گاهی اوقات آدم نمیدونه حسش چیه؟ حسه یا حال؟!

نمیدونه تعجب کرده،نمیدونه متحیره،نمیدونه ناراحته،نمیدونه شکه است،نمیدونه تحقیر شده،

نمیدونه!!!

فقط این رو میدونه که خوشحال نیست،

احتمالا اولین قدم میشه اینکه اول حس رو تشخیص داد،

گاهی اوقات اگر آدم بدونه قراره با چی و برای چی مواجه بشه از درد و رنجش کم میشه،

گاهی حس آدم مثل کسیه که یه سیبی رو برمیداره و با اطمینان گاز میزنه بعد طعم گس یه خرمالوی کال رو احساس میکنه!

گاهی اوقات وقتی به سیب با طعم خرمالوی گس گاز میزنی یواش پشتت قایم میکنی و به دیگران با شور و شوق و علاقه لبخند میزنی،چون هنوز به طعم سیب ایمان داری، اما گاهی اوقات ...

گاهی اوقات شاید باید حس ناراحتی و آزردگی رو با حس غافلگیری عوض کرد.

وقتی انتظارش رو داری و تلخ میشی از اول تکلیفت روشنه ؛ تلخی غمناکی؛ اگر منشاء درد درونی باشه که هیچ، باهاش کنار میای، کوچیکش میکنی تا بزرگ بشی، اگرم منشاء بیرونی باشه یک کاریش میکنی که یا تکرار نشه یا حداقل برای دیگران پیش نیاد،

اما وقتی غافلگیر میشی چند مرحله عقبی:

چرا تعجب کردی؟

چقدر تعجب کردی؟

از کی و چی غافلگیر شدی؟

برای چی غافلگیر شدی؟

چرا انقدر مطمئن بودی که حالا اینطوری خراب بشی؟

بعد از حال میری به دیروز که چه کردی که استحقاق این طعم گس رو داری؟

بعد تا بیای بفهمی که ضربه چقدر کاری بوده و تلخی چقدر زیاد و چه بکنی و چه نکنی احساس میکنی دیره ، احساس میکنی از پا افتادی،انقدر توی تعجب موندی که حال حل حال رو نداری،تعجب همه انرژیت رو میگیره وقتی به صورت مسئله یا به طرح مشکل میرسی،در خودت شکستی،خودِ شکسته نصفه نیمه!

میمونی چه کنی؟

_سیب رو پشتت قایم کنی و باز لبخند بزنی که ایندفعه شدنی نیست؛

_سیب رو به همه نشون بدی و بگی طعم خرمالوی گس داره اما اطمینانتون رو به طعم سیب از دست ندین اما انتظارش رو داشته باشین تا غافلگیر نشین؛

_سیب رو کنار بذاری برای همیشه و به روی خودت نیاری و به دیگران هم اجازه ندی که به روی خودشون بیارن حتی با اینکه میدونی همه طعم گس رو میشناسن؛

_بری سراغ یه باغ دیگه و یه سیب دیگه شایدم...

اما

عاشق باغی،عاشق سیبی،عاشق اطمینانی،عاشق اعتمادی

اما

دیگه توان غافلگیری نداری،اصلا اگر طعم سیب رو نچشیده بودی که راحت بودی، که فکر میکردی همه سیب ها طعم خرمالوی گس دارن؛

خیلی فکر میکنی و چه خسته ای و چه متعجب،متعجبه هنوز به تلخی نرسیده؛

اما ..............یه چیزی رو یادت رفته!

یادت میاد .....................

لای کتابای پارسال یا جیب پالتوی زمستونیت توی کمد ، شاید وسط آهنگهایی که دوستشون داری ، شاید بین شعر ، شاید وسط یه غزل،شاید توی مثنوی،شاید توی نگاه بچه ها ، شاید توی کوه ، شاید کنار دریا شاید...

یه جایی یه نشونی از باغبون شایدم خودش رو دیدی.

هنوز متعجبی؛

هنوز نامطمئنی؛

هنوز غمناکی؛

هنوز حست به طعم سیب و به باغ خنثی است؛

اما؛

امادر اوج شک زدگی آرومی،خوشحالی،مطمئنی و البته امیدوار،چون یادت میاد که: باغبون از شکل و طعم همه سیب ها خبر داره و حتما کاری میکنه

پس:

میری دنبال باغبون یا نشونی یا نشونیش،یا خودش یا خودِ خودت.

راستی یک چیز رو مطمئنی:

انقدر خودت بودی انقدر شفاف بودی انقدر عاشق بودی که استحقاق متعجب شدن متوقف شدن نداشتی،

خراب شدی اما خراب آبادیت،

خراب شدی اما اهل خراب موندن نیستی،

اهل آبادی، آبادی عشق