شقایق
پیچیده نبود انگار،
یک کتاب باریک سبز،که یه سوال روی جلدش بود: "بالهایت را کجا جا گذاشته ای؟"* و هدیه بود، با یک یادداشت کوچیک، صفحۀ اولش : "به پاس نیکوییت / از طرف انجمن حمایت از حقوق کودک"
و انگار که علامت سوالش به جای جلد، باید روی صفحه اول بود، کنار "نیکویی" که همیشه شبیه یه علامت سوال بزرگه و بالهایی که مسلما جا گذاشته بودم و با این پایی که سخت در گِله، چه فرقی میکنه کجا؟
کتاب رو در نتیجۀ رفت و آمدهام به انجمن، برای "شقایق" گرفته بودم، دختری که عجیب شبیه اسمش بود، هم لطیف ، هم معصوم…
اون موقع (3_4 سال پیش) "شقایق"، 15ساله بود و قربانی. قربانی پدرِ روانیی که غرق دیوانگی و دود بود و با کوچکترین نشانه های انسانیت ، فاصله ای نجومی داشت.از دست پدر(؟) در چهارده سالگی فرار کرده بود،که انگار دیگه آزارش نده و گرفتار یک پسر دیگه ای شده بود و بعد از چند ماه از اون ناکجای کوفتی و از دست پسر و دوستاش هم فرار کرده بود و پلیس گرفته بودش و بعد هم بهزیستی... اونجا شقایق حرف زده بود و تعریف کرده بود و پدر(؟) به دادگاه احضار شده بود و دادگاه، برعلیه یک بیمار روانی، که اسیر دود و خماری بود و شرافت و حیثیت و انسانیتش رو از پس دود میدید٬ رأیی نداد،چرا؟چون اون مرد، پدر(؟)بود و یک اسم توی صفحه شناسنامه کفایت میکرد... پدری که آخرین باری که هزار تومن درآورده بود یادش نمیامد و عین انگل چسبیده بود به حقوق چند ده هزار تومنی پدر و مادر پیرش و تازه اون چندغاز رو در جنگ بر سر هیچ،باید با برادر معتاد تر و انگل تر از خودش تقسیم میکرد...
و قاضی،حکمی نداد که حکمِ اعدام و حبس ابدش هم، برای بدن نحیف و روح لطیف شقایق درمان نبود...
قاضی حکم نداده بود٬ اما احتمالا انقدر وجدانش از توی کشوی میزش سرک کشیده بود که برای راحت شدن از دستش ؛ هزینه مشاور، روانپزشک(البته نه برای پدر دیوانه) و تحصیلش رو تقبل کرده بود و حالا،همه می خواستند شقایق رو به زندگی برگردونند.یک عالمه آدم حسابی بسیج! شده بودند و شبانه روزی تلاش میکردند.و مسخره تر اینکه باز هم بعد از اون همه چرخیدن،هنوز هم زندگی شقایق، هر روز صبح باید از خانه پدری(؟) شروع میشد.که چه معنی داشت دختر توی خونش و با خانوادش نباشه! گیرم که مادرش سالها بود که رفته بود و خواهر کوچکترش هم در آستانۀ آسیب و شقایق شدن...با فقه و حقوقی که رو دست خدا بلند شده بود، همه تلاشهای اول و آخر، حفظ کیان نداشته خانواده بود. شقایق یکسال گذشته بهترین جایی که زندگی کرده بود شبانه روزی بهزیستی بود و انقدر مدرسه نرفته بود که به کارش بیاد و تقریبا یک هفته وقت داشت تا شروع کنه به درس خوندن و آماده شدن برای امتحانات خردادِ پایه سوم راهنمایی.
با توجه به شرایط روحی و تحصیلی که داشت نمی شد هر کسی بهش درس بده، وقتی مددکار،از شرایط شقایق گفت؛فکر نکرد که گیرم اون فرشتۀ معصوم،توی اون زندگی دووم آورده باشه... من حتی تاب شنیدنش رو هم ندارم...با مددکارش هماهنگیهای لازم رو کردیم و قرار شد بهش درس بدم فشرده و تمام مواد...
و عین عمق جهنم بود، دیدن هر روزۀ پدری که متعصبانه و مثلا مسئولانه شقایق رو می آورد و میبرد و عین زهر بود، نگاه منتظر و هرزه و هربارۀ پدرش... و "شقایق" عالی بود، محشر بود و با هوش که نه، نابغه...
من به روش خودم٬که روشی هم نبود، کتاب رو ورق می زدم و می گفتم: خُب، این که چرت و پرته اینها هم که حرف زیادیه ٬کل چهل صفحه اول، چهارتا نکته کلیدی داره و....
و پرانتزهایی که وسط ریاضی و علوم و تاریخ و جغرافی و... باز میشد برای دوستی ما،همه لبخندهای الکی و واقعی که میزدم و تعبیرش کابوسهای شبانه هر شب بود.
وسط امتحانات، یک روز برای علوم وقت گذاشته بودند و قرار شد که یکسره و یکروزه بخونیمش،اونم توی گرمای خرداد وتوی اتاق گرمی، روبروی امام زادۀ فلان! کتابی که تقریبا،قبلا لاش رو هم باز نکرده بود،بعد از ظهر دور سر هردومون پرنده میچرخید! با این تفاوت، که اون خودش هم بال داشت...
و شقایق که پرسید؟ به نظرت منم میتونم برم به امام زاده؟ یعنی خدا منو می بخشه؟
و من هزار بار مطمئن تر از ریاضی و تاریخ و جغرافی که گفته بودم، بهش اطمینان دادم که یکی از بهترین و معصوم ترین آدمهاییه که تا به حال دیدم و سعی کردم هر چی میتونستم و بلد بودم٬ازخدایی بگم که کاری جز بخشیدن نداره و از خوبی شقایق بگم که صورت زیباش٬چیزی از روح پاکش کم نداشت...
روزی که کارنامه اش رو گرفت،من چند صد کیلومتر دور از تهران بودم، زنگ زد و تا میشد پشت تلفن جیغ و داد و خوشحالی کردیم و تا شعاع چند کیلومتریم همه فهمیدند که یکی، همه درسهاش رو قبول شده بدون تجدید و یک ضرب...
***
و امسال بعد از چند سال٬ گرد همایی و نشستی با موضوع کودک آزاری،که اولش، به یک دکتر و کارشناس و پژوهشگر مسائل اجتماعی ،مخصوصا حوزه کودکان ،فقط 15 دقیقه وقت دادن که راجع به وضعیت چند سال گذشتۀ کودک آزاری در ایران و حتی اگر رسید،جهان صحبت کنه. قضیه انقدر روشن بود که تو همون چند دقیقه هم با آمار و استدلال، ثابت کرد که همۀ شاخصهایی که باعث کودک آزاری و حتی سوءاستفاده جنسی از کودکان میشه، بدون استثنا افزایش پیدا کرده و حتی وحشتناک شده؛ مثل "هانیه" مثل "باربد". و هیچ کاری نمیشه کرد مگر ...مگر... مگر...
و حقوق دانهای دیگه ، دکترهای دیگه و کارشناسهای دیگه ای که صحبت کردند و یک نتیجه گرفتند که هیچ کاری نمیشه کرد مگر اینکه ...
***
و امسال دوباره اون کتاب رو هدیه گرفتم از کسی که حاضره بخش مهم و اصلا همۀ زندگیش رو بذاره (بدون فکرکردن ، هزینه فایده کردن و نگاه دسته ای و جناحی و حزبی...) تا رنج حتی یک کودک رو عمیق و دائمی کم کنه، که یک بچه کارنکنه، که یک بزرگتر رفتار بهتری با بچه ها داشته باشه، که چند تا بچه یک جایی رویا داشته باشند،گیرم که هیچوقت به واقعیت،نزدیک هم نشه... هدیۀ امسال، چاپ "چهاردهمه". کتاب قبلی چاپ "دوم" بود ولی انقدر سایۀ سنگین و خاطرۀ تلخی همراهش بود که انداخته بودم ته کمد و یکبار بعد از مدتها،فقط نگاهش کرده بودم...
ولی این بار می خونمش نه چاپ دوم رو،که هنوز، تلخِ از هیچ کاری نکردن منه...
چاپ چهاردهمش رو،که مطمئنم کاری میکنه...
+ این نوشته میتونست،بهتر،خلاصه تر و ویراسته تر باشه، یا اصلا نباشه اما همه اینها از حوصله نداشته من خارج بود.
*بالهایت را کجا جا گذاشته ای؟ ، عرفان نظرآهاری ،افق 1384