بوته یاس
تلفن از اون چیزاییه که توی زندگی (حداقل زندگیه خیلیا) حیاتیه و مثل خیلی چیزای دیگه وقتی که نیست،آدم تازه متوجه میشه که بودنش چقدر ضروری و مهمه.خلاصه یه روز بوق آزاد و ممتد تلفنمون رفت،اینکه کجا؟خب اگه میدونستیم که میرفتیم و برش میگردوندیم!آخرین باری که تلفنمون قطع شده بود یه خانم محترمی از اون طرف خط میگفت که به علت بدهی قطعه و ما هم که قبض رو پرداخت کرده بودیم متعجب!بعدا فهمیدیم که قبض تلفن مغازه سرکوچه اشتباهی آمده برای ما، مامانم هم خوشحال(یه 15-20 تومنی از همیشه کمتر بود)بدون اینکه به شماره نگاه کنه با خرسندی پرداختش کرده بود و تا مدتها این اتفاق، سوژه خنده بود.اما این بار هیچ خانم محترمی چیزی نمیگفت و ما هم مثل همه دفعاتی که برقی ،تلفنی،آیفونی چیزی قطع میشه ؛اول از همه زنگ زدیم به آقا رحمت(یک مهندس بازنشسته که حالا الکتریکی داره) اونم همون تلفنی گفت: احتمالا از جعبه تقسیم توی حیاط باشه.جای جعبه رو یادم بود،چند سال پیش از مخابرات آمده بودند و اون جعبه رو تو حیاط نصب کرده بودند تا مثلا معلوم بشه که هر سیم مال کجاست!هوا تاریک شده بود،نور لامپ حیاط هم خیلی تا اونجا نمیرسید برگشتم و یه چراغ قوه برداشتم و دوباره رفتم و هی بگرد و هی بگرد!بابا هم مطمئن بود که جعبه همون دور و براست اما از جعبه خبری نبود...تا....
ما تو حیاطمون یه بوته یاس "امین الدوله" داریم از این یاسهایی که گلای خوشگله سفیده دوست داشتنی میده، چندسال پیش که از مخابرات آمده بودند برای نصب اون جعبه، بوته یاس ما واقعا بوته بود و جعبه رو به راحتی نصب کرده بودند روی دیوار، اما حالا بعد از گذشت چندسال(حدودا 7-8 سال شایدم بیشتر)بوته یاس انقدر بزرگ شده بود که پیدا کردن جعبه تقسیم پشت اون تقریبا کار غیر ممکنی بود......اما عجیب تر اینکه هر روز از کنارش رد شده بودیم ،رفته بودیم و آمده بودیم و کلی گل چیده بودیم و حتی همه همسایه ها هم میشناختنش اما! متوجه این همه تغییرش نشده بودیم .....
چند روز پیش حال کسیو ازم پرسیدن نمیدونستم چی بگم ؟! انقدر تصویرش از تصور من دور بود که حرفی برای گفتن نداشتم ،بعد یاد بوته یاسمون افتادم! گاهی آدمها انقدر تغییر میکنند و تغییرشون انقدر نامحسوسه که اصلا به چشم نمیاد تا وقتی که روت رو برمیگردونی که بگی دلتنگشونی یا اینکه حالشون رو بپرسی یا کسی حالشون رو میپرسه یهو به خودت میای و میبینی که نمیشناسیش!و انگار بوق آزادی و آشناییشون خیلی وقته که قطع شده؛
تغییر زودتر و نامحسوس تر از اونی که فکرش رو بکنیم اتفاق میفته و.....یهو به خودمون میایم یا اصلا نمیایم و بیبینیم که چیزهایی که روزی براش ارزش بوده و اصلا بر پایه اش زندگی میکرده حالا دور ترین و بعید ترین خصوصیتش شده...آشنای اتفاقات خوب،حالا تبدیل شده به قریب خواستنهای غریب!.....بودن بر سر آزادگی و حفظ جسارت و صداقت هر چی که نباشه از جنس معناس و به قول دکتر شبستری هر چه که از جنس معنا باشه اگر ازش دفاع و مراقبت نکنی از کف میره آنچنان که انگار هیچوقت نبوده.....
ما بیشتر اوقات،نه اصلا همیشه حرف میزنیم و گاهی اوقات عمل میکنیم و همیشه تغییر میکنیم و چه تغییریه که احتیاج به مراقبه و مراقبت نداشته باشه.
اگر توی زندگی تمرکز نداشته باشیم زودتر از اونی که فکرش رو بکنیم با اولین موج مصلحت طلبی، ترس ازتنهایی، حفظ قدرت، همرنگ جماعت شدن، حفظ محبوبیت، نفع مالی، حفظ موقعیت، ترس از برچسب خوردن یا عجیب غریب به نظر آمدن و... میـــریم و کی میدونه و از کجا معلوم که جزیره ای که با این موج بهش میرسیم همون ساحل سلامتی باشه که روزی آرزوش رو داشتیم ؛روزی که مطمئن بودیم و میدونستیم که چی میخوایم.
اینکه انقدر بچرخیم که معنای واقعی مفاهیم انقدر بچرخه که انگار هرگز ما نبودیم که برای همه این "خوب" رو معنی میکردیم، یعنی ما آدم دیگه ای هستیم ، شدیم، شایدم از اول بودیم.....
حالِ حاله آدما به چه دردی میخوره وقتی که غصه دارمرگ حال خوب گذشتشونی و دلتنگ خودِ خودشون...
+ با تشکر از نرم افزارهای موجود که کمک کردن گوشه ای از یک عکس بهاری از بوته یاسمون رو اینجا بذارم.
+دوست عزیز٬ برای تحقق دعای پست قبل احتمالا عمر من و شما و شایدم بشریت کفایت نکنه.