درنمونی
دم دمای غروب یه عصر نسبتا سرد پائیزی وقتی نسیم های پائیزی داشتن جاشون رو با سوز زمستانی عوض میکردن و هر بیننده اهل تعمقی، سردر جیب تفکر در باب مردن و زنده شدن و ... داشت :
نه بابا من مال این صحبت ها نیستم،
وسط یه باغ نبودم ییهو جو گرفتم،
چند روز پیش طرفای غروب که هوا هم نسباتا سرد بود داشتم توی میدون 7تیر میرفتم (آخه همیشه نمیام بعضی وقت ها هم میرم) یه خانم پیری که البته متکدی هم بود و برای اینکه نظر مردم رو به خودش و بعدم جیبشون جلب کنه صحبتهایی میکرد؛وقتی من بهش رسیدم (البته رندوم بود و پارتی بازی هم در کار نبود،هرچی هم تو صندوق مینداختی همونی که انداختی در میامد مثلا سبز بود سبزم میموند_منظورم هزاری بودا، من و چه به سیاست _) خلاصه به من که رسید گفت:
در نمونی!
همینجور که داشتم میرفتم با خودم فکر کردم یعنی چی ؟ قبلا هم شنیده بودم اما بهش فکر نکرده بودم!(از بس که فکر نمیکنم مُردم)
در نمونی ؟! خب اگر"در" نمونم پس دیوار بشم؟
خب "در" که همیشه از دیوار بهتره حتی اگه درش هم قفل باشه باز امیدی بهش هست اصلا شکوندن در که از خراب کردن دیوار راحت تره!(مثل تو این فیلمها)
پس "در نمونی" .....؟؟؟؟!!!!
بعد گفتم خب "در" ایهام داشت معنی دوّمش این بود که در جایی نمونی (بعد دیدم اینم که خوبه که! مثلا اگر کارمند یه سازمان دولتی _البته کم کم " چیتوز"جای خصوصی نمیذاره از بس که این اصل 44 رو درست اجرا میکنه._ با ماهی 235000 تومان حقوق بعد از 8765432134576575 سال به احتمال 000000000000000001/0 میشه خونه هم خرید، پس منظوره خانمه چی بود؟
بعد ییهو مثل "ای کیو سان" فهمیدم که منظور خانمه چی بود؟
منظورش این بود که:
در هیچ جایی نمونی که نری ،ایشالا همیشه جایی باشی که بتونی بری
ایشالا پشت هیچ دری و رو به هیچ دیواری نمونی
ایشالا:
در تعصب
در تفکر خام
در زندگی یکنواخت
در روزمرگی
در زنده بودن های عادت شده
در بودن های تعریف نشده
در دروغ
در نفاق
در خیانت
در خودت
در بندگی
در تظاهر
در ریا
در ترس
در تنهایی
در نفهمیدن
در فهمیده نشدن
در "در به دری"
در نا امیدی
در بی عشقی
در اطرافیان مجیز گو
در سکوت از سر ترس
در حرف از سر تملق
در فریاد برای خودنمایی
در دل های سرد
در ذهن های تنبل
در دین سیاست زده
در سیاست دینی شده
در اقتصادی با نمودارهای وارونه
در صف دموکراسی
در نوبت جهان اول شدن
در دولت کریمه فهیمه سخیفه "چیتوز" نمونی
ایشالا در زیر پرچم ظلم و زور
در زیر دست بازجو های بی نشان
در سلول های بی شماره
در قبر های بی سنگ و بی نام
نمووووووووووووووووووونی !
وقتی داشتم بر میگشتم(البته بیشتر احساس میکردم که دارم میرم)
دوباره قرعه همونطوری به نامم افتاد، انگار قسمتم بود که فکر کنم! و البته در نمونم
گفت: در نمونی
ایندفعه با اطمینان و از ته دلم گفتم آمین ایشالا که هیچکس در نمونه؛
انصافا مستحق یک هزاری سبز بود همونطور که هممون استحقاق "رنگ سبز" رو داریم.
ایشالا:
در نمونی! همه ما که بیشماریم در نمونیم(که همین که سبزیم یعنی که درنموندیم) و آنهایی که "درماندن" نمانند و حالا که به جبر و جباری مانده اند "درنمانند".
برگ سبزش هم باشه برای 16 آذر و بقیه روزها،اصلا برگ سبزش برای هر روز، برای همیشه.