آدمها و نیمکتها

دوستم زنگ زد و با تعجب گفت :از فلانی خبر داری؟!
گفتم:آره چطور مگه؟
گفت:حالش خوبه؟
گفتم:احتمالا خوبه چون دیروز sms داد که فلان کتاب رو داری؟و قرار شد که بیاد و ببره.
گفت:عجیبه!یادته چقدر زنگ میزد و همیشه با هم در تماس بودیم،حالا چطوریه که اینطوریه؟
گفتم: چه عرض کنم(میدونستم کارش پروژه ایه و تو کار جدیدش آدمهای جدید هستن و خب سرش گرمه و میدونستم که کلا مدلش اینطوریه)اما ترجیح دادم بگم احتمالا خیلی گرفتاره،کارش زیاده و تازه پایان نامه اش هم هست و...
خلاصه، دوستم خداحافظی کرد،اما هنوز متعجب و متاثر بود؛
بعد یاد دوران ابتداییم افتادم(ای بابا نمیخوام بگم دوستای زمان کودکی اینطوری بودن و اونطوری بود)
کلاس دوم_سوم ابتدایی که بودیم علاوه بر نیمکتهای معمولی،نیمکتهایی داشتیم که میز و نیمکت از هم جدا بود و به نسبت بقیه بزرگتر هم بود،یه موقع هایی با بچه ها زنگهای تفریح می نشتیم پشتش و بعد یه نفر از اونطرف هل میداد و یکی از اونطرف می افتاد پایین و خودش میشست سر میز،خلاصه با همه ظاهر و بزرگیش ته تهش 5_6 نفر ظرفیت داشت و معمولا هم جاشون آخر کلاس بود،بعد نیمکتهایی جدید آوردن که میز و نیمکت به هم وصل بود و شیک تر، اما کوچیکتر بود و یه ویژگی بارز داشت (علاوه بر ظاهر مدرنش) اونم اینکه فقط 2نفر پشت هر میز مینشستن و در شرایط ضروری 3نفر،اما انگار تکلیفشون از اول روشن بود خلاصه کسی انتظاری نداشت،
بعد نیمکت هایی آوردن که یک نفری بود دیگه تو مایه های عمرا بود که کسی 2 نفری بشینه اما جامیز نداشت و خب گاهی کارشون به نیمکت قدیمی ها می افتاد،مثلا کاپشن یا کیفی بذارن تو جامیزو...،بالاخره ارتباطی بود اما آخرای کلاس پنجم بودیم که نسل جدیدی از نیمکتها رسید تک نفره با جامیز و یکم جادارتر و راحت تر از قبلی ها،دیگه به نظر مستقلِ مستقل بود اما خب یکم که گذشت بچه ها دیگه دوست نداشتن اونجا بشینن،چون صمیمی ترین ها،بغل دستی ها بودن و با اون نیمکتها،از همراه زنگ تفریح و خوراکی یواشکی تو جامیز و خلاصه پاکن تراش مشترک خبری نبود،
با خودم فکر کردم شاید بشه گفت آدمها هم به نیمکتها شبیهن؛
بعضیا ظرفیتشون بالاست اما خب محدوده،همون موقعی که فکر میکنی ظرفیت همراهی با چند نفر و دوستیِ با کیفیت رو دارن، خبر نداری که یکی متعجب از اون سر نیمکت افتاده!
بعضیا ولی توقع و تکلیفشون با خودشون و بقیه از اول معلومه نه توقع زیادی دارند و نه توقع زیا د ایجاد میکنند،حداقلش اینه که متعجبت نمیکنند؛
بعضی ها شبیه نیمکت یه نفره های بدون جامیزن ،همیشه تنهایی رو ترجیح میدن مگر تا وقتی که کارشون برای کاپشن و کیف به جامیز بقیه بیفته؛
بعضیا هم شبیه نیمکت تکی های با جامیزن که مستقله ،اما خب تنهان و تقریبا میشه گفت عدم مسئولیتشون نسبت به اطرافیان و راحتی که دارن به عدم شادی زنگهای تفریح وهمراهی یکی دیگه و ... خلاصه عدم احساس محبّت و محبّیتش نمی ارزه؛
اما بعضی ها شبیه کلاسن ظرفیت خیلی زیادی دارن و دلشون بزرگه و البته هر کی جای خودش رو داره و وجودشون از با هم بودن و در کنار بقیه بودن معنی پیدا میکنه؛
بعضی ها هم شبیه معلمان،همیشه از بالا و سکوی کلاس به همه نگاه میکنن و فکر میکنند که رسالت دارند که به همه ،چیزی یاد بدن و تازه یاد گرفتنشون و پشت نیمکت نشستنشون تو مایه های عمراٌ!
اما خب بعضی ها هم شبیه مدرسه اند و ...
نیمکت نوشت: قسمت عجیب غریب قضیه اینه که گاهی وقتا اصلا نیمکت با تعداد نفراتش هویت پیدا میکنه و جا برای چند نفر هست مثل یه میز گرد و تا همه نباشن نیمکتی نیست واما خیلی ها و انشاالله بعضیا فکر میکنند که فقط وقتی کاملا موجودن که تنها باشند غافل از اینکه اگر تنهایی هر 2سال یک کلاس میرن بالا و ته مدرکش هم 5ابتداییه اما با هم که باشن هر یک سال چند کلاس میرن بالا و با هم بودن ته نداره.
مسیر نوشت:احتمالا صعب العبورترین مسیرها از "من" به "ما" رسیدنه مخصوصا جایی مثل ایران که یه "من"رئیس فرزانه چند جا و چندین جا و همه جا و...است؛ یه "من" رئیس مجریۀ اجراییِ فهیمه ی همون فرزانه است؛ یه "من" خودش فرزانه است و ...