لحظه رنگین کمان
با اینجا خیلی آشنا نبودن،دم پاساژ پیادشون میکنم ، یه توضیحات کلی میدم و میگم: ببخشید من برم ماشین رو بذارم تو پارکینگ، میام پیداتون میکنم... .اما دروغ میگم. مخصوصا گمشون میکنم و میرم یه گوشه ،رو یکی از نیمکتای توی پاساژ میشینم.....اونام میچرخن و از اینکه فروشنده با مهارت تمام، شلوار بیست تومنی رو بهشون هشتاد تومن انداخته، کلی ذوق می کنند و هی تشکر می کنند از اینکه به عنوان راهنما! باهاشون آمدم ،بعد از چهار ساعت ،همچنان داریم توی خیابون می چرخیم،گیر میدن که بریم شام بخوریم که من میگم: "نه؛ بریم خونه.....خونه هم غذای بیرونه و فرقی نمی کنه!"
این همه الکی توی خیابون موندن، به آدم حس آوارگی میده، بالاخره داریم میریم سمت ماشین، که می بینم اون گوشه نشسته،اصلا برام مهم نیست که این زن و شوهر جیگول همراهم، راجع بهم چی فکر می کنند. بدون اینکه بهشون چیزی بگم، جلوی نگاه متعجبشون، میرم پیشش میشینم، نگاه های مردم هم که دیگه عادی شده،میگم: "از فلانی و فلانی خبر داری؟! تو تازگیا میای اینجا میشینی نه!؟"
مردم رد میشن،نگاه می کنن(اینو نمی بینم اما مطمئنم...یک لحظه هم نگاهم رو از روی صورتش برنمی دارم که اون، جدیده و من حوصله ی آدمها و نگاههای تکراریشون رو ندارم.)ساعت ۹شبه، خسته است،با بی حوصلگی میگه: "فامیلمونن،امروز نیامدن،خواستن برن مهمونی..."
بهم نمیگه فال بخرم،چون با اعتماد به نفس تمام،بهش نشون دادم که من دوستم؛ نه مشتری! دوستِ دوستاش.خوشحالم که بهم فال نمیفروشه،این یعنی اینکه، منم برای اون جدیدم...
یهو یکی از بچه های قدیمی از اون سمت خیابون منو میبینه،وسط اون خیابون شلوغ ،بدو بدو و با خنده میاد،چشماش مثل همیشه برق داره و بلند داد میزنه : نیــکا...نیــکا...
بالاخره میرسه. وسط پیاده رو محکم بغلم میکنه،به زور تا کمرم میرسه،منم بغلش میکنم، تند تند و پشت سر هم می پرسه که: نیکا کجا بودی؟...کجا بودی؟...
یهو اون دختره (دوست جدیدم)که کناربساطش کز کرده بود،... مثل فنر از جا میپره ،اونم میاد محکم بغلم میکنه و هِی میگه:...نیکا تویی؟!... تو نیکایی؟!
شوکه میشم...لال میشم...میذارم هی تند تند حرف بزنن و گِله کنند.... دوست جدیدم هم انگار،اون وسط، میپرسه کجا بودی...؟!
چه فرقی می کنه کجا بودم ؟ اون لحظه اونجا بودم و احساس می کردم که خوشبخت ترین آدم روی زمینم.
خوشحال بودم که اسمم نیکاست ، که خاص تره و کمتر! و مطمئن بودم که با آدم دیگه ای اشتباه گرفته نشدم.
و خوشحالم که اسم چیزی نیست که کسی بتونه از آدم بگیره...حتی خودم...
اگر شوکه شدن،دوست داشتن،دوست داشته شدن،عجز،نفرت،عصبانیت... هر کدوم یک رنگ داشت،قطعا اون لحظه ،برای من ،لحظه رنگین کمان بود.
+به جهت حمایت از کلمۀ بیچاره و داغون شدۀ "عشق" ؛ از آوردن آن معذوریم.مخصوصا و حتی، شما کودک عزیزم.
______________
عکس:"آبشار آتش یوسمیت" Yosemite Firefall".... پارک ملی یوسمیت در کالیفرنیا.
این پدیده سالی یکبار و در اواخر ماه فوریه اتفاق میافتد. هنگام غروب ، زاویه تابش و انعکاس نور خورشید بر این آبشار٬ از آن یک آبشار آتش میسازد.چشم اندازی که در انتها٬ به رنگین کمانی زیبا از رنگ ها تبدیل میشود.