سوغات سادگی
دوستم آمده بود پایتخت از شهرستانک(خودش میگه شهرشون از شهرستان کوچیکتره)
4صبح بیدار شده بود برای اینکه ساعت 9 برسه به پایتخت!منهای دفعه هایی که با اردوهای دانشجویی و راهیان نور تا مرقد امام آمده بود،اولین باری بود که میامد پایتخت!
دوستم برای کار اداری و گرفتن یک امضا چون داشت میرفت یک مقطع بالاتر آمده بود پایتخت،امضایی که میدونست منم میتونم برم براش بگیرم، اما به قول خودش بهانه ای بود برای اینکه از شهرشون بیاد بیرون.
دوستم و برادرش و سادگی ساعت 9 رسیدند، برادرش امضا نمیخواست! اما آمده بود چون مگه میشد دوستم که چندسال خودش تنهایی توی یه شهر دیگه زندگی کرده بود حالا تنهایی بیاد!!! اونم به شهر مشکوکِ تهران، تازه اونم با اینکه چندتا دوست حسابی(من و چندتا دیگه
) اینجا داره.
برادر دوستم نیامد توی خونه، چون چه معنی داشت(از نظر خودش) احتمالا دیگه سپرده بودش به من و خیالش راحت،حالا خودشم تنهایی میرفت به دوستاش سر بزنه.
بعد از امضا گرفتن با دوستم کلی خ.ولیعصر رو بالا پایین کردیم، نه مثل همیشه با عجله و برای اینکه به جایی برسم!(آخه همینجووور دارم به جایی میرسم).با دوستم، با سادگی راه میرفتیم، نه به عنوان شهروند ؛به عنوان مسافر به عنوان خریدار به عنوان بیننده!
میچرخیدیم و شهر و رنگ و مغازه و مانتو و ... میدیدم.
دوستم هر مانتویی که میپسندید اول به آستینش نگاه میکرد،آستین کار شده دوست داشت مثل اونی که تنش بود٬کارشده و نوار دوزی.
بعد از ظهر که توی خونه با مامان از چادرش میگفت و گله میکرد که سختشه، مامان بهش گفت: تو که حجابت کامله خب چادر سر نکن! گفت: شهر ما توی کل کشور از نظرحجاب مقام اول رو آورده و اونجا همه چادرین!حتی یکنفر هم غیرچادری نیست،تازه اونجا بود که فهمیدم حکایت آستین کار شده چیه!
با دوستم و با سادگی کلی حرف زدیم اما نه از امر قدسی، امر کرانه مند،ذهنیت و تعیّن و... و نه از ارتباط هرمنوتیک با امر قدسیه بیکران!ما درک میکردیم که چی میگیم و گیر نمیدادیم که ادراک امر حصولیه یا حضوری و اگر حضوریه، اجمالیه یا تفصیلی و اگر تفصیلیه ...
کلی از بی اخلاقی عموش گفت که زندگیشون رو به باد داده و همه اموالشون رو بالا کشیده.امابررسی نکردیم که وقتی میگیم اخلاق عرفی (common sense) دو دسته است: فهم عرفی از اخلاق که تقابلی با دین نداره یا نگرش سکولار اما عرفی٬که در تقابل با دینه و بعد اینکه این یکی شامل کدومش میشه..... فقط گفتیم ؛ فقط شنیدیم ................مسئله ساده بود ،یک آدم! بی معرفتی کرده بود(ریشه های خانوادگی و اجتماعیش رو هم بررسی نکردیم).و فکر نکردیم که در نهایت فاعل کی بوده و بعد یادم بیفته به فاعل الهی و فاعل طبیعی و فاعل طبیعی که خودش بر چند قسمه: فاعل بالطبع و بالقسر و بالجبر و بالرضا و بالعنایه و ....
کلی از اخلاق گفتیم اما نه از فلسفه اش.
با دوستم بستنی خوردیم و فکر نکردیم که طعم سیب ترش با کاپوچینو چطوری میشه؟ و قهوه و شاتوت متفاوته!موقع بستنی خوردن از نقدای مختلفِ آخرین تاتری که روی صحنه است حرف نزدیم اما قرار شد دفعه بعد که پیچید! و آمد پایتخت! بریم تاتر(البته به پیشنهاد مامانم)تازه اگر تالار قشقایی بود چه بهتر،که انگار همه دوره همیم.
با دوستم وبا سادگی نمایشگاه عکس رفتیم اما تا میتونستیم خندیدم، بی خیال لنز و زاویه و نگاه عکاس.
با دوستم ...................ساده بودیم و خیلی خوش گذشت.
******
دوستم با اینکه هم ما و هم خودش خیلی دوست داشتیم بمونه٬اما شبش رفت، چون علی رغم موافقت پدرش٬برادرش که ازش کوچیکتره اینطور تشخیص داده بود!
******
توی راه تا ترمینال با یه فرمانده جنگ رفتیم،با یه BRT که راننده اش توی جنگ سپاهی بود و فرمانده! میگفت:انقدر توی جنگ اذیت شدم و انقدر خشونت دیدم که 2سال دویدم تا تونستم از سپاه بیام بیرون و بشینم پشت این غربیلک(و اشاره کرد به فرمون).برگشتنی با یه BRT آمدم که 2تا دختر بالاسرم وایستاده بودن و داییه یکیشون که جانباز بود رو سوژه کرده بودن که خونش طبقه دومه و اگر زلزله بیاد احتمالا باید از پنجره بپره بیرون و کلی میخندیدند.(یا من عادت دارم همه چیز رو به هم ربط بدم یا همه چی بهم مربوطه)
*****
رادیوی اتوبوس هم ضمن پخش موسیقیه غیر شرعی!داشت راجع به دریاچۀ رنگین کمان که توی کلمبیاست صحبت میکرد و اینکه در مواقع مختلف سال به رنگای متفاوته!منم به طرز مسخره ای سعی میکردم شهری که همه توش چادرین رو مجسم کنم.
*****
چند وقت پیش دوست دیگه ای آمده بود از اروپا،اونم با خودش سادگی و پشتکار و رفتن به یه مقطع بالاتر آورده بود.
من نمیدونم ما اینجا بر مدار هیچ ؛ با این همه پیچیدگی چه میکنیم.
*****
روز دادگاهِ یکی از دوستام هم بود،...............
فعلا به قرار وثیقه آزاده گویا ! هممون به قرار وثیقه آزادیم انگار.