ایستادن رفتنی
«آیا هیچگاه وقتی همه میروند ایستاده ای
وقتی همه ایستاده اند به راه افتاده ای؟»
«آیا میدانی
کسانی هستند که تو را سخت دوست دارند و
کسانی که بر این باورند که باید از تو بدشان بیاید»
«آیا هیگاه به خاطر رویاهایت سیلی خورده ای؟»
چه سخت است وقتی همه ساکتند سخن میگویی
گاهی همه میروند و تو ایستاده ای
گاهی همه ایستاده اند و تو میروی
گاهی سکوتی و انتظار حرف دارند
گاهی سراسر کلامی، کلامی که تمامی آرزوهاست و دعوت به سکوتت میکنند
گاهی بین واژه ها آنها که از جنس زمانند رو با وسواس جدا میکنی و در غالب کلام ...
اما متهم میشوی به بی موقع گویی
بعد که تو خسته ای از اثبات حرف زمان یا شاید زمانه!
ترکیب همون واژه ها رو کادوپیچ و در غالب مهمترین حرفهایی که لازم الاجراست میشنوی(مثلا یک روز که ایمیلت رو باز میکنی میبینی حرفهای پارسال با تاریخ امسال برات فرستاده شده)
گاهی تنهایی و دعوتی به بودن نیست
گاهی همه شوری اما تعبیر به شوری میشی
گاهی همه آرامشی و متهم به کوتاهی
گاهی همه فکری و متهم به بی فکری
گاهی همه حرکتی و و شوقی و قدمی
متهمی به تندروی به تکرویی(واستا همه بیان) و
تو نگران به زمانه و نگرانه زمانی.
گاهی انقدر آرزوهات با آرزوهای دیگران قاطی پاتی شده که نمیدونی برای آرزوهای خودته که وایستادی یا برای آرزوهای دیگرانه که میخوای بری.
شاید گاهی برای ایستادن باید وایستاد نه از جنس توقف که از جنس تعمق
و برای خراب نشدن باید رفت نه جنس رفتن که از جنس پیشروی
اما!
گاهی که نمیخوای بری انقدر رفتی و در رفت و آمد بودی که ایستادن محاله دوست داشتنی و رفتن اجتناب ناپذیره.
اما
طبق اون چیزی که فلاسفه گفتن(نه که من بگم) "فعلیت دو فعل متناقض به طور همزمان محال و غیر ممکن است"
نتیجهً این ایستادن رفتنی----------------------------پرت و پلا نویسی!