روز هشتـــم

از حکایت ما حکایت گشته ایم

یک چیزی مثل یک خاطره ی محو، مامانم دستم رو گرفته و از پله ها بالا میریم، مطب مثل همیشه کلی شلوغه که دنبال هر پدر و مادری هم یک بچه است، از بس که اونجا مطب متخصص اطفاله، دکتر کلی خوش و بش میکنه و مینشونتم روی میز و من چشم ازون لوبیا سحر آمیز جَک برنمیدارم، همش آرزو میکنم که قدَم رو با اون اندازه بگیره، رویاهای من و برادرم همیشه قاطی لوبیای سحرآمیز قد میکشید...

مامانم کارت واکسن رو از تو کیفش درمیاره، من کم کم دوزاریم میفته ، دکتر و سرنگ و ... های های من که قطع هم نمیشه، آمپولش کمتر از یک دقیقه است اما انگار من میتونم تا ابد گریه کنم از بس که دردم آمده ... دکتر یه شکلات بهم میده اما مگه من راضی میشم! از اتاقش که میایم بیرون، چند دقیقه ای از خجالتِ نگاه بقیه ساکت میشم اما بعد، دوباره یاد دردم میفتم و های های...

حتما من و برادرم خوشبخت روزگار بودیم که تو اون سالهای جنگ و سازندگی ، مطب دکترمون طبقه بالای یه ساندویچی بود ... و حتما پدر من، آدم خوشبختی بوده که بچه های شکمویی داشته... کم کم با نوازش مهربون مامانم و قربون صدقه های بابام، بغضم رو با نوشابه ای، که هنوزم نفهمیدیم برای نی تاشوش دوست داشتیم یا خودش، میدم پایین، دیگه گریه نمیکنم مخصوصا اگر قول بدن سر راه بریم پارک و ازون بادکنک دوتاییا هم برامون بخرن... دیگه گریه نمیکردم حتی اگر یاد دردش میفتادم... از بس که خوشبخت بودم لابد...

چند سال بعد، باید برای رماتیسمم، هر دو هفته یک بار یه پنی سیلین خفن  میزدم و مامانم که انقدر دور میز میدوید تا بالاخره هر دو خسته بشیم و آمپول رو بهم بزنه، درد همون درد بود، اما باید قوی تر بودم، احتمالا پوستم کلفت شده بود یا دردام بزرگتر...

.....

دندونم رو کشیدم، تو عالم نوجوونی به نظرم دکتر هیچی حالیش نبوده، خیلی درد دارم،.... شبش مامان بزرگم تعریف میکنه که قبلا اینطوری نبوده، بچگیاش با انبر دندون رو میکشیدن و تا مدتها خون میامده،... بعد اینطوری میکردن و اونطوری میکردن خلاصه یه ضماد درست میکردن، میذاشتن روش که خونش بند بیاد...

.....

سوم دبیرستان جبر شدم هفت! باور کردنی نبود! اونم توی اون کلاس احمقانه ی ما، که همه بچه خرخون بودن، بی آبرویی ازین بدتر نمیشد، معلمم بلند نمره ام رو خوند و برگم رو از لجش، در نهایت فهم! پرت کرد وسط کلاس، ... انقدر گریه میکنم که زنگ تفریح هر چی دوست از هر کلاسی داشتم میاد که دلداریم بده،...ساکت نمیشم،... گریه ام گریه خالی و فقط برای نمره نیست، درد خالی نیست، همه اشکام با خجالت و شرم و خشم ... قاطیه، مثل اون دندونی که غیر اصولی کشیده باشن، میرسم خونه هم مراسم ادامه داره، مامان میگه و میگه تا بالاخره جمله ی کلیدی چیزی میگه که گریه ام بند میاد، تهش احتمالا اینطوری بوده که گور بابای نمره،معلمت که برگه ات رو پرت کرده اشتباه کرده ، درس برای نمره نیست  یا یه چیزای اساسی از این دست ...

احتمالا دیگه هیچوقت برای نمره گریه نکردم، اما هیچ وقت هم فرصت نکردم، معلمم رو پیدا کنم و بهش بگم: بعدا اون احتمال کوفتی و اون مهره های لعنتی رو به خیلی های دیگه توی دانشگاه یاد دادم و هرگز از درسش تک نشدم،

اون احتمالاتت و اون سوالای سخت غیر استانداردت کشکه و زندگی قمارتر ازین حرفاست که فکر میکنی و من حتی قمارباز خوبی هم نشدم وهنوز حساب میکنم که مهره ام با چه احتمالی چه رنگیه ...

.....

یه بار دیگه نقشه رو با هم چک میکنیم، قبض رو نگاه میکنم، نه عکسی ، نه اسمی،

یکی از دوستام باید عکس قفسه سینه بگیره البته برای کار ما، اما نیست رفته سفر به "ماه نشان" تا ده روز دیگه هم قرار نیست بیاد،من قرار برم جاش عکس بگیرم، یه دور مرور میکنیم، بهاره میگه: حالا نری تا پرسیدن اسم؟ بگی "نیکا"!

قبض رو میدم و اسم میخواد، میگم "پریسا"، اصلا هم، عذاب وجدان ندارم، آقای دکتر میگه چند سالته؟یاد تولد پریسا که سیزده فروردینه میفتم ، و همزمان سیزده تومن هم میذارم رو میز منشی،...

دکتر میاد بیرون عکسم رو میگیره تو نور و میگه : خدا خیرت بده! انقدر هول بودی که گردنبندت رو  باز نکردی...

بعدم خودش و منشی و چند نفری که نشستن میترکن از خنده!

عکس یه قفسه سینه است با یه زنجیر وسطش...

.....

تو اداره، باید از مدارک کپی بگیرم، آقایی که مسوولشه میگه: کپی میخوای؟... انقدر خسته و وارفته ام و انقدر کوله ام سنگینه که میگه: روم سیاه دخترم... شرمنده دستگاه خرابه، روی صندلی پهن شدم که میگه: باید بری سر میدون کنار بیمارستان،.....

میخواستم بیمارستان رو آخر برم ، که خیالم از وقت راحت باشه که باز برم چونه محترمانه ای بزنم که بذارن دوستام، مریض کوچولومون رو ببینن،(که خودم دل دیدن اون تن نحیف که حالا سوخته و توی بانده رو ندارم)

راهم نمیدن، میگم،... میگه، آخر میگه بیا با تلفن اینجا٬ داخلی بخش سوختگی رو بگیر و حالش رو بپرس،

زنگ میزنم و میگم میخوام حال علیرضا رو بپرسم، میگه شما؟ توضیح میدم که کی ام و با کیا اومده بودم،

جمله کوتاهه  ... "متاسفانه بچه فوت کرد" ... همین ... چی میتونم بپرسم، نمیخوام مکالمم تموم بشه،  باید یه چیزی بگم، ... گوشی دستمه و لال شدم... میگم نذاشتین ببینیمش، نذاشتین... و به لحظات دردناکی که بدون پدر و مادرش سپری کرده فکر میکنم، داره حرف میزنه که گوشی رو میذارم...

آرزو میکردم که کور بودم، احتمالا آدمهای کور راحت ترند توی از دست رفتن عزیزانشون، که هی نگاه و هی تصویر آدمها جلوی چشمشون رژه نمیره که هزار بار عذاب بکشن...

میشینم توی میدون و های های گریه میکنم... بند نمیاد گریه ام،...فکر میکنم حداقل باید یه نفری، جای همه ای که نیستن عزاداری کنم، باید برم کپی هم بگیرم، اشاره میکنم که از هر کدوم دوتا، دست خودم نیست احتمالا... امانم نمیده گریه،

میرسم اداره، با بدبختی ساکت میشینم، آبرو مندانه،

میام بیرون انگار بند آمده گریه ام،اما باز امان نمیده و تو خیابون و تاکسی گریه میکنم، بالاخره توی مترو خوابم میبره، آخر خط بیدارم میکنن که پاشو آخرشه، حال ندارم گریه کنم، شب مامان رو  بغل میکنم و های های گریه میکنم، حرفاش دیگه فایده نداره، دیگه گریه ام خیلی چیزا قاطیشه، گیجی ، خجالت، غم، خشم، نفرت، علاقه، حتی شاید شرم از خونسردی، آزمایشگاه مامانم از پس تجزیه اش برنمیاد،

فرداش توی جمع دوستانه ای به  طرز معجزه آسایی بغضم میره پایین، اما ... هنوز با تلنگری میتونه جاری بشه ،...

بالاخره شب پیش دوستی بغضم میترکه، با خودم فکر میکنم دیگه بدبخت شدم، این یکی دیگه هرگز قطع نمیشه، کم اشکم در مشکم بود... دیگه ...

حتما قاطی ترین گریه ها، اوناییه که اشکش از مرگی که از هزار تا درد سرچشمه گرفته باشه، که ...

اما دوستم،خودش یک گریه کن حرفه ایه، که کلکسیون چند تا درد رو همزمان داره، اما یاد گرفته که قوی باشه، حداقل بلده و شایدم مجبوره، گاهی نقش  آدمهای قوی رو بازی کنه، کلی باهام راه میاد٬ هم با خودم هم با گریه ام٬ احتمالا دردهام رو تفکیک میکنه، بعد میکوبتش، مثل اون ضمادی که مامان بزرگم تعریف کرده بود، برای اون جای خالی که قرار هم نیست هیچ وقت پر بشه... دکترای درد داره برای خودش، از تخصصش هم راضیه... حتی سعی میکنه به آدم بیشعوری مثل من، یاد بده که دردهامون رو یه کاسه کنیم و نصفش کنیم که بلکه  سبک بشه و حداقل قابل حمل ...

وقتی خداحافظی میکنیم، خیلی وقته که گریه ام بند آمده،... دردش هست، جاش هم خالیه... اما دردیه که احتمالا میره یه جایی بشینه که بلکه قویترم کنه، پوست کلفت تر شاید...

که نمیرن، که نمیرم...

.....

شبش با خودم فکر میکنم برم رادیولوژی به دکتره بگم: غلط کردم، دروغ گفتم، اسمم نیکاست، نیکا یعنی "مژده دهنده"، یک باره دیگه عکس میگیری؟ شاید به جای زنجیر، عکس یه "یاد" توش باشه، یادی که صبح زنده بود و حالا نیست...

من آدم قوی نیستم ... فقط خوش شانسم بابت آدمهایی که در کنارمن ...

+ تاريخ سه شنبه 9 خرداد1391ساعت 2:53 نويسنده نیکا |