حساب صداقت
یه حساب باز کرده بود به اسم صداقت! شاید چیزی مثل حساب ذخیره ارزی یا یه چیزی تو این مایه ها... هر اتفاقی که میفتاد، یه چک از این حساب میکشید و بعدم ادامه میداد... کم کم کلی اعتبار پیدا کرد و بالاخره تو اجتماعِ صاحب حسابا پذیرفته شد... بعد از اونجایی که هر کی که دارایی داره معمولا دوست داره یه جا پزشو بده ،اینطوری شد که سعی کرد آدمهای اهل حساب صداقت رو پیدا کنه و...
اگر اشتباه نکنم توی کتاب "زهیر" ؛ " پائولو کوئیلو" شخصیت اصلیه داستان که یه نویسنده معروف و پولداره، میگه که پول داشتن به تنهایی کافی نیست و باید به اجتماعشون راه پیدا کرد و بین اونا شناخته شد و...بعد نقل میکنه از یه مهمونی که همه پولدارای پاریس جمع بودن و به طور اتفاقی هرچند نفرشون باید سر یه میز مینشستن...یه شیخ عرب و یه نویسنده و یه تاجر پوست و یه سرمایه دار فلان و... خلاصه سر اون میز هر کسی از درآمدش میگه و... اما همشون باید دور هم جمع میشدن تا مطمئن بشن که هنوز خیلی پولدارن و به رخ هم بکشن...
حساب صداقتم یه همچین چیزی بود براش...بعد که کلی چک کشید،هی نوبت یادآوری کردنش بود و مثل خیلی از پولدارایی که هر از گاهی برای اینکه یادشون بیاد که چقدر خوشبختن مثلا میزنن کانالایی که برای بچه های آفریقا پول جمع میکنه یا اصلا پا میشن میرن "اتیوپی،اوگاندا،..." و هی آه و ناله میکنند از وضعیت اونجا........اونم وقتی با آدمهای خالی بند برخورد میکرد، با تاثر میگفت: خدارو شکرکه من صادقم و هِی هِی همۀ کارامو به حسابش گذاشتم.....خداروشکر برای اون لبخند الکی که اون روز زدم یا بعد از اون sms کشکیِ دوستانه، یا نه،اصلا عاشقانه ای که فرستادم، فوری بهشون یادآوری کردم که چقدر صادقم و خدا رو شکر اوندفعه که به فلانی در حالی که از عقایدش متنفر بودم گفتم: "وای صادقانه بگم خیلی دیدگاهت رو قبول دارم" همین که نگام کرد، با سر تاییدش کردم و یه چک گذاشتم کف دستش.........بعد آه راحتی میکشید که خدایا شکرت که من انقدر صادقم!!! بعد دیگه خیلی حال نمیداد از بس که همه فهمیده بودن که آدم صادقیه، خودش برای خودش چک میکشید،مثلا تا یه آدمی رو میدید و خوشش میامد میگفت: واااای منم مثل اینم......یا، وای این استاد چقدر معنویه! منم دقیقا همینطوریم و بعدم با خیال راحت از اینکه معنویه، به اولین جایگاه دنیایی،لبیک میگفت و خوشحال بود از این هالۀ معنویتی که دور سرش میچرخه!.......اما از اونجایی که هیچ چیز قدیدمیا کشکی نیست،(اون حرفایی که در باب حافظه گفتند) یه مشکلی وجود داشت اونم این که، کم کم خودشم یادش رفت که کی بوده،هست یا میخواسته باشه......؟؟؟؟؟؟؟
اون آدمی که برای یه موقعیت شغلی بالانس میزد، یا اونی که سر در جیب تفکر داشت؟
اون آدمی که همه رو دوست داشت یا اونی که میخواست سر به تن لااقل بعضیا نباشه؟
اون آدمی که هلاک این بود که تنها باشه و با خودش خلوت کنه یا اونی که خیلی اجتماعیه و همزمان هزارتا دوست داره؟
اون آدمی که فیلم هندی دوست داره یا اونی که تأتر روشنفکری میبینه؟
دیگه وقتی کتابی میخوند نمیدونست که محتواش رو دوست داره و دغدغشه یا چون اینطوری اجتماع تاییدش میکنه باید بخونه؟
دیگه یادش نبود که چرا 5تا مجله روشنفکری(البته اون موقع ها که چاپ میشد)میخره و تمام راه دستشه و تو کیفش نمیذاره!
دیگه وقتی تیپ ساده میزد نمیدونست از سر تنبلیه یا اعتقادش یا...
دیگه موقع مانتو خریدن مردد بود...اون سنتیه؟....یا اون جیگولیه؟...
دیگه نمیدونست برای این ریش میذاره که مُده یا چون دست از دنیا شسته یا اینکه یه جایی گفته بسیجیه.......
دیگه نمیدونست...
دیگه هر ساعتی یک قرائتی ازخودش و از جهان، تو سرش میچرخید و انقدر چرخید و چرخید تا همه (البته نه همۀ همه)! متوجه سرگیجه اش شدن..... دیگه نمیشد فهمید وقتی سرش رو تکون میده، داره تایید میکنه یا تکذیب...علاقه منده یا متنفر.... بعد مجبور بود مثل اینایی که بدهکارند و چک برگشتی دارن هی توضیح بده و توضیح بده... البته بعضی وقتا که حالش بهتر بود یه جوری وانمود میکرد که مشتاق توضیح شنیدنه...اینطوری کلی وقت تلف میشد و اصلا خدارو چه دیدی! شاید وصول چک هم هروقت سر رسیدش میشد یادشون میرفت از بس که توضیح میدادن و اونم از بس که نمیشنید!
اما خب یه جای کار میکلنگید... (اشتباه تایپی نیست یعنی چنان میلنگید که باید از اساس اصلاح میشد؛شاید با کلنگ!) انگار؛
چکها پاس نمیشد!!!!!به هم دَر میشد!.......نقد شدن چکِ صداقت از جنس حافظه بود و فقط کافی بود یه سر رسید رو فراموش کنی تا یکی از سر رسیدات فراموش بشه...
اما خب یه جای کار میکلنگید... انگار؛
چکِ تو باهاش پاس نمیشد...یعنی بهش در نمیشد...هی بگرد و هی بگرد...هی توضیح بده.....
اما خب یه جای کار میکلنگید باز... انگار؛
هر چی میخواست؛خواسته بود و
یه عالمه طلب داشت و تو، بزرگترین بدهکارِتاریخِ صداقت..... بعد میرفتی........
در باب حافظه کوتاه و بلند و میان مدت مطالعه میکردی.......
فلسفه اخلاق رو شخم میزدی..
3578ساعت و 28دقیقه و53 ثانیه توضیح میدادی.......
سر به بیابون و خیابون میذاشتی......
تا اینکه..... فهمیدی کتاب، از اول حساب نداشته! اصلا صداقتت حساب نداشته،همونطور که دروغاتم کنتور نمینداخته...... اصلا برای همینم هر چی میخواست به حسابت میزد و هر چی توضیح میدادی،مثل گریه کردن سر قبر خالی بوده.............
همه جمله هاش رو با " اگه راستشو بخوای" یا " اگه بخوام صادق باشم" شروع میکرد و انقدر حساب نداشتت پر شد؛ که نشد بگی: کیه که نخواد صادق باشه یا صداقت بشنوه...... صداقت خواستنی نیست،این دروغه که خواستنیه و چنان محکم جای صداقت نشسته که انگار باید از جایگاه صداقت خواستش و به دادگاه احضارش کرد برای شهادت دروغ!!!
+ این یادداشت در دنیای مجازیست و تصور کن که به حول و قوّه الهی!مصداق واقعی نداره.....تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته!...عدد بده...
+ نمیشه دروغ رو فرض قرار داد و معادله زندگی رو با خوشحالی حل کرد...