تبليغاتX
روز هشتـــم

روز هشتـــم

از حکایت ما حکایت گشته ایم

مدتها پیش دوستی پرسید: فیلم مِمِنتو رو دیدی؟ و انقدر تعریف کرد که صدای همه درآمد و البته در اولین فرصتی که میشد فیلم رو بهم داد که ببینم.....

فیلمی که به قول خودش _به عنوان یه فیلم بین حرفه ای_ جزء سه تا فیلم برترش بود... 

فیلم "ممنتو/ Memento" ، محصول سال 2000 و به کارگردانیه "کریستوفر نولان" . فیلمی شگفت انگیز و تماشایی.

حداقل یک ربع بعد از فیلم، یه کیفی به آدم دست میده بابت پیچیده بودن و خطی نبودنش(مُردیم از بس این جهان یکنواخت و کسل کننده بود)

دیگه الان بعد از سالها احتمالا همه فیلم رو دیده باشن.... نقش اول فیلم، "لئونارد شلبی"  بر اثر یک اتفاق، حافظه کوتاه مدتش رو از دست داده و با کمک یادداشت ها، خالکوبی ها و عکس هاش سعی می کنه کسی که همسرش رو کشته پیدا کنه و انتقام بگیره.

فیلم با چیدن کاغذ ها و عکس ها و یادداشت ها پیش میره....و  اینطور نیست که مثلا تدوینگر با کنار هم قرار دادن قسمتهای مختلف سعی در نشون دادن خط داستان داشته باشه.... و البته که همه این به ظاهر بی نظمی، خط واحدی رو دنبال میکنه و محور اون انتقام گرفتن از قاتل همسرشه . لحظه تموم شدن فیلم چنان پازل فیلم تکمیل میشه، که تازه میشه قسمتهای مختلف فیلم رو دوباره مرور کرد و...

و نکته قابل تامل و جالبه فیلم از دست رفتن مفهوم عرفی زمانه.....

 

اما تقریبا هیچکدوم از دور و بریام از فیلم خوششون نیامد و همه میگفتن گیچ کننده بوده .حتی یکی از دوستام نشسته بود همه فیلم رو بریده بود و بعد دوباره به ترتیب کنار هم چیده بود وبعد با خیال راحت دیده بود.

.....

ولی خب فیلم برای من دستاورد دیگه ای هم داشت، اونم اینکه به طرز وحشتناکی یهو کشف کردم که خیلی جاها میرم، خیلی کارها میکنم ...... و بعد یهو وسطش یادم میاد که اِاِاِاِاِ من که به خودم گفته بودم که دیگه فلان جا نمیرم...لعنت به من.....

بعد یه دفترچه درست کردم که خیلی اتفاقات ازین دست که توی برهه خاصی، به این نتیجه رسیده بودم  که دیگه انجام نمیدم رو توش یادداشت میکردم

از یادآوری های کوچیک تا بزرگ..... مثل :

"وقتی میرم کوه، حتما برای گوشیم، باطری اضافه بردارم"

" همیشه باید فکر کنم که همه از من بهترند ،حتی اگر این خیلی سخت باشه"

کلی ازین یادآوری ها که واقعا بعضی وقتا که میخواستم یه تصمیمی بگیرم یادم به اون یادداشتها میفتاد و حداقل یک بار دیگه قضیه رو با شرایط جدید چک میکردم...

...

هنوز ننشستم که دوستم میگه تبریک میگم!...   با خوشحالی و هول هول تشکر میکنم...انقدر خیلی وقته اتفاق خوشحال کننده ای که ارزش تبریک گفتن داشته باشه؛ نیفتاده که فقط فکر میکنم چه خوب...و چند ثانیه ای طول میکشه تا بپرسم: مرسی ولی بابت چی؟!......دوستم میگه ای بابا! فلانی داره ازدواج میکنه... یعنی تو خبر نداشتی؟!میگم نهههه!!! مدتیه نه تلفن من رو جواب داده نه sms نه هیچی.....حالا نوبت منه که بگم مبارکه ... یعنی قیافش چنان متعجبه که ... میگه شوخی میکنی ! با تو که خیلی خوب بود.تو که.....   من که خب حرفی ندارم بزنم..... میگه با فلانی ..... از این یکی تعجب نمیکنم ... مدت کمیه که پسر رو میشناسم و با هم آشنا شدیم اما پیش بینیش سخت نبود.....

ولی انقدر هردوشون خاصن که سعی میکنم خونشون رو تصور کنم.احتمالا یک خونه ای که همه چیش جابه جا و رو هواست...

همینجووووور طولانی سکوت میکنم ... انقدر که دوستم بلند بلند شروع میکنه به خندیدن.....میگه چیه شوکه شدی نه!؟.......ما هم وقتی شنیدیم،همین شکلی شدیم که تو شدی...

همینطوری تقویم رو با خودم بالا پایین میکنم و روزها رو میشمرم و میبینم که کمتر از دوماه پیش بود که توی کافه با دوست پسرش نشسته بود و چایی میخوردیم و اوووووووه کلی حرف زده بودن راجع به کارهایی که میخوان توی سال جدید با هم انجام بدن.....اینکه فلان انتشارات هم کارشون رو پسندیده و قول نشر داده... و همون دوساعت بعدش که زنگ زده بود و گریه کرده بود که دوستیشون به هم خورده... , و حالا داره با یه نفر دیگه ازدواج میکنه!

برگشتنی چندتا ایستگاه مترو رو پیاده میام(از تو خیابونا ! نه تونل مترو) و فکر میکنم که..._اصلا به دوستم و ازدواجش و اینا فکر نمیکنم _ به این فکر میکنم که چرا همون لحظه اول که با شرمندگی گفتم ازش خبری ندارم یاد فیلم "ممنتو" افتادم....؟ هی سعی میکنم فیلم رو مرور کنم و هی پیدا کنم چی به چیه!......

بالاخره بعد از سی چهل دقیقه راه رفتن، کشف میکنم که دوستم مثل "لنی" در فیلم "ممنتو" حافظه نداره...واقعا نداره! نه تو این مایه ها که شوخی میکنیم با هم، یا مثلا میگیم یه مدته گیجم و نمیدونم چیو کجا گذاشتم یا.... نه!... واقعا به همین حادی حافظه نداره... یعنی یه زندگی کلی یادشه(مثل خاطرات لنی از همسرش).....که بارها و بارها مرورش میکنه ، اما بقیه اتفاقات انگار محو میشن و آخر هر رابطه، دوستی یا تجربه ای فقط یک یادداشت ،عکس یا خالکوبی داره ... همین  و بقیه اش حذف میشه.....

زندگیش شکل مبارزه است که تهش حتما باید انتقام بگیره و همیشه عجله داره و هیچوقت آرامش نداره ... برای اینکه حافظه ای نداره تا یادش بمونه چه کارهایی کرده و چه کارهایی باید انجام بده...احساس امنیت هم نمیکنه چون یادش نمیمونه  یه عده ای دوستش دارن یا یه عده ای رو دوست داره. هر صبح که بلند میشه یادداشت هاش رو نگاه میکنه و از کنار هم گذاشتنشون یه نتیجه ای میگیره و اینطوریه که یه روز sms میده که خیلی خوبی و خیلی دوستت دارم، دلم برات تنگ شده و حتما حتما باید ببینمت و یه روز دیگه جواب نمیده.....توی دنیای اون، همه دشمنند  و از خودش هم یادآوری های متناقضی داره. مثل سکانسی از فیلم، که لنی خودش رو با بطری مشروب میبینه و فکر میکنه که مست اونجا افتاده، در حالی که میخواسته از خودش دفاع کنه..... همه چیز چرخه ایه که تکرار میشه .هی عاشق میشه و توی دور بعد عشقش محو میشه......انگار که هیچوقت نبوده و دردناک قضیه اینه که به راحتی میتونند بابت بی حافظه گیش ابزار قرارش بدن برای رسیدن به اهداف خودشون....دوستم هر چند وقت یکبار هم یک جمله یا تئوری تو ذهنش حک میشه که هی تکرارش میکنه اما همونطور که هیچی تو ذهنش نمیمونه، هیچ وقت هم موضوعی پیدا نکرده که همه دلش رو تصاحب کنه.....

دوستم میتونه در لحظه، وقتی روبروی شما نشسته،عکس ها و کاغذهاش رو دربیاره، یکی یکی ورق بزنه و بعد یهو هزارتا قضاوت وحشتناک راجع به شما داشته باشه... بغلتون کنه و ببوسه یا یهو بلند شه و میز رو برگردونه...

هر چی که میگذره و دنیای دوستم بزرگ تر و پیچیده تر میشه دیگه توانش هم برای کنار هم قرار دادن یادداشت هاش و ارتباطشون با هم، کمتر میشه و اینطوری میشه که یهو هنگ میکنه و ......

چند تا اسم خاص هم داره که اونا رو خالکوبی کرده از بس که مهم بودن،مثل اسم من یا دوستی عزیز، که در بنده..........

...

به لحاظ فرمی هم شباهت های دیگه ای به فیلم داره، مثلا اینکه همه قسمت های زندگیش رو میتونه وارونه هم کنار هم بچینه یا حتی وارونه زندگی کنه......ماجراهاش رو میشه هزار مدل دیگه تدوین کرد و هزار تا داستان خطیه مرتب از توش درآورد... و  به نظرم، کلا گیجه پست مدرنیه ، مثل روایت پست مدرنه فیلم.......

...

البته تا اینجاش که خب به دوستم ،خانوادش، زندگیش و احتمالا دوست پسرای قدیم یا جدیدش مربوط میشه........

اما قسمتیش که به من مربوط میشد و وحشت زدم کرد، این بود که اون توانایی این رو داره که نقش ها رو جابه جا کنه و به شما، هر نقشی رو که میخواد توی داستان جدیدش بده ... و تواناییه این رو داره که یک سکانس رو چند بار بازی کنه و چند بار آدم رو درب و داغون کنه یا حتی بُکشه و دوباره، ولی این بار از یه جای دیگه ، داستان رو شروع کنه و تا گیجی و تلو تلو میخوری یه کشیده دیگه بزنه و این بار که گیج بودی تقاضاش رو (تقاضای دوستی ، گوش دادن، نظر خواستن و...) رو مطرح کنه...

این رو وقتی مطمئن شدم که بعد از اینکه به طور اتفاقی جایی دیدمش... یهو یک sms مفصل فرستاد و یک عالمه حرف بارم کرد.خیلی غیر منصفانه و سرشار از قضاوت،بد و بیراه ها مهم نبود، اما سناریویی که این دفعه برام نوشته بود، شوخی بردار نبود،......بعد از sms ش هنوز گریه کردنم تموم نشده بود(من در هنگام بیچارگی، کار خلاقانه تری بلد نیستم) که دوباره sms داد و عذر خواهی کرد.....

هنوز جوابی نداده بودم که خواهش کرد.....

...

رفتم سراغ دفترم  و نوشتم:

 "غیر قابل پیش بینی ترین و حتی خطرناک ترین آدمها، اونایین که حافظه ندارند، و اونایین که آدم ها رو شوکه میکنن و دائم در حال سناریو نویسین ،اونم تنهایی"

"زندگی رو نمیشه از پیش نوشت و نقش ها رو تقسیم کرد، احتمالا زندگی پیش میاد"

"فلانی، حافظه نداره  و میتونه  بارها و بارها من رو در حد مرگ روانی کنه... میتونه یه گوشه قلبم یا توی خاطراتم باشه ... اما توی دوستیم ... نه! "

 

_مطمئنم که دوستم، اینجا رو نخواهد خوند... در نتیجه میتونید همش رو به عنوان غیبت فرض کنید...

+ تاريخ یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 1:43 نويسنده نیکا |
یه روز سرد کوفتی که صبح که میخوای بری بیرون، سه دفعه با خودت چک میکنی که چی پوشیدی تا دوباره مثل گیجا! دست نکرده باشی توی کمد و اولین چرت و پرتایی که پیدا کردی رو تنت کرده باشی، بعدم که رسیدی مترو٬ یادت بیاد که ااا...زمستونه ...ااامن لباسای بهتر و گرمتری هم داشتم....چون کلا مغز و تمرکزم در حد فندقه! بالاخره 4تا کاغذ واقعا کوفتی رو جا میذارم و مجبورمیشم برگردم خونه و برشون دارم... شبیه وقتی که پای مجسمه ی دربندی و قصد میکنی که حتما توچال رو میزنی! قصد کردم که به جهنم تا هروقت که طول کشید، امروز باید به همه کارام برسم......نتیجه اش 5بار سوار شدن به مترو، تقریبا از اول خط تا آخرش و 8بارم تاکسی و 13 ساعت بیرون از خونه بودنه.....حداقل سوتیشم اینه که با سه تا تراول 50 تومنیه کوفت! سوار تاکسی شدی که گرونم که بگیره تا ونک میشه 500 تومن ولی کلا 200 تومن خرد داری و یه خانم دیگه که مهربونه، میگه نمیخواد پیاده بشی من کرایت رو حساب میکنم و 300 تومنش رو هم بندازی تو همون صندوق صدقاتی که صبح توی جلسه زیر نگاه چپ چپ بغل دستیت گفتی: ااااا ببخشید شما که با UN کار میکنید، جا قحط بود که دعوت کمیته امداد رو برای غرفه قبول کردین... که میدونی که چه کوفتیه اون خراب شده...

اما دیگه حوصله ندارم که برای اون خانم توضیح بدم که توی صندوق پول نمیندازم...

بالاخره 8شب از آخرین جایی که باید میرفتم درآمدم.خسته ام اما نه انقدر که بشه از پیاده رفتن سرازیریه م.گلها تا خ.ولیعصر گذشت...

همینطوری دارم فکر میکنم که هیچی هیچ فایده ای نداره...بیخود این همه حرف زدم...هیچ کاری نمیتونم بکنم....اصلا کاری هم میشه کرد؟! .........کلا به نظرم من حرف مفت زننده ترین آدم روی زمینم ...

میام سر فاطمی همون نزدیکای ولیعصر کنار اون عینک فروشیه و اون قنادیه لعنتیه خراب شده... میبینم که یه بچه ی 7 _8 ساله داره گریه میکنه .نه که گریه کنه ،مثل یه (نمیخوام بگم مثل چی، هر چی که بگم شبیه همه حرفای مفت شبه روشنفکری میشه که تا حالا گفتم و انگار به هیچ کاری هم نیامده)با ترس گریه میکرد شبیه خودش...شبیه یه بچه، تو همون دمای منفیی که رادیو تاکسی میگفت......هیچکس شبیه اون نبود... نه گنجیشک نه کبوتر نه ماهی، اون خودش بود...نمیدونم توی اون لحظه چی فکرکردم، حتما یه چند لحظه ای هم با بدجنسی خواستم نایستم و رد شم....حتما با خودم توی همون صدم ثانیه ها فکر کردم که حتما بازم با چند تا از همکاراش! سر فال و دستمال دعواشون شده.......نمیدونم با خودم چی گفتم اما رفتم سمتش و گفتم چی شده عزیزم...دروغ گفتم همون لحظه ی اول؛ که اگه عزیز من بود، پس توی اون سرما اونجا در حال لرزیدن و گریه چیکار میکرد؟... دو تا بچه که  عزیزم  بودن و هم سن و سال اون٬ از صبح دیده بودم که شهریه 7میلیونی مدرسه ی یکیشون، خرج یکسال خانواده اون بود. منهای هزینه ماهیانه پرستار شبانه روزیش و هزینه کلاسای موسیقی و استخر و...

پس عزیزم نبود حتما!!! اما اون انقدر شبیه خودش بود که حرفم رو باور کرد و با تعجب نگام کرد...گفت اون آقاهه منو زده... حاضرنبود کمی از پشت دیوار راه پله ای که ایستاده بود این طرف تر بیاد که نکنه اون آقاهه ببینتش... از اون جایی که من یه حرف مفت زن واقعیم، اولین کسی که فکر کردم زدتش دست فروش بیچاره ای بود(البته که من مطمئن نیستم بیچاره باشه.حداقل من ازون بیچاره تر و تو گِل مونده ترم) که بساطش رو کمی اون طرف ترِ قنادی تو تاریکی پهن کرده بود....

یهو یه دختر که دختر خوبی بود(حداقل حتما از من بهتر بود...که لااقل چند لحظه ای زودتر از من رسیده بود) گفت : اِ تو که هنوز داری گریه میکنی؟! گفتم: پس چیکار کنه؟خب دردش آمده؟منم دردم بیاد گریه میکنم........

گفت : مرد که گریه نمیکنه!

گفتم: کی گفته ؟ اون مردایی هم که گریه نمیکنن اشتباه میکنن!

دختره همچین بهم خیره شده بود انگار داشت به یه دیوونه فضایی نگاه میکرد ، به پسره که عزیزم نبود ...اما دوست داشتم که بود... گفتم گریه کن چون حتما دردت آمده دیگه ...

بعد نازش کردم و بعد که آروم شد، سعی کردم اون وسطا تا آروم شدنش کمتر حرف مفت بزنم، چون به اندازه کافی صبح توی جلسه حرف مفت زده بودم...آخه حرف مفت (البته اگر حرفی باشه که گفتنش برای آدم مفت تموم بشه و بالاخره برای کسی یا جایی هزینه ای نداشته باشه)مال جلسه است...

پرسیدم : کی زدتت عزیزم(!)

گفت: اون آقاهه!

دختره گفت: اون آقاهه کچله، از قنادی آمد بیرون زدش...

به بچه ی عزیزم (!) گفتم بیا با هم بریم... اما از اونجایی که من یک حرف مفت زنه واقعییم بعد از اینکه گفتم، یادم آمد که اون بچه چقدر ترسیده و حاضر نیست قدم از قدم برداره...رفتم توی قنادی یه آقای احمقی(که حتما احمق تر از من نبود ) داشت یه شیشه شکلات رو مینداخت به یه خانم جیگول.4تا شکلاتی که به زور کرده بودن تویه شیشه، درش هم مثل شامپاین پلمپ شده بود ... آخرم معلوم نشد خانمه پول شیشه رو میده یا شکلات یا زوری که زدن که او شکلات ها رو بذارند توی شیشه و بعدم تلاش کنن که درش بیارن لابد.....

احتمالا طاقت نیاوردم و وسط چانه زنی شیکشون، پریدم وسط که آقا شما میدونید که کی اون بچه رو زده؟...گفت: نه خانم کسی نزده...بفرمایید.. یکم چونه زدم و آمدم به دختره گفتم قبول نمیکنه... میای با من تو؟ گفت: آره حتما.

دوباره رفتیم تو، گفتم: این خانم دیده شما اون بچه رو زدین.گفت: آره من زدمش....

احتمالا آقای شیرینی فروشه شکلات بنداز نمیدونست که خدا چه لطفی بهش کرده که به قدر کافی از دست خودم عصبانی بودم انقدر که به خودم اجازه نمیدادم به اندازه کافی براش عصبانی بشم...

اما دختره از من قاطی تر شروع کرد به دعوا کردن باهاش...

من با آرامش گفتم آقا...چرا زدینش.....؟ گفت: خااانم اینا صبح تا شب اینجان.هیچی کلی باهاش فک زدم تا بالاخره از مغازه آمد بیرون...عینک فروشیه و ... هم آمدن چندتا هم رهگذر... همه درد آقاهه این بود که: میان اینجا میشینن.میتونست خدارو شکر کنه که من دیگه عصبانی تر از اونیم که عصبانی بشم.همه درد بی درمانش(که مطمئنم اینجور دردا با مرگ هم درمان نمیشه) این بود که میان روی اون هواکشی که همه قنادیا دارن و یه باد گرم و مطبوع با بوی شیرینی ازش میاد بالا می ایستند تا گرم بشن...انقدر احمق بود که نفهمید حتی اگر روزی بیست تومن هم دربیارن که درنمیارن ...که حتی اگه یکی هم بیاد شبا جمعشون کنه و ببردتشون که نمیکنه...بازم هم اینا چیزی از سرمای هوا کم نمیکنه.... اونا بازم سردشون میشه و بازم میان که گرم بشن...و باز هم بچه و بی دفاعند...، نگران این بود که چیزی از بدبختیه اونا(که حتما خودش از اونا بدبخت تر بود و خبر نداشت) به اون یا به مشتری هاش بچسبه...

یکی دیگه از بچه ها هم آمد .هی میگفت: اون داداشمه اون داداشمه.

یه آقای روشنفکری هم ایستاده بود و از عالم غیب شاهد میاورد که: خانم این حتما خودش کتک خورده که اینارو میزنه و...

به آقای عینک فروش با آرامشی که از من بعید بود٬ در جواب این حرفش که تا حالا چند بار زنگ زدیم به 137 که بیان اینارو جمع کنن!!! توضیح دادم که بر فرض هم که بیان که ببرنشون(نه که جمعشون کنند و بر فرض که 137 متولی باشه) اینطوری میشه و اونطوری میشه و بازم اینا میان همینجا و این فکرت چرت محضه...به آقاهه گفتم امشب که رفتی خونت تو اینترنت یه سرچ بکن و ببین چطوری و از چه طریقی میتونی کمکی هرچند کوچیک٬ اما موثر و ماندگار٬ انجام بدی...برای آقای روشنفکر هم که کاپشن گرم north face، همچین که انگار تو ارتفاعه، تنش بود٬ از کوتاهی دولت توی دهه های شصت و نابسامانی پذیرش مهاجران افغان و ریشه ای بودن این مشکل گفتم و خدا رو شکر کردم که خیلی فهمیده بود....

دختره هم بعد از اینکه قنادیه احمق! بهش گفته بود نه من نزدمش حتما چشات مشکل داره!!! رو کرده بود به آقای عینک فروش که: آقا شما چشم منو معاینه کن ببین مشکل داره!!؟ آقاهه هم با خونسردی گفت: فکر نکنم اما فِرِم عینکت کج شده، میتونم برات صافش کنم....دختره هم با خنده عینکش رو درآورد و داد به آقاهه و با هم رفتن تو مغازه...

من موندم و بچه های عزیزم(!)که حالا شده بودن سه تا.....

آقای احمق! هم به نظرم نفهم تر از اونی رسیده بود که باهاش حرف بیشتری بزنم، گیرم که حرف مفت...

داشتیم دم قنادی کوفتیش با هم حرف میزدیم که کارگر کوفتی ترش با ژست قدرت مندانه ای گفت: برید اونطرف برید اونطرف... وقتی داشتم با آقای احمق! و روشنفکر صحبت میکردم هی میرفتم روی اون هواکش کوفتی و هی میامدم ...هی هم میگفتم آقا منم باشم همینجا می ایستم...

بالاخره گریه فواد قطع شده بود و احمد که میگفت برادرشه تند تند داشت حرف میزد.....با هم رفتیم چند قدم اون طرفتر که چیزی از نفهمیه قنادیه بهمون نچسبه...

احمد میگفت: خانم٬ خب گوش آدم توی سرما خیلی یخ میکنه بعد که دست میزنی فکر میکنی گرمه اما خیلی سرده٬ خب من بازم میرم همونجا وایمیستم.گفتم حاضری کتک بخوری!؟...گفت آره....همش دوست داشتم که اون بچه، عزیز من بود، هر بار که بهش میگفتم عزیزم...

نمیخوام بگم که چی گفتیم و چی شنیدم که میخوام برای خودم باشه دیالوگامون که نمیخوام شبیه همه حرفای تکراری باشه که زدم /زدی/زدند...

نمیخوام بگم که "توی دستهای کوچکش فالها مچاله شده بودند و با نگاه نگرانش به من نگران بود و مرا در حجم کودکیش غرق میکرد"

ازین خبرا نبود زندگی عریان بود و واقعی و کلی از خدا برام و گفت که اگه خدا هست که مطمئن بود که هست، چرا نفرینای منو نمیشنوه که انقدر این آقاهه رو نفرین میکنم... و من به جای اون احمقِ قنادی پشتم لرزید... گفت: خدا توی قلب و دست و هوا و درخت و باد و و پرچم(اشاره کرد به پرچم) هم هست. من نگفتم بهش که "سهراب" هم از باد٬ به خدا تعبیر میکرد و نگفتم بهش که مولانا هم از شیر علم۱ گفته....

نمیخوام حرف مفت بزنم که " درس کودکی میداد و مرا با تجربه خدایی آشنا میکرد...دست کوچکت را به من بده... و مرا"

نه ازین خبرا نبود. من عاجز تر و بدبختر از اونی بودم که بتونم حتی کوچکترین قولی بهش بدم... آمدم دکمه های کاپشنش رو ببندم که باز انگار باید بیشعوریم مثل پتک میخورد تو کله ام، فقط یه دکمه داشت بقیش افتاده بود که اگه بود، خودش عقلش میرسید که ببنده...

حرف واقعی واقعی زدیم...گفتم بچه ها کی الان دوتا شلوار پاشه؟...که هیچکدوم. گفتم: کی کلا یه شلوار دیگه هم داره...که دوتاشون! تهش به  همینا ختم شد که قول دادن فردا هر شلواری که داشتن زیر این شلواراشون بپوشن... که احمد فردا کلاهش یادش نره...که هیچ وقت هم نمیتونه دستکش بخره چون خرجش نمیرسه چون دوازده نفرند و فقط اونه که کار میکنه... من حتی قول یه جفت دستکش کوفتی رو هم بهش ندادم... فقط تا تونستم، بهشون گفتم که اون قنادیه نفهمه و ما نباید به آدمهای نفهم نزدیک بشیم(بهشون نگفتم که این آدمها میتونن حتی ظاهری شیک تر از قنادی هم داشته باشن و جاهای شیرین تری از اونجا هم کار کنن) و دیگه اونجا نایستید...

نمیخوام بگم که: "وای سهم کودکی تو از لبخند و شیرینی فقط ایستادن با ترس روی میله های غبار گرفته هواکشیست که نه برای گرم شدن تو که برای ...."

نه!... بعد فکر کردیم راجع به قنادی های دیگه که نبود اون نزدیکی ها......

حتی بهشون قول ندادم که یه بار دیگه بهشون سر میزنم اما آخراش دوستای واقعی واقعی بودیم باهم... چون دیگه هی قسم نمیخورد که داره راست میگه... تازه بهم گفت که الکی گفته که فواد داداششه... دوستای واقعی بودیم چون دوستای واقعی بهم راست میگن حتی اگر شده بدون لبخند و تلخ... دوستای واقعی لازم نیست برای هم هی توضیح بدن که راست میگن... دوستای واقعی تو دل همند حتی اگر هیچوقت قول ندن که یه بار دیگه همدیگه رو ببینند... دوستی تجربه ایه که تو دل آدم میمونه نه توی دروغا...

حتی وقتی گفت: برای عید برامون لباس میگیری بیاری؟ گفتم: قول نمیدم اگر پول داشته باشم...  انقدر توی زندگیم حرف مفتِ انجام نداده داشتم/دارم؛ که چون دوستای واقعی بودیم نمیخواستم کوچکترین قولی هم بهش بدم که بعد شرمنده خودمون بشم....

فقط کاری کردم که از دلم بود و شدنی... با هم با احترام(که واقعا محترم بودند) دست دادیم و گفتیم که خوشحال شدیم از دوستی و آشنایی با هم... اون کوچولوتره انقدر خوشش آمده بود که دوباره باهام دست داد و خداحافظی کرد.....

سوار BRT شدم، اما اصلا خجالت نکشیدم که زیر اون همه چراغ روشن گریه کنم... برای اونا ناراحت نبودم که حداقل خدا داشتن ...که حداقل حرف مفت نمیزدن...

گریه کردم از بس که بیچاره بودم... از بس که کاری از دستم برنمیاد... از بس که نتونسته بودم حرف بزنم نه به بچه ها که دوستای واقعی بودن... به اونایی که.....که تازه همه دوستای واقعیم(آدم بزرگا،که خدارو شکر هنوز یه چندتایی دارم) هم که جمع بشن، بازم نمیتونم بهشون قول بدم که براشون لباس میارم که قول بدم که اوضاعشون درست که هیچی٬ حتی کمی بهتر میشه...

گریه کردم... اما سر چهار راه پشت چراغ قرمز ، وقتی سردم شده بود بازم نخواستم که گرم نشم...من حتی انقدر بیچاره بودم که به خودم اجازه نمیدادم توی تجربه سرماشون شریک باشم که میدونستم برای دقیقه ای هم از پسش برنمیام...که متاسفانه خیلی وقته فهمیدم که این چیزی رو تغییر نمیده...

شب کنار بخاری شرمنده بودم اما گرم...شرمنده تر از اونی بودم که با لباس کم برم توی حیاط تا با دوستای واقعیم تجربه مشترکی داشته باشیم.....

-------

۱) ما همه شیران ولی شیر علم / حمله مان از باد باشد دَم به دَم.

    باد ما و بود ما از داد تُست / هستی ما جمله از ایجاد تُست.   "مولانا"

 

+ تاريخ سه شنبه 18 بهمن1390ساعت 12:54 نويسنده نیکا |

برای سوتی ، عجول بودن و هول بودن ، خودش کفایت می کنه که جور و ناجور اسباب سوتی دادن آدم مهیا بشه... حالا اگر یک آدم عجولی، گیج هم بود و اگر آدم عجولِ گیج از هفت دولت هم آزاد بود و همزمان به 16 تا دولت هم فکر می کرد، احتمالا انقدر سوتی داشته باشه، که بشه یک وبلاگ درست کرد کلا با عنوان "بیایید سوتی هایمان را قسمت کنیم..."

اما فکر کردم شاید چندتاش که به لحاظ زمانی هم جدید و قدیمه بد نباشه...

 ـ اولین باری بود که قرار بود یه اجرای (موسیقی) درست و حسابی و واقعی داشته باشم،با یه عالمه تماشاچی...کلی تمرین کرده بودیم و بقیه اعضای گروه، البته که، آدم های با تجربه تری از من بودن...نت ها رو گذاشتیم جلومون...مثل همه جزوه ها و کاغذ پاره هایی که مربوط به منه، 30 جاش خط کشیده بودم، میزان ها رو علامت زده بودم با یه عالمه شکلک که اشتباه نکنم، دو میزان اول رو استادم تکی میزد و از میزان سوم، من شروع می کردم...برنامه شروع شد... با جدیت و پشتکار از میزان اول تا آخر رو یکسره زدم... بعد از برنامه، سوژه خنده همه شده بودم که: خوب شد قبل از شروع برنامه چیزی نزدی!!!

ـ توی دانشکده اقتصاد یه دوره، نشست های مختلف، با موضوعات و استادای متفاوت برگزار می شد... یه روز از جلوی در دانشگاه با یه آقای جوونی که به نظرم اونم دانشجویی چیزی بود، آمدیم توی ساختمان... منتظر آسانسور بود که با بی حوصلگی گفتم: آسانسور خرابه! باید از پله تشریف ببرید...راه پله رو گرفتیم تا طبقه 4... توی راه پرسید: شما جلسات قبل رو آمدین چطور بوده؟گفتم: هی بد نیست...ولی کلا یه روز بچه ها میان استاده نمیاد یه روز استاده میاد بچه ها نمیان...مثلا پریروز خانم کولایی آمده بودن، کلا سه نفر بودیم و بیشتر به احوالپرسی گذشت تا صحبت راجع به "سهم ایران در دریای خزر"...زودم رفتن... یه روزایی هم که هر دو میان استاده استاد نیست و داستان میگه...حالا امروزی رو نمی شناسم امیدوارم خیلی تعطیل نباشه ...! رسیدیم به سالن با لبخند رفت جلو و جلو و...... صاف نشست پست میز سخنران!...با لبخند نگاهی کرد و گفت:"خوشحالم امروز که آمدم عده زیادی حضور دارند و امیدوارم جلسه مفیدی باشه!!! "خلاصه خدا رو شکر کردم که طبقه دهمی وجود نداشت...وگرنه خدا میدونه من دیگه چیا میگفتم...

ـ یکی از دوستام حالش خیلی بد بود، با هم رفتیم  بیمارستان...روز جمعه...دکتر خاصی نبود،چندتا دانشجوی پزشکی بودن که آخرم اگر دوستم سابقه معده درد طولانی نداشت و خودش به دردش وارد نبود و به توصیه های آقای نسبتا دکتر گوش میکرد، قطعا اگر نمی مُرد، احتمالا تا آخر عمرش صاحب  یک معده سوراخ بود... بعدش رفتم خونه دوست مشترکی که داشتیم و دوستم حالش رو پرسید،گفتم هیچی بابا! رفتیم بیمارستان بوعلی که مال دانشگاهه آزاده، یه دانشجوی پزشکی بود که قدر گاو هم نمیفهمید یه مشت چرت و پرت گفت! یه دفعه یکی دیگه از بچه ها آمد و ازم تشکر کرد، چرا؟... چون خودش هم دانشجوی پزشکی بود و تقریبا تا عصر، هر چند دقیقه یکبار باید توضیح میدادم که باور کن منظورم با اون بود... تو حداقل هیچی که نفهمی اندازه دوتا گاو که حالیته...

ـ چند سال پیش "دکتر کدیور" در جبهه مشارکت، کلاسهایی داشت که در ساختمون مرکزی برگزار میشد... یه روز نمیدونم چه خبر بود که گفتن امروز کلاس به جای طبقه همکف، در طبقه سوم برگزار میشه...اونجا کوچکتر بود و همه باید دور یکی از این میزای گرد بزرگ می نشستیم در واقع همه دور هم تر از پایین بودیم... من که معمولا نمیتونم مثل آدم جایی بشینم عادت داشتم که با سر خودکارم (قسمتی که میذارن توی جیب) هر وقت که چیزی نمی نوشتم بازی میکردم... یه دفعه وسط بحث و سخنرانی داغ و جدی کلاس، خودکارم شکست و سووووت شد و از بغل گوش و در واقع عمامه دکتر رد شد و افتاد زمین(اون موقع همیشه ملبس بود)... یکم جا خورد... همه هم مونده بودن که این دیگه چی بود!؟...شانس آوردم که برای دکتر، "تفسیر و بررسی نقش زن در قرآن"، مهمتر از پیدا کردن من با خودکاری شکسته در دست بود...

ـ رفته بودیم شمال ،توی سرما خیلی گُلی وجود نداشت اما توی باغچه های راه پله بیرون یه بوته ای هست که گلای صورتی ریز میده...بچه ها هم برای اینکه منو خوشحال کنند تقریبا بوته بیچاره رو کچل کردن و هرچی گل داشت، چیدن برای من هی هی؛...منم هر دفعه کلی جیغ و داد خوشحالی می کردم که وااای دستتون درد نکنه، واقعا خوشحال می شدم با یک تذکر که گلا گناه دارن! وبرای اینکه اونا هم خوشحال بشن کلی از گلا رو گذاشتم مثل تل لای موهام.....عصر که رفتیم بیرون... چندتا از این فروشگاه های با کلاسی که جدیدا توی شمال زدن و کلی هم توش آیینه داره... یهو جلوی یکی از آیینه ها دیدم با همون گلها آمدم بیرون، با شال صورتی که سرم بود و اون موهای پیچ پیچی، فقط اون گلا رو کم داشتم تا همه اهالی شمال و بلکم جنوب، شهادت بر دیوانه بودنم بدن...(گلارو برنداشتما بالاخره دل بچه ها رو که نمیشه شکوند، بزرگترها هم که از من قطع امید کردن!)

ـرفته بودم خونه یکی از دوستام، موقع آمدنم چشمم خورد به عکس خانوادگی که زده بود روی دیوار... بهش گفتم وااای اینجا چقدر قشنگه...شماله دیگه نه؟! گفت: نه عزیزم اینجا فرانسه است!

بعدنا من فهمیدم که خب چیه! فرانسه هم شمال داره دیگه!

ـ جاییی مهمونی بود، حرف ارشد خوندن شد، گفتم ای بابا دیدین مد شده همه ارشد، فلان رشته رو می خونن !؟... همینطور داشتم حرف می زدم که دوستی که کنارم نشسته بود هی میزد بهم...بعد پرید وسط حرفم که...ایشون ارشد همون رشته  رو خونده، اوشون هم میخواد ارشد همونو بخونه!!!!! گفتم: نه بابا...جل الخالق!

ـ مثل آدم دارم رانندگی میکنم که یه ماشینه که چندتا نفر(می دونید که واحد شمارش شتر هم هست)توشه هی اذیت میکنن...هی نگاه نمی کنم حرفی هم نمی زنم...آخر دیگه خیلی اعصابم رو خورد می کنن... چراغ که سبز میشه شروع می کنن به گاز دادن و رفتن که منم مثل یابو پام رو از روکلاچ برمیدارم و یهو با صدا حرکت می کنم و مثل چی میرم سمت ماشینشون و هل میشن و میرن سمت جدول و بعدم میام جلوشون، سرعتم رو کم می کنم... شب یکی از این آدم حسابیا، که احتمال اینکه اون ساعت توی اون خیابون باشه 1 به 745815564 ، زنگ میزنه و بعد از یک مقدمه چینی و یادآوری این که همونطور که می دونید از شاخص های توسعه کشورها، فرهنگ رانندگیه بهم حالی می کنه که اون ساعتا، وسط اون ویراژا، ایشون هم حضور داشته اند گویا!

نه که سوتی هام تموم شده باشه ها ...

ـ البته یکی از اون سوتیای دائمی و همیشگیم، که احتمالا کاریش هم نشه کرد، اینه که  تصویری که از آدمها ساختم رو که همیشه هم مثبت بوده تا حالا، محکم میچسبم و اینطوریه که اینجوری میشه که از یه جایی به بعدهم، که میفهمم تصویرم اشتباه بوده،بازم حاضر نیستم حتی قاب خالی رو هم بذارم کنار و همینجوریاست که هی هی که مثلا اسم کسی میاد من هی هی گریه میکنم و گریه هم نکنم مثلا اگر مامانم اسمش روبیاره میگم: چرا تلویزیون رو نمیذاریم دم در که راحت بشیم!؟ چرا تو این یخچال همه چی انقدر سرده!؟ من نمیدونم این همسایه اونوری چرا انقدر نفهمه!؟ یعنی چنان به همه چی گیر میدم که همه ترجیح میدن، همون گریه کنم...!!!

 

+چرا خیلی وقته  پست جدید نذاشتم... همینجوری...

+چرا کامنت ها رو تایید نکردم... همینجوری تر...

+ تاريخ سه شنبه 20 دی1390ساعت 13:51 نويسنده نیکا |

شاید فقط نسـیـم با پایداری، لطافت و مداومتش بتونه قاصدک رو، رها کنه! و حتما فقط نسیم، نه فوت یکباره و امیدوارانۀ ما، قاصدک رو هدایت میکنه از ما، تا دوست تا زندگی ...

-----------

عکس : دربند... درهر بند


+ تاريخ پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 1:37 نويسنده نیکا |


چه کسی لایق مهربانی نیست؟!

و کیه که بتونه به همه مهربونی کنه؟!
--------
عکـــس: با آدمهای خیلی فوق العاده و مهربونی،خیلی وقتا مسیرمون رو دورتر کردیم تا از این کوچه عبور کنیم...

شاید در این کوچه و اطرافش، تعریف مهربونی خیلی متفاوت باشه، مثلا به اندازه یک پست مفصل... اما هر بار دیدن این تابلو، به آدم احساس سرخوشی میده و عبور خوشحالانه از این کوچه، بهانه دوستیهای مهربانانه ای شده ...
+ تاريخ دوشنبه 2 آبان1390ساعت 23:0 نويسنده نیکا |

با اینجا خیلی آشنا نبودن،دم پاساژ پیادشون میکنم ، یه توضیحات کلی میدم و میگم: ببخشید من برم ماشین رو بذارم تو پارکینگ، میام پیداتون میکنم... .اما دروغ میگم. مخصوصا گمشون میکنم و میرم یه گوشه ،رو یکی از نیمکتای توی پاساژ میشینم.....اونام میچرخن و از اینکه فروشنده با مهارت تمام، شلوار بیست تومنی رو بهشون هشتاد تومن انداخته، کلی ذوق می کنند و هی تشکر می کنند از اینکه به عنوان راهنما! باهاشون آمدم ،بعد از چهار ساعت ،همچنان داریم توی خیابون می چرخیم،گیر میدن که بریم شام بخوریم که من میگم: "نه؛ بریم خونه.....خونه هم غذای بیرونه و فرقی نمی کنه!"

این همه الکی توی خیابون موندن، به آدم حس آوارگی میده، بالاخره داریم میریم سمت ماشین، که می بینم اون گوشه نشسته،اصلا برام مهم نیست که این زن و شوهر جیگول همراهم، راجع بهم چی فکر می کنند. بدون اینکه بهشون چیزی بگم، جلوی نگاه متعجبشون، میرم پیشش میشینم، نگاه های مردم هم که دیگه عادی شده،میگم: "از فلانی و فلانی خبر داری؟! تو تازگیا میای اینجا میشینی نه!؟"

مردم رد میشن،نگاه می کنن(اینو نمی بینم اما مطمئنم...یک لحظه هم نگاهم رو از روی صورتش برنمی دارم که اون، جدیده و من حوصله ی آدمها و نگاههای تکراریشون رو ندارم.)ساعت ۹شبه، خسته است،با بی حوصلگی میگه: "فامیلمونن،امروز نیامدن،خواستن برن مهمونی..."

بهم نمیگه فال بخرم،چون با اعتماد به نفس تمام،بهش نشون دادم که من دوستم؛ نه مشتری! دوستِ دوستاش.خوشحالم که بهم فال نمیفروشه،این یعنی اینکه، منم برای اون جدیدم...

یهو یکی از بچه های قدیمی از اون سمت خیابون منو میبینه،وسط اون خیابون شلوغ ،بدو بدو و با خنده  میاد،چشماش مثل همیشه برق داره و بلند داد میزنه : نیــکا...نیــکا...

بالاخره میرسه. وسط پیاده رو محکم بغلم میکنه،به زور تا کمرم میرسه،منم بغلش میکنم، تند تند و پشت سر هم می پرسه که: نیکا کجا بودی؟...کجا بودی؟...

یهو اون دختره (دوست جدیدم)که کناربساطش کز کرده بود،... مثل فنر از جا میپره ،اونم میاد محکم بغلم میکنه و هِی میگه:...نیکا تویی؟!... تو نیکایی؟!

شوکه میشم...لال میشم...میذارم هی تند تند حرف بزنن و گِله کنند.... دوست جدیدم هم انگار،اون وسط، میپرسه کجا بودی...؟!

چه فرقی می کنه کجا بودم ؟ اون لحظه اونجا بودم و احساس می کردم که خوشبخت ترین آدم روی زمینم.

خوشحال بودم که اسمم نیکاست ، که خاص تره و کمتر! و مطمئن بودم که با آدم دیگه ای اشتباه گرفته نشدم.

و خوشحالم که اسم چیزی نیست که کسی بتونه از آدم بگیره...حتی خودم...

اگر شوکه شدن،دوست داشتن،دوست داشته شدن،عجز،نفرت،عصبانیت... هر کدوم یک رنگ داشت،قطعا اون لحظه ،برای من ،لحظه رنگین کمان بود.

+به جهت حمایت از کلمۀ بیچاره و داغون شدۀ "عشق" ؛ از آوردن آن معضوریم.مخصوصا و حتی، شما کودک عزیزم.

______________

عکس:"آبشار آتش یوسمیت" Yosemite Firefall".... پارک ملی یوسمیت در کالیفرنیا.

این پدیده سالی یکبار و در اواخر ماه فوریه اتفاق می‌افتد. هنگام غروب ، زاویه تابش و انعکاس نور خورشید بر این آبشار٬ از آن یک آبشار آتش می‌سازد.چشم اندازی که در انتها٬ به رنگین کمانی زیبا از رنگ ها  تبدیل  می‌شود.

+ تاريخ سه شنبه 5 مهر1390ساعت 20:15 نويسنده نیکا |

 پیچیده نبود انگار،

یک کتاب باریک سبز،که یه سوال روی جلدش بود: "بالهایت را کجا جا گذاشته ای؟"* و هدیه بود، با یک یادداشت کوچیک، صفحۀ اولش : "به پاس نیکوییت / از طرف انجمن حمایت از حقوق کودک"

و انگار که علامت سوالش به جای جلد، باید روی صفحه اول بود، کنار "نیکویی" که همیشه شبیه یه علامت سوال بزرگه و بالهایی که مسلما جا گذاشته بودم و با این پایی که سخت در گِله، چه فرقی میکنه کجا؟

کتاب رو در نتیجۀ رفت و آمدهام به انجمن، برای "شقایق" گرفته بودم، دختری که عجیب شبیه اسمش بود، هم لطیف ، هم معصوم…

اون موقع (3_4 سال پیش) "شقایق"، 15ساله بود و قربانی. قربانی پدرِ روانیی که غرق دیوانگی و دود بود و با کوچکترین نشانه های انسانیت ، فاصله ای نجومی داشت.از دست پدر(؟) در چهارده سالگی فرار کرده بود،که انگار دیگه آزارش نده و گرفتار یک پسر دیگه ای شده بود و بعد از چند ماه از اون ناکجای کوفتی و از دست پسر و دوستاش هم فرار کرده بود و پلیس گرفته بودش و بعد هم بهزیستی... اونجا شقایق حرف زده بود و تعریف کرده بود و پدر(؟) به دادگاه احضار شده بود و دادگاه، برعلیه یک بیمار روانی، که اسیر دود و خماری بود و شرافت و حیثیت و انسانیتش رو از پس دود میدید٬ رأیی نداد،چرا؟چون اون مرد، پدر(؟)بود و یک اسم توی صفحه شناسنامه کفایت میکرد... پدری که آخرین باری که هزار تومن درآورده بود یادش نمیامد و عین انگل چسبیده بود به حقوق چند ده هزار تومنی پدر و مادر پیرش و تازه اون چندغاز رو در جنگ بر سر هیچ،باید با برادر معتاد تر و انگل تر از خودش تقسیم میکرد...

و قاضی،حکمی نداد که حکمِ اعدام و حبس ابدش هم، برای بدن نحیف و روح لطیف شقایق درمان نبود...

قاضی حکم نداده بود٬ اما احتمالا  انقدر وجدانش از توی کشوی میزش سرک کشیده بود که برای راحت شدن از دستش ؛ هزینه مشاور، روانپزشک(البته نه برای پدر دیوانه) و تحصیلش رو تقبل کرده بود و حالا،همه می خواستند شقایق رو به زندگی برگردونند.یک عالمه آدم حسابی بسیج! شده بودند و شبانه روزی تلاش میکردند.و مسخره تر اینکه باز هم بعد از اون همه چرخیدن،هنوز هم زندگی شقایق، هر روز صبح باید از خانه پدری(؟) شروع میشد.که چه معنی داشت دختر توی خونش و با خانوادش نباشه! گیرم که مادرش سالها بود که رفته بود و خواهر کوچکترش هم در آستانۀ آسیب و شقایق شدن...با فقه و حقوقی که رو دست خدا بلند شده بود، همه تلاشهای اول و آخر، حفظ کیان نداشته خانواده بود. شقایق یکسال گذشته بهترین جایی که زندگی کرده بود شبانه روزی بهزیستی بود و  انقدر مدرسه نرفته بود که به کارش بیاد و تقریبا یک هفته وقت داشت تا شروع کنه به درس خوندن و آماده شدن برای امتحانات خردادِ پایه سوم راهنمایی.

با توجه به شرایط روحی و تحصیلی که داشت نمی شد هر کسی بهش درس بده، وقتی مددکار،از شرایط شقایق گفت؛فکر نکرد که گیرم اون فرشتۀ معصوم،توی اون زندگی دووم آورده باشه... من حتی تاب شنیدنش رو هم ندارم...با مددکارش هماهنگیهای لازم رو کردیم و قرار شد بهش درس بدم فشرده و تمام مواد...

و عین عمق جهنم بود، دیدن هر روزۀ پدری که متعصبانه و مثلا مسئولانه شقایق رو می آورد و میبرد و عین زهر بود، نگاه منتظر و هرزه و هربارۀ پدرش... و "شقایق" عالی بود، محشر بود و با هوش که نه، نابغه...

من به روش خودم٬که روشی هم نبود، کتاب رو ورق می زدم و می گفتم: خُب، این که چرت و پرته اینها هم که حرف زیادیه ٬کل چهل صفحه اول، چهارتا نکته کلیدی داره و....

و پرانتزهایی که وسط ریاضی و علوم و تاریخ و جغرافی و... باز میشد برای دوستی ما،همه لبخندهای الکی و واقعی که میزدم و تعبیرش کابوسهای شبانه هر شب بود.

وسط امتحانات، یک روز برای علوم وقت گذاشته بودند و قرار شد که یکسره و یکروزه بخونیمش،اونم توی گرمای خرداد وتوی اتاق گرمی، روبروی امام زادۀ فلان! کتابی که تقریبا،قبلا لاش رو هم باز نکرده بود،بعد از ظهر دور سر هردومون پرنده میچرخید! با این تفاوت، که اون خودش هم بال داشت...

و شقایق که پرسید؟ به نظرت منم میتونم برم به امام زاده؟ یعنی خدا منو می بخشه؟

و من هزار بار مطمئن تر از ریاضی و تاریخ و جغرافی که گفته بودم، بهش اطمینان دادم که یکی از بهترین و معصوم ترین آدمهاییه که تا به حال دیدم و سعی کردم هر چی میتونستم و بلد بودم٬ازخدایی بگم که کاری جز بخشیدن نداره و از خوبی شقایق بگم که صورت زیباش٬چیزی از روح پاکش کم نداشت...

روزی که کارنامه اش رو گرفت،من چند صد کیلومتر دور از تهران بودم، زنگ زد و تا میشد پشت تلفن جیغ و داد و خوشحالی کردیم و تا شعاع چند کیلومتریم همه فهمیدند که یکی، همه درسهاش رو قبول شده بدون تجدید و یک ضرب...

                                                                               ***

و امسال بعد از چند سال٬ گرد همایی و نشستی با موضوع کودک آزاری،که اولش، به یک دکتر و کارشناس و پژوهشگر مسائل اجتماعی ،مخصوصا حوزه کودکان ،فقط 15 دقیقه وقت دادن که راجع به وضعیت چند سال گذشتۀ کودک آزاری در ایران و حتی اگر رسید،جهان صحبت کنه. قضیه انقدر روشن بود که تو همون چند دقیقه هم با آمار و استدلال، ثابت کرد که همۀ شاخصهایی که باعث کودک آزاری و حتی سوءاستفاده جنسی از کودکان میشه، بدون استثنا افزایش پیدا کرده و حتی وحشتناک شده؛ مثل "هانیه" مثل "باربد". و هیچ کاری نمیشه کرد مگر ...مگر... مگر...

و حقوق دانهای دیگه ، دکترهای دیگه و کارشناسهای دیگه ای که صحبت کردند و یک نتیجه گرفتند که هیچ کاری نمیشه کرد مگر اینکه ...

                                                                               ***

و امسال دوباره اون کتاب رو هدیه گرفتم از کسی که حاضره بخش مهم و اصلا همۀ زندگیش رو بذاره (بدون فکرکردن ، هزینه فایده کردن و نگاه دسته ای و جناحی و حزبی...) تا رنج حتی یک کودک رو عمیق و دائمی کم کنه، که یک بچه کارنکنه، که یک بزرگتر رفتار بهتری با بچه ها داشته باشه، که چند تا بچه یک جایی رویا داشته باشند،گیرم که هیچوقت به واقعیت،نزدیک هم نشه...  هدیۀ امسال، چاپ "چهاردهمه". کتاب قبلی چاپ "دوم" بود ولی انقدر سایۀ سنگین و خاطرۀ تلخی همراهش بود که انداخته بودم ته کمد و یکبار بعد از مدتها،فقط نگاهش کرده بودم...

 ولی این بار می خونمش نه چاپ دوم رو،که هنوز، تلخِ از هیچ کاری نکردن منه...

چاپ چهاردهمش رو،که مطمئنم کاری میکنه...

 

+ این نوشته میتونست،بهتر،خلاصه تر و ویراسته تر باشه، یا اصلا نباشه اما همه اینها از حوصله نداشته من خارج بود.

*بالهایت را کجا جا گذاشته ای؟ ، عرفان نظرآهاری ،افق 1384

+ تاريخ جمعه 31 تیر1390ساعت 15:34 نويسنده نیکا |
 

همیشه می توان...و شاید باید...به اصالت ریشه و به لطافت برگ ایمان داشت.

+عکس: مسیر سیاه سنگ به قله توچال

+ تاريخ چهارشنبه 15 تیر1390ساعت 9:22 نويسنده نیکا |

من باز هم با دست خالی می روم بیرون

یک بار دیگر با همان عهد و همان پیوند

فرقی نخواهد کرد اگر با دست های تو

راه مرا در کوچه های شهر می بندند

من با تو در یک خانه ام ، در زیر یک سقفم

آنها ولی درد تو و من را نمی فهمند

من میروم تا باز آزادی شود آزاد

تو می روی تا باز آزادی شود در بند

من میروم اما امید باز گشتم نیست

تو باز می گردی از این پیکار فاتح مند

من اشک خواهم ریخت در باران اشک آور

تو نقش می بندد به لب هایت ولی لبخند

من با تو هم دردم دلیل دشمنی مان نیست

اصلا برادر جان ، برادر ها نمی جنگند

...

من میروم بیرون اگر چه خوب می دانم

سگ ها درون کوچه های شهر می گردند

.......

من بار دیگر می روم بیرون برای تو

تو بار دیگر میروی بیرون برای چند ...

"علی سپاسی"
+ تاريخ شنبه 21 خرداد1390ساعت 11:7 نويسنده نیکا |

میرسیم به باغ،هنوز رسیده نریسده، میگیم خب، چی بخوریم!؟......(معمولا ما نمیدونیم میریم ،که به اونجا سر بزنیم ؛ خورکیامون رو بخوریم یا از هوا لذت ببریم...)یهو مامان از توی سبد یه بسته چیپس درمیاره!؛ از این چیپسایی که قوطیش استوانه ایه و طعمای مختلف داره و چون خارجی بود و غیراستاندارد!گفتند:دیگه نخرید (البته مزه ای هم نداشتا)ما هم متعجب که ااااااا شما که لیستت همیشه به روزه! اینا رو که تو روزنامه نوشته بود دیگه نخرین!.....مامان میگه: بله میدونم،این جعبۀ همون اولیه، دیدم ظرفش محکم و مناسبه، نگه داشتم برای جای قاشق چنگالِ بیرون........

---------

توی صف تاکسی خطی ایستادم، یه آقایی که احتمالا کارگره با خستگی از جیبش یه پاکت سیگار درمیاره......منم که کلا فضول!میبنم بههههههههه ماربوروی اکسترا میکشه.....با خودم میگم نگاه کن دوروزی هم یه بسته بکشه ماهی 80_90 تومن پول سیگارشه....خب حداقل وینستون لایت بکشه ..... همینجوووور دارم تو فاصله درآوردن فندک 400 تومنیش چرتکه میندازم !...(اونم منی که مامان بابام یه عمری سر اینکه کدوم سیگاربهتره !؟ بحث کردن و آخرم همیشه به این نتیجه رسیدن که اصلا همش بده و نباید بکشن!!!)... که میبینم، در پاکت رو باز کرد ، یه بهمن کوچیک درآورد و با بی حوصلگی آتیش کرد! و....

--------

از کلاس و سر تمرین آمدیم بیرون،دوستم یه ساز ناکوکی که سیمش پاره شده رو میده که سیم بندازیم، یهو یه بسته آدامسه خارجیهِ فلان درمیاره، میگم وااااااا؟!!!!!!!!نکنه میخوای با آدامس جوییده شده بچسبونیش؟!.........با آرامشی که مثل طنین سازشه میگه: "نه توش ربطی به بیرونش نداره!".... چندتا پاکت تو جعبه آدامسه! که روی هر کدومش مرتب نوشته: سیم می , لا , ر، سل.........مشتی سیم آزاد ........می لا ر سل

گاهی حکایت آدم(اگر با کمی اغماض منم در نظر بگیرید)حکایت اون جعبه ها و سیمهای آزاده.

دنیا هم که هر وقت دلش بخواد کوچیک میشه لامصـّب.........انقدر که همینکه با دوتا دوستی که اینجا زندگی نمیکنن دو قدم میری تو خیابون و به قول خودشون بازار، هِی هِی و همینجوووووور آشنا می بینی و بیچاره ها هم شوکه!منتظر میمونن خوشحالی و احوالپرسی کنی.......

یا همینکه میری کوهی، پارکی مثلا جای خلوتی یه خانم خوشتیپ اورجینال که با لباسای مارکشم سته از دور برات دست تکون میده........(پارک بانوانا) وااااای نیکا جون!

توی مترویی که دوستی که با هم سوار شدی رو گم میکنی یه آشنایی میاد بغلت میکنه !میگه واااای نیکا جااااااان.

..........

اینجوریه دیگه، احتمالا دنیای آدم هم نسبت مستقیمی با دل آدم داره، که هی کوچیک بزرگ میشه......

گاهی حکایت آدم، حکایتِ مشتی سیم آزادِ ...سیمِ پیچیده..........با سوردین*...بی سوردین......به کُلیفن کشی آرشه هم ربطی نداره........به جعبه هم..........مشتی سیم آزاد... می لا ر سل

*وسیله ایه که معمولا موقع تمرین، روی خرک ویولن قرار میگیره برای اینکه صداش گرفته بشه و کمتر دربیاد.

+بهترین اتفاقی که میتونه توی این روزا و هر روز، بیفته دیدن همین آدمهای عزیز و ماه و دوست داشتنیه.......حکایت بالا دلیلی بر عدم خوشحالی آدم نیست........مَردم از بس توضیح دادم...آدمم نمیشم که...همینجوور توضیح میدم...

+یه روزی اون موقع ها که تازه از این شکلات جیگولیای موزیکال آمده بود، دوست پسر رمانتیکِ یکی از بچه ها، یه جعبه اییییینقدریه شکلات گرفته بود که روش هم یه پاپیون ایییینقدری تر بود (به مراتب ضایع تر از جعبه اش)،خیلی تلاش کرده بودن که همش رو بخورن اما خب نصفش مونده بود و آورده بود خوابگاه...درش رو که بر میداشتی آهنگ میزد.شکلاتش هم که تموم میشد آهنگ میزد،البته نصف شکلاتم دارک بی کیفیتی بود٬ اما بازم آهنگ میزد.........

در یک فکر خلاقانه توی اون جعبه ایییییینقدری با پاپیون ایییییینقدری ترش قاشق چنگالارو گذاشتیم که کسی خواست از اتاق دیگه برداره خبردار بشیم......میدونید٬ قاشق توی خوابگاه مثل لنگ کفشه ....

+عکس بالا یک عدد تابلو کوچولو و هدیه یک دوسته(احتمالا به نشانه اعتراض به  سوردین وار شدنه  من) اسم نقاش و طراحش هم قید نشده بود...

+ تاريخ دوشنبه 9 خرداد1390ساعت 2:20 نويسنده نیکا |