجربه مشترکی داشته باشیم.....
-------
۱) ما همه شیران ولی شیر علم / حمله مان از باد باشد دَم به دَم.
باد ما و بود ما از داد تُست / هستی ما جمله از ایجاد تُست. "مولانا"