اخلاق و بهار
خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
خوی بد کی به شود بی روی خوبت ای نگار
بی توهستم چون زمستان،خلق از من درعذاب
با تو هستم چون گلستان،خوی من خوی بهار
بی تو بی عقلم،ملولم،هر چه گویم کَش شود
من خجل از عقل و عقل از رویت شرمسار
آب بد را چیست درمان باز تا جیحون شود
خوی بد را چیست درمان باز دیدن روی یار
آب جان محبوس میبینم در این گرداب تن
خاک را بر میکنم تا ره کنم سوی بهار
شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی
تا فقان برناورد از حسرتش امیدوار
چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر
گر زتو گیرد کناره ور زتو گیرد کنار
"مولوی"
با اخلاق؛ هر روز بهاره ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۹ ساعت 22:26 توسط نیکا
|